جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « داستان فارسی » در خزه:

    ( 1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  | تمام آثار)



مسکو
سعيد تسبيحی  (19 مهر 1388)

مقدمه: مسکو پایتخت کشوری‌ست که مهد ادبیات و داستان‌نویسی‌ست. اما داستان "مسکو" هیچ اشاره‌ای به نویسندگان بزرگ این کشور ندارد. مسکو دو فصل بیش‌تر ندارد. زمستان، بهار. حال آن‌که بهارش هم بهاری نیست. اما بالاخره جوانه‌ای زده می‌شود و اندکی شهر جان می‌گیرد. تنها اندکی. زندگیمان شده مثل شرایط آب و هوایی مسکو. در زمستان زندگی می‌کنیم و انتظار بهار را می‌کشیم. وقتی بهار می‌رسد، هر لحظه احتمال باریدن زمستان را می‌دهیم. و زیر بارش زمستان مدفون می‌شویم...


سرنوشت
حمید اباذری  (12 مهر 1388)

همیشه از وسط خیابان می‌آمد. می‌گذشت. می‌رفت. انگار که هاله‌‌ی نامرئی دیواری کاه‌گلی، به گاری‌اش خط بکشد. دیوار کاه‌گلی‌ کوچه‌ای که چند دهه پیش، عقب نشسته. دیواری که حالا دیگر لوله‌کشان، آروغِ نفتِ سیاه را مؤدبانه و بی‌صدا می‌رساند به خانه‌ها. خانه‌هایی که مثل کوچه‌های تنگ قدیمی، شانه‌های اهلش را به هم می‌سابد. همه جا که گاز هست. حتا شهرک سلمان که آخر دنیاست. نفت را برای کی می‌برد؟ این سؤال را صادق بارها از خودش پرسیده. هیچ‌گاه نتوانست بفهمد چگونه است که باید همیشه شاهد او باشد. شاهد نمای ذوب‌شده‌ی او در شفق صبح. از ته خیابان. هر روز نه! ولی آن‌قدر که صادق فکر می‌کند از ازل...


کابوس
حسین کهندل  (3 مهر 1388)

آدم‌هایی توی خیابان رخت‌خواب گرم و نرمشان را رها کرده‌اند تا در کابوس شبانه‌ی من حضور به هم رسانند و مرا همراهی کنند. هر شب سراغم می‌‌آید و وقتی‌ رهایم می‌کند که ملحفه‌ام خیس عرق شده است. توی رخت‌خواب، خواب توی خواب می‌بینم. آن‌قدر خواب که یک شب دیدم که خر شده‌ام و دارم زندگی‌ می‌کنم، اما حالا گمان می‌کنم که در یک گورستان خانوادگی دفن شده‌ام و فقط می‌توانم فکر کنم. تنم آن‌جا زیر آن‌ تخته‌سنگ است و آرام آرام رنگ خاک به خود می‌گیرد. روشنایی و تاریکی‌ را احساس نمی‌کند، چون بی‌خوابی به سرش زده است و دیگر هیچ وقت خواب نمی‌بیند...


سیم‌های خاردار
شعله آذر  (28 شهریور 1388)

در ایوان نشسته‌اند، ساختمان‌ها تا دور دست پیداست. مرد در صندلی راحتی لمیده، پاها را به لبه‌ی ایوان گذاشته و روزنامه می‌خواند. زن سرگرم بافتنی است. بساط چای روی میز میان آن دو است. هوا غبارآلود و ابری است. دوتا رو، یه زیر، یه ژوته [۱]، سه‌تا زیر، یه ژوته، چارتا زیر، دوتا رو، یه زیر، یه ژوته... تو یه بیابون برهوت بودم. هیچی جز خروار خروار شن ‌و ماسه دور و برم نبود. فقط صدای نفس زدنمو می‌شنیدم و لغزیدن ماسه‌ها زیر پاهام...


غرور
علی زوار کعبه  (22 شهریور 1388)

نصفه‌شبی وان حمام پر بود و من ولو توُش. آخرین پنچ‌شنبه‌ی مرداد ماه بود و داغ. رفقام همه در سفر بودند. گندشان بزند! حتا تعارف هم نزده‌بودند. به دَرَک! برای مرد ۳۰ساله‌ی مجردی با شرایط من، وان پُر و سیگار فراوان تفریح مناسبی به‌حساب می‌آمد. لپ‌تاپم هم بود. روی سه‌پایه‌ی کنار وان و به تکرار آهنگ “letters” این یارو “leonard cohen”. چرا داریوش نه؟ به همان دلیلی که شجریان نه. دارم می‌گویم رفقام در سفر بودند و من تک‌و‌تنها حالی‌به‌حالی شده بودم. چشم‌هام بسته بود و لب‌هام از سیگار مزخرف وطنی کام می‌گرفت. زندگی چندان هم بد نبود. می‌شد تحمل کرد. مخصوصاً آن‌وقت شب برای مردی مجرد در وان حمام. در جریان‌اید که؟...


يازده- دوازده صبح...
احمدرضا توسلی  (11 شهریور 1388)

یازده- دوازده صبح که باشد، مرد سبزه می‌آید. صدایش را بی‌هوا آوار می‌کند روی سرت و آرام آرام روی صورتت، لای موهایت، تاب می‌خورد، می‌نشیند و حتا می‌خوابد. این که چطور می‌تواند همین‌طور تنها بنشیند و روزها برای دل خودش ساز بزند مهم نیست. مهم حادثه‌ای است که دارد رخ می‌دهد. مهم این است که من صدایش را دوست دارم. چهره‌اش را دوست دارم. مهم این است که من دست خودم نیست و دائم دنبال بهانه‌ام که یازده- دوازده صبح روی صندلی‌های فلزی آشپزخانه بنشینم...


سوم شخص حاضر
علی حدادی  (30 مرداد 1388)

از این پله‌ها که بروم بالا، می‌رسم به یک محوطه‌ی میدان شکل که دور تا دورش نیمکت گذاشته‌اند. نیمکت‌ها هنوز همان‌ها هستند که بودند، فقط بعضی‌هاشان را رنگ زرد زده‌اند با حاشیه‌ی سیاه. بقیه همان‌جور یک‌دست سبز هستند؛ سبز سیر یا به قول تو لجنی. از راهِ باریکِ سنگ‌فرش باید بگذرم تا برسم به آبخوری و بایستم شیر آب را باز کنم و خم بشوم صورتم را بگیرم زیر آب و خیال کنم دو قدم آن‌ورتر، تو ایستاده‌ای و مثلاً اخم کرده‌ای و می‌گویی: «دست نداری؟» و من بخندم، بگویم: «این‌جوری کیفش بیشتره» و مشتم را پر آب کنم که مثلاً بپاشم به تو و تو خیلی جدی دست‌هات را ببری بالا و با ابروهای درهم نگاهم کنی و من باز بخندم و آب را بزنم به صورتم...


پویندگان راه جنت
عادله زاهدی  (16 مرداد 1388)

خواستم از خیابان رد شوم که کم مانده بود با ماشینی تصادف کنم. برگشتم که ببینم این دیوانه کیست، خنده‌ام گرفت، یک پاترول استیشن مشکی بود که پشتش نوشته بود: «پویندگان راه جنت» خنده‌ام گرفت: «اگه بهم زده بود، بی دنگ و فنگ و خرج الکی منو یه سر می‌برد قبرستون.» الان هر روز می‌توانم ببینمش که باز با همان سرعت دارد رد می‌شود. فکر کنم مال همین بیمارستان نزدیک اداره‌مان باشد. منشی سرش را از در آورد تو: «مهندس کت شما رو از لباسشویی گرفتم. جای آدامس از سر آستینش پاک شده. دیگه نمی‌خواین تعطیل کنید؟ ساعت دو شد، ها»...


کفش‌های قرمز
شعله آذر  (27 تیر 1388)

- همیشه برام از همین کفشا می‌گرفت. از این کفش پیرزنیا. دیگه یه روز به خدیجه گفتم، پاشو مادر بریم بازار. می‌خوام یه کفش بخرم. دوست داشتم از این کفش سانتا مانتاریا داشته باشم. به خدیجه گفتم بابات همیشه برام از این کفش پیرزنیا می‌گیره. یه قرمز دیدم. پاشنه بلند. حوصله‌ی پروف مروف نداشتم. شِرتی خریدمش. خب اندازه‌مو بلد بودم.
کمی روی صندلی چرخدارش جابه‌جا شد. دست چپ را حایل پای راستش کرد و آن را بالاتر کشید تا روی پایه درست جا بگیرد...


رقص پنهان
حمید اباذری  (9 خرداد 1388)

تا خانه‌ی قدیمی راهی نیست؛ قدم می‌زنم و به او فکر می‌کنم. اولین بار شانزده سال پیش دیدم‌اش؛ و او که با ظاهری ساده و متفاوت‌ از همه‌ی مقدس‌‌نماهای شهر، از جلوم می‌گذشت، به من که کنار راه‌پله‌ی خانه‌ی قدیمی نشسته بودم، نگاهی کرد و بدون این‌که نظر کسی را جلب کند از پله‌ها رفت بالا. تابستان بود و من تعطیلی مدرسه را با فروش کیک‌های شکلاتی سر می‌کردم. این‌جور هم سرگرم می‌شدم - و به قول مادرم از ول‌گشتن تو کوچه پس‌کوچه‌های کثیف محله‌‌مان بهتر بود - و هم برای خرید لوازم تحریر مهر - و مخصوصاً مدادرنگی که تا آن موقع که کلاس دوم را گذرانده بودم، هرگز نداشتم - پولی جمع می‌کردم. نگاهش برام غریب بود و متفاوت...


سقف
درنا نيری  (12 اسفند 1387)

سه کنج دیوار اتاق نشسته‌ام. پشت به دیوار داده، زانوهام را در بغل گرفته‌ام. فریاد می‌زنم: «بذارین بسوزه» سقف روی سرم سنگینی می‌کند. بخاری گازی میان شعله‌ها می‌سوزد. دود همه‌جا را گرفته است. همه سعی می‌کنند آتش را خاموش کنند تا به رختخواب نرسد. رختخوابی که بیست سال روی آن می‌خوابیدم. دود در گلویم می‌پیچد. فریادم با سرفه‌ها خفه می‌شود...


شات آخر
حمید اباذری  (3 اسفند 1387)

می‌دانی کار کسل‌کننده‌ای است. البته نه همیشه. مثلاً اگر از ده تا "دی‌وی" به فیلم‌نامه‌نویسی، فیلم‌برداری، کارگردانی، تهیه‌کنندگی و دست‌آخر هم تدوین خودت قرار باشد یک فیلم ده دقیقه‌ای برای جشنواره‌ی فیلم کوتاه دربیاوری، ــ آن هم با "پریمیر" و "یولیداستادیو" قفل‌شکسته، که با کلی دردسر رو کامپیوترت نصب کرده‌ای ــ لحظه‌لحظه‌اش شیرین است؛ بی‌خوابی‌ها؛ چشم‌های خون‌گرفته؛ درد بی‌امان شانه‌ها؛ زل زدن به بالا آمدن جان رایانه تا چند فریم را رندر کند، ــ و تازه بفهمی نبوغت اصلاً به‌درد نخورده و افکت ستاره‌ی چشمک‌زن به‌جای افتادن تو چشم آقا داماد، که مثلاً غرق عروس شده، تو دماغش افتاده...


جزئیات یک بعدازظهر پاییزی
علی حدادی  (27 بهمن 1387)

شاید دلیلش باد ملایمی بود که می‌وزید، شاید هم آفتابی بود که می‌تابید اما گرم نمی‌کرد و در عوض همه چیز را تمیز و با دقت روشن می‌کرد. شاید هم هیچ‌کدام این‌ها نبود، یا هم‌زمان شدن هر دو با هم بود، نمی‌دانم. از پارک ساعی آمده بودیم بیرون و داشتیم در پیاده‌روی خیابان ولیعصر، به طرف پایین می‌رفتیم. ساکت بودیم و این خیلی غیرعادی بود. شاید به این دلیل ساکت بودیم که وقتی در پارک بودیم، او در حدود یک ساعت، یا کمی بیش‌تر، با گریه حرف زده بود و گفته بود شوهر سابقش دیشب به خانه‌ی آن‌ها آمده و پدرش، که او نمی‌دانست چرا این‌جور وقت‌ها بی‌خودی مسیح می‌شد، شوهر سابق او را به خانه راه داده...


برف‌کوری
علی زوار کعبه  (17 بهمن 1387)

خواهرزاده‌ی آخری که مهتاب در چشم‌هاش برق می‌زند، گفت: «دایی یه قصه برام تعریف کن.» ظهر پاییزی زردرنگی بود و خورشید بالای سر چنار باغچه داشت از حال می‌رفت. گفتم: «اول باید بدونم چند سالته؟» پرسید: «چرا؟» گفتم: «خب داستان‌های تو سر من طبقه‌بندی شده‌اس... با توجه به سن و جنس و این جور حرف‌های پیش‌پاافتاده داستان‌هامو می‌گم». همین دو جمله‌ی پیش‌پاافتاده‌تر خواهرش را از پشت یک گپ و گفت به ظاهر عاشقانه‌ی اینترنتی هل داد سمت ما. سمت ما پسری نشسته بود که کرک‌های سبیلش با پاک‌کن وطنی هم از دست می‌رفت و البته من که به علافی شهره‌ی نه آدم‌های آشنا که در و دیوار خانه‌هاشان هم هستم...


دماغ
علی حدادی  (7 بهمن 1387)

می‌گوید: «فکرشو بکن! تمام وزن بدنم افتاد رو دماغم.» سعی می‌کنم تصور کنم. نمی‌شود. هیچ‌کس نمی‌تواند جوری زمین بخورد که تمام وزن بدنش بیفتد روی دماغش. باز دارد شلوغش می‌کند؛ آن‌هم وقتی که باز من حوصله ندارم. می‌گویم: «خب جلوی پاتو نیگا می‌کردی که زحمات اون دکتر بدبختو این‌جوری به باد ندی!» نه. درست است که حوصله ندارم، اما لحنم نباید این‌قدر نیش‌دار باشد. می‌گویم: «حالا خیلی درد می‌کنه؟» چند لحظه مکث می‌کند. بهش برخورده، اما مثل همیشه می‌خواهد به روی خودش نیاورد. می‌گوید: «از صبح انقدر خون قورت داده‌م که دیگه داره حالم به هم می‌خوره.» سعی می‌کنم نگران باشم. می‌گویم: «چرا؟»...


من... تو... او...، یا شناسه‌های جدای زندگی من
محمدحسین جدیدی‌نژاد  (1 بهمن 1387)

کلاس پر از صدای خنده است. طوری که می‌توانی تصور کنی هیچ کس این سه کلمه را روی تخته سیاه نمی‌بیند. «من... تو... او...» معلم دارد تخته را پاک می‌کند.
من از این او می ترسم. از همان موقع که با تو آشنا شدم. انگار یک «او» مراقبمان بود. وقتی دست همدیگر را می‌گرفتیم و قدم می‌زدیم انگار یک او مراقبمان بود. شاید برای همین بود که وقتی با هم قدم می‌زدیم مدام به اطراف نگاه می‌کردم. و تو هم مثل همیشه می‌گفتی: «باز دنبال چی می‌گردی؟»...


قلعه
مصطفی مرتضوی (هیوا)  (22 دی 1387)

ما یک قلعه داشتیم. نه از این قلعه‌های خیالی که توی داستان‌ها و افسانه‌ها است. نه! ما یک قلعه‌ی واقعی داشتیم. یک قلعه‌ی کوچک روی یک تپه. تپه که می‌گویم برای الان است. آن روزها برایمان کوه بود! من بودم و برادرم، «م» بود و برادرش. چهار نفری حاکم جهان بودیم. دزد و یاغی و قاضی و حاکم و جلاد، همه خودمان بودیم. خودِ خودمان. من با «م» جور بودم، برادرم با برادرش. رابطه‌ی من و «م» حتا فراتر از رابطه‌ی دو برادر بود. تابستان که می‌شد چند تا جوجه‌ی ماشینی رنگ‌شده می‌خریدیم و با «م» راه می‌افتادیم در کوچه پس‌کوچه‌های پایین شهر...


من‌های مدفون
علی زوار کعبه  (16 دی 1387)

آفتاب کج‌تاب و سوز سرمای پاییزی مرا واداشت که تا محل قرارمان تاکسی بگیرم. چند وقتی بود که از خانه بیرون نرفته بودم. بازنویسی رمانی که سال‌ها پیش فکر اولیه‌اش به ذهنم متبادر شده بود، رمقی برایم نمی‌گذاشت. داستانش را دوست داشتم. با این حال هربار که تصمیم می‌گرفتم سرانجامی برایش متصور شوم، به بن‌بست می‌رسیدم. واقعیت این که رمان من یک خودزی‌نامه بود. بسیاری از حقایق، شکل دیگری به خود گرفته بودند: نام، مشخصات ظاهری، محل تولد و... و با این حال جسارت نوشتن بسیاری از چیزهای دیگر را نداشتم. اگرچه از خود، من دیگری ساخته بودم که از خانواده‌ی دیگری به دنیا آمده و در آب و هوای متفاوتی رشد یافته و تحصیل کرده بود، با این حال شک نداشتم چنانچه برخی از حوادث را ذکر کنم، پته‌ی خود را روی آب ریخته‌ام...


کدامین گناه؟
مشهود صفر  (9 دی 1387)

اتاق خالی نبود ولی سفید بود. حجم‌ها ساده نبودند. ملافه‌ای تمیز، هم‌رنگِ پوستِ سردش رویش کشیده بودند. تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدایِ بوقی ممتد بود.
خانه خالی نبود ولی سفید بود. همه‌ی حجم‌ها ساده شده بودند. در هیچ کدام از اثاثِ خانه، فرورفتگی دیده نمی‌شد. ملافه‌های کثیف، هم‌رنگِ هوای تمیز بیرون و هم‌رنگِ سایه‌های پخش‌شده‌ی روی سرامیک‌های سفید، اشیا را پوشانده بود...


اتاقک شیشه‌ای نوک صخره
حمید اباذری  (29 آذر 1387)

هرگاه چشم باز می‌کنم و خودم را زیر صخره‌ی منتهی به او می‌بینم، می‌دانم رؤیای تکراری‌ام شروع شده. نمی‌گویم کابوس تا باز عذاب وجدان مثل خوره به جانم نیفتد. آن‌جا همه چیز سیاه و سفید است. نه این‌که فقط صخره‌ی روییده در وسط میدان سیاه و سفید باشد. بهتر است بگویم همه چیز سیاه است و نور سایه‌های سفید به آن‌ها می‌دهد. میدانی که وسطش ایستاده‌ام، خیابان‌ها، ساختمان‌ها ، پلاکارد‌ها، ماشین‌ها، حتا زن‌هایی که بالای سرشان اسم‌شان، سن‌شان و شهرشان روی یک تابلوی سنگی حکاکی شده و در خیابان‌ها پرسه می‌زنند، سیاه و سفید‌اند. الناز هم هست. نزدیک‌ترین زن به من و صخره که دور میدان می‌چرخد و چشم‌های بهت‌زده‌اش به نوکِ محو شده‌ی صخره در ابرها میخ شده...


سقوط
سروش رهگذر  (12 آذر 1387)

پیش از این که ساعت زنگ بزند، دکمه‌اش را پایین زد. عقربه‌های تقریباً هم‌اندازه‌ی ساعت رومیزی برای دوباره به هم رسیدن خیلی از هم فاصله داشتند. نیم‌خیز شد و لبه‌ی تخت نشست و به عکس عروس و داماد توی قاب خیره شد. داماد چتر بزرگی روی سرشان گرفته بود که مبادا عروس خیس شود و عروس متوجه شاخه گل ارکیده‌ای بود که داشت از جیب داماد می‌افتاد. بلند شد و توی هال رفت. خرسک روی صندلی تلفن داشت رو به جلو می‌افتاد که سرجایش نشاند و گوشی تلفن را برداشت؛ دکمه‌ای را فشار داد و شماره‌ها در پی هم قطار شدند. پس از چند لحظه سکوت صدای آشنایی با لحن ملایمی تکرار کرد: «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد.»...


پیام‌بر
محمدامین محمدی  (1 آذر 1387)

(داستان فارسی افغانستان)
برداشت اول: روز اولی که وارد کلاس شدم ضربان قلبم شدت یافته بود. دو دانه کتابچه دستم بود و وارد کلاسی شده بودم که بیش از پنجاه نفر جلوتر از من آمده بودند. همه مشغول بودند و داشتند با یکدیگر صحبت می‌کردند. کسی متوجه ورود من نشد. رفتم و یک جای خالی در گوشه‌ای از کلاس پیدا کردم. با دستمال همراهم خاک‌هایی را که رویش نشسته بود پاک کرده و بعد نشستم. سر و صدا‌ها که شدت گرفت نمی‌دانم چه شد یاد روز اولی افتادم که مادرم آورده بودم مدرسه. خدا بیامرز آورده بود که آدم شوم. هنوز از فکر و این‌گونه خیال‌ها خودم را خلاص نکرده بودم که استادی وارد شد و به همراه تمام دخترها و پسرها به احترامش بر پا خاستیم...


از من بپذیرید
علی زوار کعبه  (18 آبان 1387)

هر کسی باید یک «بی.ام.و»ی دو دو (۲۰۰۲) داشته باشد. یعنی اگر کسی بخواهد موفق شود، این بی.ام.و جزء ضروریات اول کار است. خیلی از آدم‌هایی که اول کار موفق بوده‌اند، اما ناغافل قاطی کرده‌اند و زده‌اند به سیم آخر، به خاطر همین بی.‌ام.و شان بوده است. برای این که بی.ام.و ِی ِ شخصی‌شان را از دست داده‌اند. به جان تکرارنشدنی‌تان، این جریان غیر قابل کتمان است. این طوری‌ها هم نیست که بی.ام.و ِی دودوشان را بگیری در عوض پرادو یا ماکسیما هدیه بدهی و فکر کنی، خب تبدیل به احسنتش کرده‌ام، حالا بایستی با دمبش هم گردو بشکند. نخیر این جوری نیست. از من نیمه‌عاقل-روانی بپذیرید. بی.ام.و دودو هم جنبه‌ی نوستالژیک قضیه را دارد و هم این‌که قدرت موتور و شتاب و سرعتش حرف ندارد. اسپورت‌خورَش هم محشر است. این یعنی در گذار از سنت به مدرنیته گیرپاچ نمی‌کند...


احیا
علی عسگری  (2 آبان 1387)

من زمانی داستان‌نویس بودم، بهتر است بگویم می‌خواستم داستان‌نویس باشم! حتا چند بار در مسابقات جایزه هم گرفتم. تحسین‌کنندگانی داشتم و از صف مردگان بیرون جهیده بودم! این‌ها را که می‌نویسم مال چهار سال پیش است و تو خودت خوب می‌دانی که پس از ۴ سال، دست به قلم شدن، صفحه‌های سفید کاغذ را روبه‌روی خود گذاشتن و نوشتن... نوشتن... نوشتن... سخت است. دردناک است. حتا اگر با این موسیقی همراه باشد. حتا اگر «چشم‌اندازی در مه» را با «گام‌های معلق لک‌لک» همراهی کنی. سخت است در این دمی که به سحر مانده، آرام و روی نوک پا، طوری که نشکند، که چقدر ظریف است او، می‌شکند، صدایش می‌شکند، اندامش می‌شکند، حتا غنوده در آب...


خاطره
شیما رستمی  (26 مهر 1387)

عرشیا در ماشین را برای خاطره باز کرد و با دست چپش همراه یک تعظیم ظریف، مسیر حرکت خاطره را در فضا ترسیم کرد.
خاطره! خاطره! بند کیفت به کمربند ماشین گره خورده و جدا نمی‌شه. اون شب که شوهر آهو خانم تو ماشین بابات مُرد، پای اونم بین صندلی گیر کرده بود. بابات تازه از بیمارستان مرخص شده بود. استراحت مطلق بود. اما تو اون محل جز اون کسی ماشین نداشت. آهو خانم وحشت‌زده بدون دندونای مصنوعیش، اون‌جا تو آستانه‌ی در با ضجه‌های گوش‌خراش کلمات نامفهومی می‌گفت...


نمايش‌نامه: پشت خط مرزی
امیر خالقی  (7 مهر 1387)

پرده‌ی اول. پرده به میزان یک‌پنجم باز شده، در وسط صحنه محفظه‌ی داخلی ماشین دیده می‌شود (تنها صندلی عقب). حرکت نور از کناره‌ها، از جلو به عقب صحنه حالت حرکت ماشین در جاده را نمایان می‌کند. دو مرد در صندلی عقب به هم دست‌بند زده شده و به صورت نادم در کنار هم جا گرفته‌اند، به صورت تمام‌رخ رو به تماشاگران.
مرد ۱: دیر تمام شد... ۳۰ سال... ۳۰ سال...


این خانه سرد است
رضا کیانی  (31 شهریور 1387)

مرد به دقت خیره شده بود به لب‌های بی‌حال زن که برای چند بار باز و بسته شدند. کمی بعد وقتی لب‌ها روی هم آرام گرفتند، مرد از جایش بلند شد و رفت به سمت پنجره‌ی بالکن، که باد قصد باز کردنش را داشت. نگاه زن را روی پشتش حس می‌کرد. زیر لب گفت: «کاش از همون اول چیزی نمی‌گفتم!» به تاریکی پشت پنجره نگاه کرد و در عین حال سعی کرد به چیزی فکر نکند. آهسته کتش را درآورد و آن را روی دسته‌ی صندلی کنار بالکن گذاشت. باید بی‌تفاوت از کنار موضوع می‌گذشت. این را می‌دانست...


مرثیه‌ای بر یک شب برفی
مرتضی کشمیری  (28 شهریور 1387)

۲۸ ژانویه. ساکم رو بستم. با خانم مارتین هم تصفیه کردم. مثل همیشه از کارم متعجب شد و به روح شوهر مرحومش قسم خورد که من دیوانه‌ام و ازم قول گرفت که حتماً برم پیش دیوید پسر خواهرش که دانشجوی روان‌شناسیه. بهش قول دادم و یک بسته سیگار. این‌هارم بنویسم دیگه دلیلی برای موندن ندارم. فقط یه مشکل کوچیک دارم... اونم این‌که هنوز فکر نکردم کجا برم... شاید برگردم به همون خراب‌شده‌ای که همه‌ی بدبختی‌ها و تنهاییامو مدیونشم... شایدم به عنوان یه غریبه برم تو یک دهکده‌ی کوچیک و رو زمین یکی از اهالی دهکده کار کنم...


تروریست
ع.ا.شعار  (7 شهریور 1387)

پنجره را که باز کرد بوی بلوار خیس پیچید توی اتاق. نگاهش را از آن طرف خیابان برید و برگشت طرف تخت‌خواب. کیف زرد رنگ را از زیر تخت بیرون کشید و روی زمین زانو زد. شماره‌ی رمز را تند تند چرخاند، کیف را خواباند روی تخت و درش را باز کرد. بست‌های سیاه را باز کرد و با دست چپ لباس‌ها را بیرون ریخت. با دست راست مخزن و قنداق تفنگ را بیرون آورد و کنار کیف گذاشت. لوله‌ی سیاه بلندی را از جوف شکافته‌ی کنار کیف بیرون کشید و کیف و لباس‌ها را به انتهای تخت هل داد. مخزن تفنگ را سر قنداق محکم کرد و قنداق را عمود روی تخت گذاشت و آن‌قدر لوله‌ی سیاه را پیچاند تا محکم شد. کسی در زد. تفنگ را سراند زیر انبوه لباس‌ها و از اتاق خواب بیرون رفت...


نه. هيچ چيز
شکوفه آذر  (30 مرداد 1387)

امروز هوا ابری است. گاهی خورشيد از لای ابرها بيرون می‌آيد و داخل غرفه‌ی کتاب‌فروشی‌اش را روشن می‌کند. سمت چپش يک ديوار بزرگ شيشه‌ای مشرف به پارک است. پشت پارک، روبه‌رو يک سری ساختمان مسکونی است. گاهی سرش شلوغ است. اغلب خلوت. وقتی حوصله‌اش سر می‌رود، کتاب‌های غرفه را جابه‌جا می‌کند. کم و زياد می‌کند. پازل‌ها را جايی می‌گذارد که بهتر ديده شوند. در اين فرهنگ‌سرا برای چند روز کتاب کودک می‌فروشد. برای خودش از خانه کتاب می‌آورد. حالا دارد «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» را می‌خواند...


کولیوانف و اقاقیا
ع.ا.شعار  (9 مرداد 1387)

ـ کولیوانف بلند شو صبح شده...
این جا بهار این جوریه، آدم دلش می‌خواد تا لنگ ظهر تو جاش بخوابه. مامان می‌گه همه جا بهار همین‌طوریه، فقط دیر یا زود می‌آد. ما پشت فنس مرکز تحقیقات کشاورزی هامبورگ وایسادیم و چمن‌های نارنجی و قرمز و زرد اون جا رو تماشا می‌کنیم. آلبرتو می‌گه باید مزه‌ی خوبی داشته باشن. دست داداش کوچیکش توتو رو گرفته و دو تایی زل زدن به چمن‌های رنگی و براق و آب از لب و لوچه‌شون آویزونه. من آب‌نبات‌کشی رو ترجیح می‌دم. گو این که تو کمپ ما کم‌تر از این جور چیزها پیدا می‌شه...


سوار خسته
خالد شهباز  (21 تیر 1387)

زن از طبقه‌ی چهارم، خیابان را دید زد. جز سایه‌ی رج درختان کنار خیابان که روی نور پای تیر چراغ برق افتاده بود و می‌لرزید، چیزی به چشم نمی‌خورد. پرده را کشید. تلفن را از روی عسلی برداشت. با خود روی تخت‌خواب برد. شماره گرفت. صدای زنی را آن سوی خط شنید. قطع کرد. موها را از جلو صورت کنار زد، پشت سر انداخت. شماره‌ی دیگری گرفت و روی تخت‌خواب دراز کشید. صدای بوق مقطع می‌آمد. مردی جواب داد: «الو...» «الو! آژانس؟ یه ماشین می‌خوام.»...


پوستین
سیما رحیمی  (5 تیر 1387)

مرد تمام شب را نگران تب بالای زن بود. گاهی می‌لرزید و گاهی هذیان می‌گفت. قبلن و در طول زندگی مشترک‌شان هم گاهی بیماری‌های جزئی به سراغ زن آمده بودند. سردرد، سرگیجه و کسالت. اما آن روز بالاخره و بعد از این‌که اولین باران پاییزی روی برگ‌های خاک‌گرفته‌ی شمعدانی ِ روی تراس‌شان زد و مرد بیدار شد و دید که زن با لباس خواب رفته است توی تراس، فهمید که بالاخره تب می‌کند. زن با پاهای برهنه توی لباس خواب حریر نازکی که تن لاغرش را در روشنایی طوسی سحر نشان می‌داد، ایستاده بود لبه‌ی تراس و به طرز رقت‌آوری بازوهای لخت لاغرش را از حلقه‌های لباس به سمت آسمان دراز کرده بود...


خیانت
امير صادقی  (21 خرداد 1387)

در را که باز کردم کله‌ی مردی را دیدم با صورتی نتراشیده و نخراشیده روی تنه‌ی زنم. چشم‌های سیاه درشتش خیره شده بود بهم. لپ‌های گوشتی‌اش آویزان شده بود دو طرف صورتش. سبیل پُر‌پشت‌اش تاب داده شده بود طرف پایین و غبغب زیر چانه‌اش آخرین نشان این مرد غریبه بود. کله‌ای بزرگ و مردانه روی تنه‌ی شکیل و زیبایِ زنم. مانده بودم چه صدایش کنم...


تانگوی یک‌نفره
شهرام رستمی  (11 خرداد 1387)

من مدام گیر می‌کنم. گیر می‌افتم؛ توی خودم، توی چیزها، توی ذهنم. مدام پرت می‌شوم توی اشیا. اشیا توی دست و پایم هستند. خودم هم احساس می‌کنم توی دست و پا هستم. همین دیروز بود وقتی رسیدم در خانه، توی جیب‌‌‌هایم دنبال کلید گشتم. دست‌هایم پر بود. خسته شده بودم. نمی‌دانم چرا کلید همیشه باید در آخرین جیبی باشد که می‌گردم. می‌دانم، نباید اعتنا کنم. این را دکتر بیاتی هم به من گوشزد کرد: «اعتنا نکن!»... یا مثلن همین دسته کلید اگر در جیب آدم بماند یا آویخته بر جا‌کلیدی کنار در، تا صبح اتفاقی نمی‌افتد، اما اتفاق افتاده که به خاطر این موضوع خوابم نبرده و نصفه‌های شب از جایم بلند شده‌ام و رفته‌ام کلید را سر جایش گذاشته‌ام...


... بهتر است دکتر را معطل نکنيم.
مهدی علاقمند  (5 خرداد 1387)

زن، پيش از اين‌که سوار شود؛ از پشت پنجره گفت: مگر قول نداده بودی دير نکنی؟ مرد در را برای زن باز کرد. زن سوار شد و گفت: جوابم را ندادی. مرد سيگاری به زن تعارف کرد. زن رد کرد. يکی برای خودش گيراند. زن سرش را از پنجره بيرون برد و توی آينه‌ی بغل، صورتش را برانداز کرد. مرد گفت: مگر آينه همراهت نيست؟ زن گفت: اين روزها کم‌تر از آينه استفاده می‌کنم. راستش از موقعی که روی پيشانی و دور چشم‌هایم چروک افتاده کمی می‌ترسم. مرد گفت: از آينه يا از خودت؟...


می‌شه سکوت کرد!
سروش رهگذر  (27 اردیبهشت 1387)

مرد بدون این‌که سرش را به طرف آشپزخانه بچرخاند، آرام پرسید: «خوب، دیگه چه خبر؟» و زن بدون این‌که حرکتی بکند، از همان پشت یخچال ساید بای ساید چیزی زمزمه کرد. مدتی دیگر در سکوت گذشت و مرد هم‌چنان به تصویر تخت تلویزیون خیره شده بود؛ آن‌جا که دو گوزن نر برای تصاحب یک گوزن ماده با هم شاخ به شاخ شده بودند. ناخواسته چشمش به دستگاه پخش بزرگ زیر تلویزیون و سی‌دی‌ها افتاد. آرام گفت: «فکر کنم تو این سی‌دی‌ها بشه چیز خوبی گیر آورد!» و زن که از صدای گوشخراش برخورد شاخ‌ها به تنگ آمده بود، کمی بلندتر گفت:...


پنجره‌ی واحد سيزدهم
ناصر تميمی  (7 اردیبهشت 1387)

احتمالن قبل از باز کردن اين نامه متوجه شده‌ايد که آدرس اين نامه بسيار برای‌تان آشنا است. بله تقريبن چيزی شبيه آدرس همان‌جايی است که شما در آن زندگی می‌کنيد و آن‌جا را «خانه» می‌ناميد، تنها پلاک آن يک رقم پس از شماره‌ی واحد شماست. اگر تاکنون با من موافق بوده‌ايد بايد به عرض برسانم که احتمالن شما مرا «همسايه» می‌ناميد...


شکل درخت تپه‌ی روبه‌رو
شعله آذر  (22 فروردین 1387)

توی آن تاريکی، سنگ‌ها ديده نمی‌شدند؛ شايد فقط از زير کفش‌ها، از زير پاها، برجستگی‌های سخت سنگ را می‌شد حس کرد. مرد جلوتر رفت. گاه که ماه پيدا می‌شد، سگک‌های کوله‌پشتی‌اش می‌درخشيدند. مثل نشانی بودند برای گم نکردن راه. دختر، کند و با احتياط قدم برمی‌داشت. دره‌ی کنارش را مدام زير نظر داشت. زن، آن دو را نگاه می‌کرد. جز سکوتِ ميان آن‌ها، صدای گه‌گاه پرنده‌ای ناپيدا بلند بود. صدای چرق‌چرق خرده‌سنگ‌هايی هم می‌آمد که به دره می‌افتادند. راه باريک، در نورِ گاه‌به‌گاه مهتاب روشن می‌شد...


روایت غیرمعتبر از عشق
علی شیعه‌علی  (19 فروردین 1387)

ـ نياوران؟ ـ بيا بالا... ساعت ۱۰ صبح است. فقط يک آدم ديوانه‌ اين وقت روز با ماشين درست از وسط شهر رد می‌شود. ماشين‌ها مثل مورچه پشت سرهم هر چند دقيقه يک تکان می‌خورند. آفتاب بيداد می‌کند. راننده دزدانه نگاهی به آينه‌ی ماشينش می‌اندازد و تنها مسافرش را ديد می‌زند و می‌گويد: «با اين وضع تا ظهر هم نياوران نمی‌رسيم». مسافر بدون اين‌که نگاهی به جلو بيندازد، آرام می‌گويد: «اشکالی نداره. عجله ندارم»...


در نمکزار
پژمان پاکدل  (10 فروردین 1387)

فرنگیس با چشمان درشت و سرخ در میان شوره‌زار داغ مسجدسلیمان به سیاوش می‌نگریست که باد گرم پارچه‌ی کتان تنش را می‌تکاند. هوا خفه بود، مثل تمام روزهای مسجدسلیمان بوی تعفن، بوی لاشه، بوی نفت می‌داد که با عطر گلاب در هم پیچیده بود. شوره‌زار صاف و سفید با چهارخانه‌های چسبیده به همش تا خود خورشید در حال طلوع رفته بود. تپه‌ماهورهای نمک در چند قدمی خورشید نشسته بودند و باد وجودشان را ذره ذره بر شوره‌زار می‌کشید. ـ خانوم جای بهتری نبود؟ زمین از سنگ سفت‌تر. این را اکبر پرسید، مردی چهل‌ساله با قوز کوچکی بر پشت که در گودی چند سانتی‌متری ایستاده بود...


برهنگی
سروش رهگذر  (24 اسفند 1386)

احساس سقوط ناگهانی به درون يک دريا تاريکی؛ هر چند ابتدا هول‌آور می‌نمود اما به تدریج دلنشين می‌شد. سقوط اما نه با سرعت سرسام‌آور بلکه همچون پری سبک و آهسته به درون حلقه‌ی چاهی فرو غلتيدن. هرچه بيش‌تر فرو می‌رفت بيش‌تر احساس سنگينی می‌کرد. پلک‌هايش به تدريج گرم و سنگين می‌شدند؛ ديگر هيچ ميلی برای بازگشت نداشت و قدرتی برای باز نگهداشتن چشمانش. دوست داشت تا ابد در همين حالت بماند اما خيلی زود چيزی مانع لذت بردن از سقوط آزادش شد. دستی که از سر شانه‌اش به نرمی به روی گردنش لغزيد و بناگوشش را با نوک ناخن‌های بلندش به آهستگی نوازش کرد...


باله‌ی تخمه‌شکن
صالح تسبيحی  (29 بهمن 1386)

من این ماجرا را از جایی دور تعریف می‌کنم. از جایی که دستت نمی‌رسد و صدای مرا گنگ می‌شنوی. مثلن در خواب. یا مه. یا قعر دریا در آب. صبح سوار ماشین شدیم. من‌ام با پدرم. و برادرم و آفتاب و «ام‌پی‌تری‌پلیر». آفتاب اما نمی‌سوزاند. گرم است و خوشایند روزی تعطیل. جاده خوب است. شلوغ هم نیست. صبح است. و هنوز مردم راه نیفتاده‌اند. در هر پیچ و بالا و پایین نفس کند می‌شود و به شماره می‌افتد و تنگ می‌شود، به کپسول آسمم احتیاجم می‌افتد. برادرم هدفون گذاشته توی گوشش. سنش از من کم‌تر است. تصمیم دارد روشنفکر بشود (یعنی شغلش بشود منورالفکری و از راه روشن‌شدن فکر امرار معاش بکند) کتابکی می‌خواند. با پدرم مباحثات سیاسی دارد. و اخبار فوتبال را در پنهان دنبال می‌کند. ماشین‌ها می‌آیند و تک و توک از کنارمان می‌گذرند...


بی‌خوابی
مصطفی طباطبایی  (24 بهمن 1386)

آن شب کمی زودتر از شب‌های دیگر روی تختش دراز کشیده بود تا شاید زودتر از همیشه بخوابد، هر چند خوابش نمی‌آمد، دلتنگ بود و این دلتنگی امانش را بریده بود و حوصله را از او گرفته بود. هوای پاییزی هنوز آن‌قدر گرم بود که نمی‌شد ملافه را به دور خودش بپیچد و از خنکی ِ دلچسبی که با تمام وجود احساسش می‌کرد کِیف خوبی بهش دست بدهد. یک ساعتی در جایش غلت زد و به این طرف و آن طرف شد، به این امید که پلک‌هایش سنگین شوند، اما بی‌فایده بود. از جایش بلند شد، ساعت یک نیمه‌شب بود، به طرف پنجره رفت، کنار پنجره هوا خنک بود و نسیم ملایمی به صورتش می‌خورد. نسیم، چه اسم پرمعنایی بود برایش...


گم که می‌شوی!
الهام خيرانديش  (8 آبان 1386)

رنگ ديوارها خاکستری‌ است. چيزی‌ شبيه سنگ. دور و برم پر است از صداهای‌ درهم و آدم‌هايی‌ که می‌شناسم، هر کس در گوشه‌ای‌ مشغول کاری. پسربچه‌ها کنار ديوار حياط دنبال هم می‌دوند. چند نفر توی‌ تاريکی‌ روی‌ زمين نشسته‌اند و پچ‌پچ می‌کنند. گوشه‌ی حياط ديگ گذاشته‌اند، دود و خاکستر از آتش زير ديگ‌ها زبانه می‌کشد. من بی‌خيال ميان جمعيت چرخ می‌زنم. کنار در ايستاده‌ام. آن طرف ديوار، مردم پر از صدا و هياهو می‌گذرند. چرخ لبوفروش قژقژکنان از جلوی‌ پايم رد می‌شود. چراغ‌های‌ زنبوری‌ توی‌ کوچه خاموش و روشن می‌شوند. کسی‌ آن‌طرف‌تر شيشکی‌ می‌بندد. زن کولی‌ کودکی‌ در آغوش دارد. جلو می‌آيد...


ما، گروه کر و لال‌ها/ زن رودخانه
شکوفه آذر  (1 آبان 1386)

زنی که از توی رودخانه بیرون آمد، می‌گفت آن زیر پله است. می‌گفت که خودش پله‌ها را گرفت و بالا آمد تا رسید به دهکده‌ی ما. یادش نبود که پیش از پله کجا بوده. هر وقت که هر چیزی می‌خواست بگوید، از همان پله‌ها شروع می‌کرد. پله‌های باریک و بلند. می‌گفت آن‌قدر زیاد بود که شاید به هزاران می‌رسید. می‌گفت که شب‌ها و روزهای زیادی راه رفته. شاید حدود نه ماه. وقتی از آب آمد بیرون، ساق پاهای عریانش از زیر دامن خیس پیدا بود. پیراهن به تنش چسبیده بود و با هر تکان تنش، باسن و سینه‌های گرد و بزرگش بالا و پایین می‌شد. ما نمی‌دانستیم باید با او چطور برخورد کنیم. او زنی بود که همه‌ی ما هوس به‌دست‌آوردنش را از همان نگاه اول، در سر داشتیم...


پشت‌بام
کوروش فهیم  (28 مهر 1386)

بعد از آن روز که آن منظره را کشف کرده بودم برای چندمين بار بود که به پشت‌بام آپارتمان می‌رفتم. آن‌جا خودم را پشت جان‌پناه لبه‌ی حياط خلوت پنهان می‌کردم و سرم را با احتياط می‌آوردم بالا. و از آن‌جا می‌توانستم خيلی خوب و واضح تمام ماجرايی را که در اتاق خواب آخرين طبقه‌ی آپارتمان اتفاق می‌افتاد ببينم. اولين بار خيلی اتفاقی اين جريان پيش آمد. من آمده بودم که به دستور پدرم آنتن تلويزيون را بچرخانم. و بعد ديدم که خيلی راحت می‌شود داخل اتاق خواب آقای مردانی را ديد. ديدم که خانم مردانی پشت دراور نشسته است. و دارد موهايش را سشوار می‌کشد. تازه از حمام آمده بود بيرون...


حنابندان
نرگس حسن‌لی  (23 مهر 1386)

کمی از ظهر که بگذرد پابه‌پا کردنم جلوی در خانه شروع می‌شود. خانه‌شان روبه‌روی خانه‌ی ماست درست. با در سبز بدرنگ. همه‌چیز این خانه بدرنگ است. در سبزش، سیمان خاکستری دیوارهاش، پنجره‌های آهنی قهوه‌ای‌اش و از همه بدرنگ‌تر آن پرده‌های کرمی‌رنگ که به قول مادرم مثل آب دهن مرده وارفته است. روی دیوار سیمانی‌اش هم بیش‌تر از همه‌ی دیوارهای این اطراف فحش و نوشته دارد. یکی‌شان را خیلی دوست دارم که با ذغال اما درشت و واضح نوشته: چرا اون روز بهم زنگ نزدی مسعود. نوشته گوشه‌ی پایینی دیوار شروع شده و به مسعود که می‌رسد پایین‌تر هم رفته. خط نه چندان خوشی که بچه‌گانه نیست و بزرگ‌تر که بشوم مطمئن می‌شوم کار خود مسعود است. غرق کج و کولگی نوشته‌هایم که صدای تق‌تق کفش‌های زنانه را می‌شنوم و دقت که می‌کنم تپ‌تپ کتانی‌های بچه‌گانه را هم تشخیص می‌دهم که می‌دانم آبی‌ست...


جزء گمشده
امير حبيبی  (30 شهریور 1386)

انگار که جنازه‌ای باشم دراز به دراز افتاده‌ام روی تخت. شعله‌های بخاری آرام و بی‌صدا آبی می‌سوزند. نگاهم را از آن می‌دزدم. می‌گويم پری باز هم بی‌خوابی. صدايی نمی‌آيد. غلتی می‌زنم و می‌بينم، حالا چند ماهی می‌شود که رفته. روتختی را کناری می‌زنم و روی دو زانو بلند می‌شوم. کورمال کورمال دست می‌کشم روی ديوار تا کليد لامپ را پيدا کنم. اتاق مثل روز روشن می‌شود. گفته بود، با اين کارشان ديگر هيچ نقطه‌ی تاريکی نمانده است...


زنی روی تخت خوابیده است
قباد آذرآيين  (22 شهریور 1386)

دیرو سارا خانم سراغته می‌گرفت. کدوم سارا خانم؟! چطو نمی‌شناسیش؟! او کسی که نشناسش خُ خواجه حافظ شیرازه... بند کرده بود چه جور! سریش! مگه ول می‌کرد سگ‌مصب! یه بند آدمه سؤال‌پیچ می‌کرد. می‌خواس از همه چی سر در بیاره. بی‌خود نبود اسمشه نهاده بودن نمی‌دونم چی‌چی‌پِرس.. زنه گز می کرد، شووره پاره می‌کرد. اصلن خدا ای زنه آفریده سی نخود هر آش. با او شوور قزمیتش... مفتش شیش‌انگشتی!..


دایره‌ی سرخ
مشهود صفر  (26 مرداد 1386)

... ریحانه با کمی تعجب و لبخند این سؤال را پرسید. رامین سکوت کرد. چهره‌ای جدی داشت. فکرش بین دو تصمیم در نوسان بود. هیچ‌کدام را بر دیگری ترجیح نمی‌داد. هر دو تصمیم از قلبش به مغزش می‌کوبید. یکی را انتخاب کرد. شانه‌های ریحانه را گرفت و او را نزدیک خود آورد و سپس دستانش را دو طرف سرِ ریحانه گذاشت. شست‌های دو دستش را روی محل اتصال ابروهای او قرار داد. چند وقتی می‌شد که دیگر آن‌ها به هم متصل نبودند. شست‌هایش را آرام روی سایه‌بان‌های دو خورشید آبی ریحانه به طرف انتهای باریک ابروها حرکت داد...


من گم‌شده
محمدامین محمدی  (10 مرداد 1386)

(داستان فارسی افغانستان)
جفت پاهایم را جمع می‌کنم و سرم را بر روی آن‌ها قرار می‌دهم. به اندازه‌ی یک کاسه آش شکمم به پشتم نزدیک شده است. شکمم با همه‌ی شکم‌ها فرق دارد، نه قاری می‌کند و نه قوری، فقط هنگام گرسنگی باعث می‌شود که ذهنم خوب کار نکند. بی‌اختیار هنگام گرسنگی کنجی می‌افتم و به فکر فرو می‌روم. فکر که چه عرض کنم بیش‌تر در توهمات است که غرق می‌شوم. همه‌ی آدم‌ها در مقابلم از ریخت می‌افتند و چهره‌ها مخدوش می‌شوند. همه تقریبن یکی شکل ساده را به خود می‌گیرند. چهره‌ها از فرم خود خارج می‌شوند و دیگر مشخص نمی‌شود که کی به کی است...


جایی میان زمین و آسمان
شعله آذر  (26 خرداد 1386)

کوچه‌ی باریک را ساختمان‌های بلندِ فرسوده بلعید. پیچید به بن‌بست سمت چپ. ته بن‌بست، کنار آپارتمان نیمه‌کاره‌ای ایستاد. به پنجره‌های بی‌قاب طبقات نگاه كرد. چشمش روی تکان‌های پرده‌ی طبقه‌ی سوم ماند. دانه‌های خاکستری برف با شتاب توی صورتش می‌پاشیدند. شالش را پایین‌تر کشید. دور و بر را نگاه كرد، کسی رد نمی‌شد. ساک را زیر پا جابه‌جا کرد و رویش نشست. دست‌های سرخ و ترک‌خورده‌اش را جلوی دهان گرفت. رد دانه‌های معلق برف را دنبال کرد. زمین دانه‌های در حال سقوط را در خود فرو می‌کشید. مایع لزج سیاه‌رنگی زیر پایش جمع شده بود و نشانی از دانه‌های سفید برف نمی‌گذاشت...


سنگ بلورين
درنا نيری  (29 اسفند 1385)

صدای دور شدن قدم‌هایش را روی شن‌های کف حیاط شنیدم. از پنجره بیرون را نگاه کردم. اثری از او نبود. سنگ را از داخل کیفم برداشتم و بیرون رفتم. بوی علف باران‌زده همه‌جا پیچیده بود. ردیف شمشادها و بوته‌های گل دورتادور حیاط دیوار کشیده بودند. از کنار بوته‌های گل گذشتم. روبه‌روی در خانه‌ی مرد ایستادم. همین که دستم را بالا بردم تا در بزنم، در باز شد. میان درگاه ایستاده بود. سلام کردم و سنگ را کف دستم به مرد نشان دادم. گفتم: «داخل شکم ماهی‌ای بود که دیشب بهم دادی.» درخشش دانه‌های بلورین سنگ زیر نور آفتاب بیش‌تر از قبل بود. لبخندی زد. دستم را گرفت و به درون خانه کشاندم...


خانه‌ی قجری
علی شیعه‌علی  (16 اسفند 1385)

پدرم کارمند بخش بایگانی یک سازمان دولتی بود. سی سال هر روز صبح زود بلند می‌شد و می‌رفت سر کار. بعد از ظهر هم خسته و بی‌حال برمی‌گشت خانه. تمام آن سی سال از کارش متنفر بود. این‌که صبح تا بعدازظهر یک جای خلوت بین هزاران پرونده بنشیند و از بیکاری دیوانه بشود؛ اما تمام هفته را با سختی می‌گذراند به امید بعدازظهر پنج‌شنبه و جمعه. خانه‌مان دو اتاق خواب کوچک داشت با یک هال. اما آن چیزی که خانه‌مان را لااقل برای پدرم جذاب و دوست‌داشتنی می‌کرد حیاط کوچکش بود با آن دو ردیف باغچه...


مجسمه‌ی سنگی
تابان پناهی  (24 بهمن 1385)

«بپا آن را به در و دیوار نزنی، آنتیک است کلی می‌ارزد، بچه‌جان مگه داری هندوانه می‌بری؟ مواظب باش اگر از دستت بیفتد با پول کلیه‌هایت هم نمی‌توانی یکی دیگر بخری بگذاری جایش. بلی آن را هم بردار ببر توی وانت. بجنبید دیگر شب شد!» سمسار که مرد کوتوله و فربه‌ای بود، در جلیقه‌ی طوسی کهنه‌اش که مثل سر طاسش روغنی بود، گرد‌تر هم به نظر می‌رسید. و در حالی که خنده‌ای سرتاسر صورتش را پر کرده بود میان سالن نیمه‌پر ايستاده بود که بیش‌تر وسایلش توی وانت بار شده بود و دستانش را با شادی به هم می‌مالید...


ناگهان بيش‌تر و بيش‌تر
صالح تسبيحی  (3 بهمن 1385)

زن، زن جوان يا دختر باکره‌ی وقت شوهر، هنوز ناترشيده، بغض کرده و روسری‌اش را محکم سرش کرده و با خودش پچ‌پچ می‌کند. دارد با خودش قول و قرار می‌گذارد. عهد و پيمان می‌بندد. يک دفتر جلددار بغل کرده. نشسته. سه کنج اتاق زل زده و معلوم است که عصبانی است. مادرش چند وقت پيش از دنيا رفته. پدرش هم که سال‌ها پيش. او مانده و يک برادر. آفتاب نيم‌دار تابيده بالای ديوارها و دارد شب می‌شود. و در آغاز شب زن، با خودش عهد می‌بندد که انتقامش را از همه‌ی مردهای عالم بگيرد. تا برسد به آن مرتيکه. و خفه‌اش کند. نه. خونش را بريزد. مشت می‌کند. چه طور جرأت کرده؟...


خروسک پنجشیری
محمدامین محمدی  (25 دی 1385)

صاحبش دستی به پر و بالش کشید و کمی قسمت آخر دمش را در بین پنجه‌های خود فشرد و بعد او را در میدانی رها کرد که گرداگرد آن را خرد و کلان احاطه کرده بودند. خروس که پای خود را به سنین پختگی گذاشته بود، بدون توجه به دیگران و با هیچ‌گونه هراسی یک دور، دو دور، دور میدان چرخید، بعد نزدیک صاحب خود ایستاد و کمی خود را جابه‌جا کرد. چند مرتبه بال‌های خود را بر هم زد، مقداری سینه‌ی خود را جلو داد و بر نوک پنجه‌های خود ایستاد و یکی دو بار با صدای بلندی بسیار کوتاه و خلاصه‌شده اذان هم گفت که باعث شد چندین نفر نتوانند زینت سکوت را بر روی لبان خود حفظ کنند و به تعریف و تمجید از خروسک کلنگی شروع کردند و به شناسايی آبا و اجداد خروسک پرداختند...


من در آب زیبا هستم
شکوفه آذر  (18 دی 1385)

به کلاغ‌ها و گنجشک‌ها نگاه می‌کردم که با بال‌های زخمی از آسمان می‌افتادند جلوی پایم و در حالی که تن خونی‌شان را روی زمین سفید شده از تگرگ می‌کشیدند، جان می‌کندند. هنوز خیلی از بارش ناگهانی تگرگ‌ها نگذشته بود. زمین سفید سفید شده بود و هیچ شباهتی به چند دقیقه پیش که تا چشم کار می کرد سنگ و کلوخ‌ها قهوه‌ای‌رنگ بودند، نداشت. علی هنوز بی‌هوش افتاده بود گوشه‌ی غار. همان جایی که چند دقیقه پیش به خاطر بارش تگرگ‌های هر کدام به اندازه‌ی یک کلوخ، به آن‌جا پناه برده بودیم...


توهم
تابان پناهی  (8 دی 1385)

زن به آرامی از لای در به درون اتاق نگاه کرد، که تا قبل از این‌که او در آن را باز کند در تاریکی نرمی که میراث بی‌پنجرگی‌اش بود فرو رفته بود. هر سه تا فرزندش معصومانه به خواب رفته بودند، پسر کوچکش هم طبق معمول انگشت شستش را تا ته کرده بود توی دهانش. زن در حالی که به چهارچوب در تکیه می‌داد صورت همه‌شان را سیر نگاه کرد، برای یک لحظه وسوسه شد بیدارشان کند، ولی ترسید از دستش ناراحت شوند. البته ناراحت که نمی‌شدند. مگر فرزند از دست مادرش دلگیر می‌شود؟ تازه خودش به زور خوابانده بودشان. به دخترش کلی اصرار کرده بود تا با او بیدار بماند ولی او قبول نکرده بود...


روزمرگی ۲
سوسن جعفری  (3 دی 1385)

من، مردی را می‌شناسم که کارش سوارشدن اتوبوس است. خيلی‌ها سوار اتوبوس می‌شن يکی‌اش خود من، اما اين مرد اصولن کارش سوارشدن اتوبوس است. کارش، نشستن روی صندلی عقبی قسمت مردهاست و پيچاندن ماتحتش سمت عقب و ديد زدن زن‌ها... من زياد سوار اتوبوس می‌شم. نه چون ارزان‌تره، يا...


اتفاق
ايمان اسلاميان  (21 آذر 1385)

زن مانتویی وزنش را روی پای دیگرش انداخت، دکتر برای نشستن تعارفش نکرد، قبل از این که دکتر، شیفت اتفاقات را تحویل بگیرد زن، تخت بیمارش را آورده بود و گذاشته بود کنار تخت معاینه: ـ از یک هفته پیش تا حالا فشارش ثابت نیست، دو سه شب پیش بود، گفتم مرده. دکتر شکم دخترکی را فشار می‌داد که همراه مادرش آمده بود، انگشتش را روی جاهای مختلف سینه‌ی دخترک گذاشت. ـ دخترجان قبلن هم عفونت روده داشتی؟ چهره‌ی دخترک درهم رفت و داد زد، مادرش دستپاچه نیم‌خیز شد...


درج در تیتر تا نقطه‌شدن ته خط، آخر صفحه
محمدحسن فرازمند  (13 آذر 1385)

نشسته‌ایم... حالا، در هیأت کلمات... ردیف به ردیف، چنگ در چنگ هم انداخته فریاد می‌زنیم، متن را، هریک به اندازه‌ی سهم‌مان... چندتای‌مان که ظاهرشان هیکل‌مندتر است‌، سبیل اندر سبیل... از هیبت‌شان می‌شود فهمید، انگار که قسمت‌های مهم‌تر متن را بر دوش می‌کشند، شاید، برای همین است که متن‌شان را محکم‌تر فریاد می‌زنند... محکم‌تر از من، که در هیأت یک «و» نشسته‌ام...


اتاق معکوس
مشهود صفر  (5 آذر 1385)

وارد اتاق شد. صدای سوت آمد. سریع خودش را از جلو روی زمین انداخت و دست‌هایش را پشت سرش گذاشت. صدای ترکیدن چیزی و سپس صدای شرشر آب آمد. سرش را بلند کرد و دور و برش را نگاه کرد که با منوّر روشن شده بود. سنگر سر جایش بود. ـ پاشو بابا، چیزی نشده. خمپاره اون ور سنگر به تانکرِ آب خورد. فقط نماز شب شما بی وضو می‌مونه...


بوت‌های زرشکی بابایم، پای شما چه کار می‌کند؟!
الهه ح.  (12 شهریور 1385)

ایستاده بود جلوی اجاق گاز و نرم و زنانه، داشت سیب‌زمینی‌ها را هم می‌زد. هود را روشن نکرده بود و تمام فضای آشپزخانه را بوی سیگار و سیب‌زمینی گرفته بود. این آشپزخانه را دوست دارم به چند دلیل: اول این که ساعات زیادی را تویش گذرانده‌ام و به نوعی برایم عادت شده، دوم این که کوچک است و خلوت و ساکت و پر از نور و سقفش از شیشه. حیاط خلوتی است که تبدیل شده به آشپزخانه. درست کنار قسمت مرکزی دفتر که پر است از کتاب و کاغذ و میز و کامپیوتر و آدم و آینه‌ای که همه‌ی این‌ها را دوبرابر می‌کند. اما آشپزخانه، انگار یکباره جدا می‌شود از همه‌ی شلوغی‌ها. انگار فرو می‌روی در سردی یخچال و گرمی گاز، و پر و خالی‌شدن ظرف‌ها و قابلمه‌ها و بوی سطل آشغال، که گاهی بهتر است از فضای بیرون ذهنم...


مهمانی
ايمان اسلاميان  (28 مرداد 1385)

با این که خودتان جزئیات کار را می‌دانید، باز همه چیز را می‌گویم، شاید به دردتان بخورد: ... من و آقایان f و a در خانه‌شان را زدیم، البته قبلش می‌دانستند که ما می‌رویم، s از در بالا آمد، کوچه خلوت بود، من خودم دقت کردم، محال است کسی او را دیده باشد، قرار شد پشت درخت‌های انبوه حیاط منتظر باشد، تا اگر مشکلی پیش آمد عمل کند، سخت‌تان نیست که اسم‌شان را نمی‌آورم؟.... راحت ما را قبول کردند، البته مشکوک بودم، شما که نمی‌دانید در همان اول کار، برای‌مان شربت پرتقال آوردند، آن هم توی لیوان‌های دسته‌نقره‌ای... بله فقط خودش بود و زنش، همین دو نفر، نه هیچ‌کس دیگری....


جنون
فاطمه حق‌وردیان  (17 مرداد 1385)

زن روی زمین افتاد. سرش را خم کرد. موهایش روی زمین پخش شد: هرچه شما بگویید. پاهایش را روی موهای زن گذاشت. دردش آمد. جیغ کشید. مرد خندید. شمشیر قدیمی را برداشت. روی گردن زن گذاشت. زن لرزید. خوشش آمد. شمشیر را بلند کرد. سر زن روی زمین افتاد. خون به در و دیوار پاشید. پاهایش را روی سینه‌ی زن گذاشت. زن زیر پاهایش تکان می‌خورد. داشت جان می‌داد. موهای زن دور سر را گرفته بود. موها را کنار زد. سر چشمک زد. ترسید. عقب عقب رفت. نگاه کرد. زن توی آشپزخانه بود. داشت ظرف می‌شست. سر روی کاناپه لم داده بود، داشت تلویزیون تماشا می‌کرد. سرش را با دو دست گرفت. چشم‌هایش را بست. زن طاقباز روی زمین افتاده بود...


تعلق
سوسن جعفری  (13 مرداد 1385)

چیزی به اندازه‌ی بالارفتن از آن‌همه پله اذیتش نمی‌کرد، حتا به اندازه‌ی حرفی که خواسته بود بگوید و نشده بود. برای کسی فرقی نمی‌کرد او خوب بود یا بد، می‌گفت حالا که کسی دوستم ندارد دردکشیدن برایم راحت‌تر شده‌است... اما دروغ می‌گفت؛ این را می‌شد توی چشم‌هایش خواند وقتی خیس که می‌شدند رویش را برمی‌گرداند تا نبینم‌ش که دارد گریه می‌کند....


بی‌بی یعنی مرگ
عاطفه حبیبی  (5 مرداد 1385)

اتوبوس جلوی در مسجد نگه داشت. آرام در گوش نرگس گفتم: «ای کاش نیومده بودیم». نرگس چیزی نگفت. جعفری بلند داد زد: «باز چی دارین در گوش هم می‌گین؟» جوابش را ندادیم و از اتوبوس پیاده شدیم. عکسش را گذاشته بودند روی حجله‌ی جلوی مسجد. آستین مانتوام را با چهار تا انگشت گرفتم و اشکم را پاک کردم. نرگس با آرنج زد به دستم و به عکس اشاره کرد. ـ یادش به خیر، چه آدم مزخرفی بود...


خزینه
ايمان اسلاميان  (1 مرداد 1385)

صمد که تون حمام را آتش می‌داد، می‌فهمیدیم که باید بساط مچ‌انداختن را جمع کنیم، از خزینه‌ی حمام متروک آقا، یکی یکی بیرون می‌آمدیم و پخش‌وپلا می‌شدیم، هر یکی‌مان جایی گم و گور می‌شد، انگار نه انگار خبری بوده. سر کار می‌رفتیم، اگر چرت می‌زدیم و چشم‌های‌مان خمار می‌شد، حساب‌مان پاک بود، اگر خمیازه‌مان می‌آمد باید فرویش می‌دادیم و دماغ‌مان را باد می‌کردیم، اما بروز نمی‌دادیم که تا صبح توی حمام خرابه چه کار می‌کردیم....


دو داستان از شعله آذر
شعله آذر  (23 تیر 1385)

(هرس، غروب روز هفدهم)
بیاید گوشه‌ی تخت بنشیند. تصویرش بر مردمک چشمان من بیفتد. انگشت‌های باریک و بلندش را، که تنها برای نوازش قلم و کاغذ‌های ابر و باد به‌کار می‌برده، لابه‌لای پیچ‌و‌تاب‌های بلند موهایم کند، چنگ بزند آن‌ها را. گوشت نرم و خنک بند اول انگشت‌ نشانه‌اش را، نرم بگذارد روی پیشانیم. به آن خطوط کم‌رنگ افقی که ‌رسید، ابروهای ظریفش را درهم کشد و به اندازه‌ی یکی دو نفس، چین‌و‌شکن‌های پیشانی بلندش در آن خطوط تیره گم شود. همراه توازنی که باد به نوسان پرده‌ی توری اتاق خواب داده، از پستی‌ها و بلندی‌های چهره‌ام بیاید پایین....


دایره
سروش رهگذر  (18 تیر 1385)

مرد ساعت شش صبح از خواب برخاست. بر لب تخت‌خواب نشست. از روی عسلی برگی از تقویم جدا کرد و آن را زیر تخت انداخت. بلند شد و درحالی‌که پشتش را می‌خاراند به آشپزخانه رفت. کتری را پر از آب کرد و روی اجاق گذاشت. زیرش را روشن کرد. بعد به حمام رفت و به دقت ریش پرپشتش را آنکادر کرد؛ دوش گرفت. بعد از حمام صبحانه‌ی مفصلی خورد. آنگاه لباس پوشید و ساعت هفت صبح از خانه خارج شد...


روز گودال
شکوفه آذر  (7 تیر 1385)

روز اول. روزی که نوشتن اجتناب‌ناپذیر شد
می‌خواستم فقط راه بروم. بروم بیرون. از روز اول، یعنی از روزی که از تایباد پیاده رفتم تا هرات، در برابر وسوسه‌ی نوشتن مقاومت کردم. زیرا نوشتن به خودی خود معتبر نیست. اما درست در همین لحظه یعنی در حالی که ماه بالای سرم است و هنوز ساعات آخر روز بیستم از ماه هفتم را می‌گذرانم، تصمیم گرفتم که بنویسم. البته کلمه‌ی «تصمیم» دیگر در مورد من صادق نیست. زیرا مدت‌هاست که هیچ تصمیمی در هیچ زمینه‌ای نمی‌گیرم. من می‌نویسم به این دلیل ساده که امروز نوشتن، اجتناب‌ناپذیر است...


دوران
سیدرضا حسینی کوشالشاهی  (3 تیر 1385)

یک حیاط خیلی بزرگ به همراه یک دسته سرباز، فرمانده، تیرک اعدام و یک نفر محکوم به مرگ را همین الان دیدم که وارد داستان شدند. برای چه این یک جمله، مقدمه نوشته شد؟ من که تا پایان وقتی ندارم، آن‌وقت این نویسنده‌ی احمق، دیوانه، حرام‌لقمه و بی‌همه‌کس، مقدمه‌چینی می‌کند، خودش دارد می‌بیند که همه‌چیز برایم رو به پایان است، دیگر چیزی نمانده، فقط چند لحظه‌ای دیگر، نه... من... بی‌گناه...


آن حوالی، فرعی‌ها همه شبیه هم بودند
شهرام رستمی  (26 خرداد 1385)

هرچه فکر کرد نتوانست مردی را به‌جا آورد که اعلاميه‌ی فوتش روی در خورده بود. آدم‌هايی که در آن خانه رفت‌وآمد می‌کردند همه چهره‌هايی آشنا داشتند. مثل اينکه خيلی‌ها را می‌شناخت اما مرد صاحب عکس اعلاميه را به‌جا نمی‌آورد که ظاهرن در آن خانه زندگی می‌کرد و حالا مرده بود. پاک گیج شده بود. اطمینان داشت که او را دیده بود. درست نمی‌دانست چند وقت پيش. آدم حواس‌پرت و گيجی هم نبود. اسم‌ها و آدم‌ها را نه به راحتی و نه به زحمت به ياد می‌آورد. افکار غريبی از ذهنش گذشت....


اگر شب بشود...
ايمان اسلاميان  (22 خرداد 1385)

مسواک، حمام... هنوز فکر می‌کنم توی گوش‌هایم کف مانده، هول‌هول با آب سرد حمام، گربه‌شور کرده‌ام و زده‌ام بیرون، آب‌گرم‌کن‌های دیواری فقط به درد ظرف شستن می‌خورند، سراغ یخچال نرفته بودم بهتر بود، خالی خالی، صدایم در بیاید مادر باز می‌گوید اگر خوردنی بماند فاسد می‌شود. می‌روم طرف شلوار و به‌زحمت کمربند را به قافه‌اش می‌کنم، تا نصفه بالا نکشیده، پرتش می‌کنم طرف رخت‌آویز و ولو می‌شوم روی کاناپه، طوری لم می‌دهم که پیاده‌رو را ببینم، موقعش است؛ زنگ تعطیلی شیفت صبح مدرسه‌ی دخترانه که درش توی خیابان بغل باز می‌شود. مثل همه‌ی روزهایی که تنها می‌شوم، می‌نشینم کنار پنجره، خوبی پنجره این است که آفتاب مستقیم می‌خورد به وسط‌هایش و از بیرون آینه می‌شود، تا دخترها نیایند و چشم نگذارند به پنجره نمی‌فهمند که من نشسته‌ام و می‌توانم حتا رنگ جوراب‌های‌شان را بگویم، حتا این که چه عروسکی را آویزان کیف‌شان کرده‌اند...


شيرعلی‌خان
سوسن جعفری  (17 خرداد 1385)

روی تپه‌های سرسبز، قدم که می‌زد شيرعلی‌خان؛ با صورت زغال‌ماليده‌اش، که به کبودی می‌زد، دخترهای ده که آمده بودند برای چيدن گل‌گاوزبان‌های معطر، دل توی دل‌شان نمی‌ماند تا شيرعلی‌خان با آن دست‌های پينه‌بسته‌اش، دهنه‌ی قاطرش را سفت می‌گرفت و می‌خزيد پايين تپه؛ تا دخترهای حریص، چشم‌های نمورش را نبينند شايد... شيرعلی‌خان را توی هيچ قهوه‌خانه‌ای حتا، هيچ مردی نديده بود. بيش‌تر از بيست و چند سال نداشت و يک‌تنه، بار يک قاطر را روی سينه‌اش بلند می‌کرد... صورتش را زغال می‌ماليد و هيچ سبزی ريشه‌ی موهای زبر مردانه، زمختش نکرده بود هنوز... می‌گفتند شيرعلی‌خان حتا اسمش هم اين نبود، بعدن‌ها شد شيرعلی‌خان...


مورچه
سروش رهگذر  (9 خرداد 1385)

ـ «سلام دايه» ـ «سلام روله، چنی دير کرديد! اکبر کو؟!» ـ «دايه، دکتر شلوغ بود. چقدر ناليديم گذاشت رفتيم تو! اکبرم رفت پی دوا، داروخانه» ـ «خو... بچه چطوره؟! مورچَه‌ی دايه! بده بغلم...» ـ «خوابيده دايه، ول کن بذارمش تو جاش!» زن چرخيد. بچه به بغل سراسيمه وارد اتاق خواب شد. با پاهايش متکای کوچکی را جابه‌جا کرد؛ پيش کشيد. کودک را با چشمان سرخ و متورم که سخت گردن مادر را چنگ گرفته بود، به آرامی زمين گذاشت. رويش را پوشاند. از اتاق بيرون آمد و در را به آرامی پشت سرش بست... ـ «گوشش... گوشش عفونت کرده. دکتر گفت...» ـ «آه، صدبار بشت نگفتم بچه گوششه؛ عذابش ميده؟!» ـ «دايه تو گفتی ژان کرده؟!»...


مسافرکشی
سارا محمدی  (4 خرداد 1385)

آخرهای شب است، مثل همیشه می‌گویم چند دور مسافر بزنم بعد بروم خانه، دخترم کلاس دوم است، زنم کارمند است و عصرها خیاطی می‌کند، هر از چندی مهمانی شام می‌گیریم، گاهی خانواده گاهی دوستان. اجاره‌ی بالایی می‌دهیم ولی فکر کردیم دختر داریم و بهتر است این جا بشینیم، همسایه‌ها به نظرم یک جورایی بی‌تفاوتند به چی نمی‌دانم ولی انگار ما اصلن وجود نداریم، زنم خیلی تیپ نمی‌زند، آزاده دخترمان اتاق خوبی دارد، از اتاق خواب ما بزرگ‌تر و بهتر، برایش یک تخت و میز صورتی خریده‌ام. مشتری‌های زنم بیش‌تر تو نشیمن می‌آیند به نظرم شغل خوبی است. من صبح‌ها اداره‌ام عصرها توی مغازه‌ی نزدیک اداره فروشندگی می‌کنم، مغازه‌ی روسری‌فروشی، به جز من پسر صاحب مغازه هم هست، گاهی می‌گوید من باید بهتر با زن‌ها حرف بزنم مثلن بیش‌تر روسری بیاورم...


ما این‌جائیم...
رضا کیانی  (29 اردیبهشت 1385)

ما را می‌بینی؟... صدامان را می‌شنوی؟ ما... ما این‌جائیم! این‌جا. توی این خانه. این‌جا خانه‌ی ماست. خانه‌ی ما که نه. مال صاحب‌خانه است. این را که لابد می‌دانی؟ خوب که نگاه کنی من را می‌بینی که وسط اتاقِ دم دری دراز کشیده‌ام و دارم نفس‌های آخر را می‌کشم و بابا را می‌بینی که کنج دیوار اتاق نشسته است و پشت سرهم سیگار دود می‌کند و چند وقت یک‌بار زیرچشمی مرا می‌پاید، و ننه‌مان را که توی ایوان خانه چمباتمه زده و درحالی‌که اشک می‌ریزد از بابا پیشت شکایت می‌کند. اما هر چه نگاه کنی دیگر او را نمی‌بینی. چون او دیگر نیست. خبر که داری؟...


سادات‌محله‌ی کوشالشاه
سیدرضا حسینی کوشالشاهی  (22 اردیبهشت 1385)

کوشالشاه نام روستای کوچکی بود از توابع شهر کوچکی به نام لنگرود و سادات‌محله یکی از محله‌های کوچک همان روستا بود که دیگر نمی‌خواست کوچک باشد، دلش می‌خواست بزرگ شود، حتا بزرگ‌تر از همان شهر کوچک، پس بلند شد و آمد کنار خیابانی که از میان خودش می‌گذشت، نگاهی به اطراف کرد، بعد به امام‌زاده چشم دوخت و به جد تمام سادات محله فکر کرد، بعد به تمام سادات محله فکر کرد و سرآخر به خودش فکر کرد، به این نتیجه رسید که دیگر توان ماندن ندارد و باید برود تا بلکه بزرگ شود. تاکسی گرفت و سوار شد. راننده را شناخت، یکی از سادات خودش بود. راننده هم او را شناخت، تعجب کرد و پرسید به کجا می‌رود. سادات‌محله گفت برای همیشه آن‌جا را ترک می‌کند تا شاید بزرگ شود...


اعتراف
ايمان اسلاميان  (7 اردیبهشت 1385)

... به تو دروغ نمی‌گويم. اگر دروغکی هم گفته باشم، از دستم در رفته. البته همه‌اش را نوشته‌ام. می‌توانی تاريخ و جزئيات دروغ‌هايم را در تقويم تاريخ گذشته‌ام بخوانی. حتا اگر بخواهی همه‌ی دروغ‌هايم را از بر می‌گويم. اما يک چيز هست که بهت نگفته‌ام. فقط يک قضيه. نه اين‌که دروغ گفته باشم... نه... نگفته‌ام. رويم نشد. می‌ترسيدم يک سيلی بخوابانی توی گوشم و بروی و پشت سرت را نگاه نکنی. اما نمی‌دانم امشب چه مرگم شده که دلم می‌خواهد همه چيز را بهت بگويم، تا قبل از اين‌که لباس عروس ساقدوش‌های کوچولويت را تزيين کنی و وقت کليسا بگيری، همه چيز را دانسته باشی. نمی‌دانم وقتی اين‌ها را بدانی چکار می‌کنی؟ اصلن بهم حرف می‌زنی؟ شايد لب‌های کوچکت را گرد کنی و تف بيندازی به صورتم. نمی‌دانم. هر کاری دلت می‌خواهد، بکن. اما به پدرت چيزی نگو... بگو با يک نفر ديگر سر و سر داشته‌ام و تو مچم را توی يک بار گرفته‌ای... آه از نگاه‌های سنگين پدرت... نمی‌خواهم بفهمد به يک زن تنها چه خيانتی کرده‌ام....


دو داستان از ایمان اسلامیان
ايمان اسلاميان  (19 فروردین 1385)

(چی؟...، خارش)
پاهایش را به سختی می‌کشید. پاهاش چند کیلو شده بودند. هرچه باد توی پر و پایش می‌پیچید باز شلوارش را خشک نمی‌کرد، فقط گرد و خاک را به رطوبت پاچه‌هایش اضافه می‌کرد. شلوار کش‌بافش را کشید بالا. با لباس‌های فرم راحت‌تر می‌شد راه رفت. شلوار کش‌بافش که روز روزش می‌چسبید به پاها و با موهای پا قلاب می‌شد، خیس و نوچ و کبره بسته به حالت پاهایش درآمده بود. رفته بودند میهمانی زنانه و آویزان مادر همه‌جا می‌رفت.. یک بمب ده متر آن‌طرف‌تر خورد زمین. شلوارش خیس‌تر شد. باز ادامه داد. وسط میهمانی هرچی گشت توالت را پیدا نکرد و شلپ‌شلپ‌کنان با شلوار خیس آمد جلوی مادر...


روزمرگی
سوسن جعفری  (15 فروردین 1385)

راننده با يک عينک دودی قديمی ايستاده است کنار ماشينش و داد می‌زند: «يه نفر...» دخترک قد بلندی ندارد اما آن‌قدر لاغر است که قدش را بلندتر از آنی که هست نشان بدهد. روی صندلی عقب ماشين می‌نشیند و راننده می‌خزد تو، زن مسن چادری نشسته است صندلی جلو بغل دست راننده، دو تا مرد صندلی عقبی هرکدام به نوبت به بهانه‌ای خم می‌شوند تا صورت دخترک را ببينند؛ دخترک خوشگل نیست اما تنها زن جوان توی ماشين بودن کافی است تا مرد جوان کمی خودش را سمتش بسراند...


اجنه‌ای می‌گفت
شايان الهامی  (6 فروردین 1385)

طعم شور پاهای یک پتیاره. پیرزالی است که اوراد را می‌خواند و با اجنه عشق‌بازی می‌کند. «بوی گس اتاق یک پسر نوجوان». انکاره طعم شراب در سالوس‌خانه‌ی ریاورزی.
یادش به خیر زمانی را که در خائوس گذراندیم با سرورمان. چه نکبتی است در دنیا. چه بیچاره هستیم که با شنیدن قانون به ناچار ظاهر می‌شویم برای عشق‌بازی با این عجوزه جادوگر پتیاره. آه مفیستو..... سمالتنتا بر عذبت المظافر؟ ترجبختی فی امتبیر ان تبرا سرپیانی؟...


شرح روايت ديدار من و ابليس
صالح تسبيحی  (23 اسفند 1384)

البته و به هر دليل، آن روزگار و پله‌ها تا آن در، و بوی نا و گياه خشکيده و رنگ سفيد که يادم می‌افتد، با خود يک زن پير را می‌کشد جلوی چشمم. هنوز منتظرم که باز يله دهد و مقنعه‌ی گل‌دار سفيد سرش باشد. برايم حرف بزند. قصه بگويد. با پسرش فرانسه حرف بزند و من قصه‌ها را بفهمم و فرانسه را نفهمم. و خاطرم آسوده باشد. منتظرم فکرم، مغزم خلاص باشد از فکر و خيال‌های زائد. فکرهايی بی‌ربط و به دردنخور که هی می‌آيند و هر کاری می‌کنم نمی‌گذارند برای شنيدن قصه از دهان کسی، حواسم کاملن جمع بشود، حتا وقتی کتاب هم می‌خوانم از آن غرق و باور ديگر خبری نيست، و خيالم تخت باشد و بروم پی بازی‌ام. سوار چرخ و فلکی بشوم و پله‌ها را يکی در ميان بپرم. کاش هنوز از تاريکی می‌ترسيدم...


شاید مبهم، شاید گیج‌کننده
ناهيد شاه‌ملکی  (19 اسفند 1384)

حال عجیبی دارم، نمی‌دانم خوب است یا بد. انتخاب کلمه‌ای برای توصیف شرایط برایم سخت است. چیزی مثل حس مبهم عادت چشم به تاریکی یا زده‌شدن چشم از نور زیاد. پر از اضطراب، پر از دلهره. نمی‌توانم تشخیص بدهم خوب است یا بد. شبیه وقتی که اسمت را مقابل یک جمعیت بزرگ می‌خوانند و تو فکر می‌کنی وقت خدا شدن است. به جلو که نگاه می‌کنم تپش قلبم بیش‌تر می‌شود، جریان خون گرمم را توی رگ‌هام حس می‌کنم، صدای تپش را احساس می‌کنم، بوم بوم...


سفر
ايمان اسلاميان  (15 اسفند 1384)

تابستان که می‌آمد بام گل‌مال خانه، ملک شخصی من می‌شد. تنها می‌نشستم کنار بام يواشکی دو سه خانه‌ی کناری را ديد می‌زدم و وقتی چيزی برای ديدن نبود می‌رفتم وسط بام هر جور که می‌خواستم می‌خوابيدم، با لحاف، بی‌ لحاف، با لباس، بی لباس... تنهای تنها، بی فکر مزاحم و بالاسر. پدر که هر جا را خالی می‌ديد دراز می‌شد، دخترها هم دو سه پله‌ی اول را بالانيامده با غيظ پدر کور گم می‌شدند، مادر هم از ترس خفتک بالا نمی‌آمد، می‌ترسيد دوخته شود به زمين و نفسش بالا نيايد... آفتابه را زير لحاف‌ها قايم می‌کردم و می‌آوردم بالا و نصف بام را نم می‌زدم و بر خشکی بام می‌خوابيدم. تک و توک نسيم‌هايی که می‌آمد بوی نم گل را زير مشامم می‌آورد. اما آن شب‌ها...


نمایش‌نامه‌ای در سه پرده
علی عسگری  (8 اسفند 1384)

همه سر جای‌شان نشسته‌اند، قربان! مردی از پله‌ها بالا می‌رود، انگار با عجله. آهان! پایش گیر می‌کند به یکی از پله‌ها، اما به موقع خودش را جمع و جور می‌کند. حالا وسط سن است، یک‌کم ظاهرش امروزی نیست. آخر این روزها کسی عینک یک‌چشمی نمی‌زند، با آن کت راه‌راه! ریش کم‌پشت بزی هم دارد. باید تهیه‌کننده باشد یا کارگردان. هرکه باشد تازه‌کار است، پیش از این او را ندیده‌ایم. حالا یکی یکی حاضران را دارد نگاه می‌کند، به سرعت از همه می‌گذرد، نه، به شما رسیده و انگار خشکش زده. صاف زل زده به عینک‌های دودی‌تان. انگار از آن‌جا تصویر خود را در آن‌ها می‌بیند...


داستانی از سوسن جعفری
سوسن جعفری  (4 اسفند 1384)

ــ «نمی‌دونه!» ــ «... شايد... شايد...» دست انداخت لابه‌لای موهای بلند خرمايی‌اش، مدتی بود فرصت نکرده بود برود حمام... حسابی سرش، پوست سرش می‌خاريد... بلند شد و رفت جلوی آيينه تو سرسرا و شانه‌ای به موهاش کشيد (موهام می‌ريزن... يه مدتيه حتا می‌ترسم شونه‌شون کنم... ببين... دلم می‌گيره... هوايی می‌شم کوتاه‌شون کنم...) موهايش را سه‌لا کرد و با گيره بست. آمده بود کنار آيينه ايستاده بود و نگاهش می‌کرد. موهايش را محکم کشيده بود و با گيره سفت بسته بود. ابروهاش کشيده شده بودند به سمت شقيقه‌هاش... نه تنها موهايش داشتند می‌ريختند حسابی لاغر هم شده بود. حالا صورتش بيشتر بيضی بود تا گرد. موهايش را هم که می‌بست بيشتر کشيده به نظر می‌رسيد....


توهم
شهرزاد مقیمی  (1 اسفند 1384)

مسیر را به راننده گفت و سوار شد. هوای ماشین گرم بود. می‌توانست چشم‌هايش را ببندد و به موزیک ملایمی که از رادیو پخش می‌شد گوش بدهد. همه‌چیز خوب بود. فقط خسته بود و کمی هم سردرد داشت. اما مهم نبود. مثل این‌که همه چیز خوب پیش می‌رفت. مدتی به همان حالت ماند. سردردش هر لحظه بیش‌تر می‌شد....


بچه که بودیم
شايان الهامی  (23 بهمن 1384)

تیم فوتبال کوچه‌ی ما خیلی عجیب بود. ما کودک بودیم و به عجیب‌بودن و خرق عادت کردن چندان اهمیت نمی‌دادیم. بعدها که بزرگ شدیم همه‌ی آن روزها در یک جمله خلاصه شد: «بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی می‌کرد». فکر می‌کنم این یک جمله به هیچ‌وجه حق مطلب را ادا نمی‌کند....


سايه‌های محو
شعله آذر  (14 بهمن 1384)

کمی شل و ول، کمی خميده. همين‌طور راه می‌رود. از قاب پنجره نگاه می‌کنم. سه روز است باران‌ می‌بارد. آسمان، سورمه‌ای می‌زند. دانه‌های باران، راست می‌آيد پايين. حوضچه‌های کف کوچه پر آب است. تصوير راه رفتن او، گاه می‌افتد توی آن‌ها. ناپيدا می‌شود. دوباره می‌آيد توی يکی از آن‌ها. لحظه‌ای خانه می‌کند، باز ناپيدا می‌شود. سرش را بلند می‌کند. پلک می‌زند...


انقياد
رها رسپينا  (10 بهمن 1384)

به عادت هميشه پنجره‌ی اتاق باز بود و پرده‌ها کنار زده شده بود. دوست داشتم شب که می‌خوابم آسمان را بالای سرم ببينم. باد پرده‌ها را به بازی گرفته بود، اين بار اما پشتم به پنجره بود. صدای به هم خوردن پرده از باد مجبورم کرد سرم را طرف پنجره برگردانم، نگاهم روی لبه‌ی پنجره ساکن ماند، آن‌جا که نشسته بود و آرام بال‌هايش را به هم می‌زد...


تغيير
فواد خاک‌نژاد  (7 بهمن 1384)

شال مسئله‌ی بسيار مهمی است. هفده سال پيش بود که پدربزرگم با شال سياهش خودش را خفه کرد. اصلن چرا دور بروم؟ همين پدرم، وقتی اتوبوس ته دره سقوط کرد همه مردند اما او زنده مانده بود. اما باز شال سياهی به در گير کرده بود و در باز نمی‌شد و همين باعث مرگش شد؛ دايی تعريف می‌کرد...


دست توی عکس
عباس عبدی  (3 بهمن 1384)

چقدر وقت دارم چيزی بگذارم زير دستم و ريزتر بنويسم؟ ريزتر از چی؟ در آهنی گير می‌کند به زمين. انگار ساختمان نشست کرده يا موزاييک زير پتو بالا زده، نمی‌گذارد لولا بگردد. دست به دستگيره بگيری، خودش را می‌اندازد از پشت. با قفل و زنجير بند است. جير می‌کند جير. قاطی نکن کليد‌های دسته را. اين نه، که مال ته راهرو و يا سالن بعدی نيست. شبيه هم‌اند. پنجره را هم قفل‌دار می‌سازند...


سيد
سوسن جعفری  (30 دی 1384)

بوی مريم پيچيده بود ميان برف‌ها، هرچه چشم دوخته بود همه‌اش برف چرک بود و برف... آيينه از دست پيرمرد افتاده بود، دست انداخته بود روی شانه‌های پيرمرد که هنوز هم خواب بود، لابد بوی مريم را نشنيده بود. تکانش که داده بود، مرد افتاده بود. ترسيده بود و سرش را فرو کرده بود لای بازوی سفت‌شده‌ی پيرمرد. از دوردست‌ها صدای هوهوی باد بود و زوزه‌های گرگ...


شب اول
شايان الهامی  (26 دی 1384)

اولين بوسه يادتان می‌ماند. اولين آغوش هم. شب زفاف را نمی‌دانم اما من شب اول قبرم خوب يادم هست. دستی آمد و پاهای مرا گرفت. از زمين بلندم کرد. لخت مادرزاد بودم و محيط دورم را کثافت لزجی پر کرده بود. نوری شديد و کورکننده در همه‌جا به چشم می‌خورد. ران‌های زنی را می‌ديدم و دستان ترسناک زنانی ديگر را...


زنی که رفت تا بايستد
شکوفه آذر  (21 دی 1384)

او از امروز ديگر بر سر چهارراه نخواهد نشست، زيرا امروز صبح زود، نعش سنگينش را چهار حمال مزد بگير، لا اله الا الله گويان، روی شانه‌های‌شان حمل کردند و بردند. هيچ کس پشت سر جنازه‌اش راه نرفت. هيچ کس برايش طلب آمرزش نکرد. هيچ کس سياه نپوشيد. او را به دستور شهردار، برخلاف هر مسلمانی، با همان لباس‌های سرخی که چهل سال بر تن داشت، به خاک سپردند. ساعت مچی چهل و يک ساله‌اش را مرده‌شورها قاپيدند و کفش‌های پاشنه تخم‌مرغی قرمزش را همان‌ها از قرار هزار و دويست تومان در بازار سيداسمال فروختند...


شمعدانی پرپر شده
سوسن جعفری  (7 دی 1384)

خیلی سخت بود، این همه مدتی که نخواسته بود حالا باید آمدنش را، نشستنش را، نفس کشیدنش را، راه رفتنش را تحمل می‌کرد. چقدر التماس کرده بود که امشب را خانه نباشد و مادر گفته بود نه! این همه مدتی که دلش خواسته بود تمام شب‌های مهتاب‌زده را بوی عود بسوزد توی اتاقش و امشب باید عطر تنش را تحمل کند. گفته بود فردا امتحان دارد و باید درس بخواند... مادر گفته بود نه!...


MY LOVE.TXT
ناهيد آقاسيان  (1 دی 1384)

۱ ـ من اين بالا آويزانم بگذار همه بدانند.
۲ ـ آفتاب از هواکش اتاق ذره‌ذره به من می‌تابد. ديوارها پر است از خطوط درهم و برهمی که اگر کمی دقت کنی می‌توانی از آن‌ها شکل بسازی و ميزی که کنارم برق می‌زند. رويش دو تا تاس، يک کاغذ معمايی، گوشی از آن گوشی‌هايی که فقط صدای قلبت را می‌شنوی...


هنوز نمی‌دانم اين گل‌ها کجا رشد می‌کنند
شکوفه آذر  (22 آذر 1384)

مادرم می‌گفت: «برای خشک‌کردن گل‌ها، بايد... اونا رو سر و ته کنی... سه روز، فقط سه روز بعد می‌بينی که چه گلای خشک قشنگی داری. يا نه... اون‌ها رو تو يه ديس پر از نمک، اين‌طور... بخوابون. حواست به من هست؟! اون‌ها رو تو يه ديس پر نمک، اين‌طور... بخوابون... اگه ديس رو تو يه جای خشک بذاری بهتر گلات خشک می‌شن. يا اين‌که اگه... اگه نه جای زياد داشتی و... نه نمک زياد... می‌تونی...»


چاق بود و زشت
سوسن جعفری  (28 آبان 1384)

چاق بود و زشت، آن‌قدر چاق که دکمه‌های کت کهنه و سبزش جلوی شکمش به هم نمی‌رسيدند. زشت هم بود و اخمو، گريه نمی‌کرد حتا وقتی پسر پاهايش را گرفت و لابه‌لای ميزهای چوبی و خنده‌ی دخترها کشيدش روی زمين و مانتوی سرمه‌ای رنگش خاکی شد. جايش را عوض کرده بودند و نشسته بود کنار پنجره حالا...


پيشگوی معبد دلفی
رها رسپينا  (23 آبان 1384)

چمدان‌ها را کنار در می‌گذارد و برای آخرين بار، شايد، به خانه نگاهی می‌اندازد. وسايل خانه با آن رويه‌های خاکستری ملايم، مثل شبح‌هايی به نظر می‌رسند که از گور برخاسته‌اند؛ رويه‌ی مبل‌ها، کتابخانه‌ها، ميز تحرير و ميز غذاخوری را کشيده است، تمامی وسايل برقی را از پريز کشيده است، از تمامی دارايی‌اش فقط اين خانه را نگه داشته است تا اگر روزی هوای بازگشت به سرش زد، بيشتر از اين آواره نباشد، اما می‌داند که بعيد است بازگردد...


قرمز روی سياه
شايان الهامی  (11 آبان 1384)

... بعد به گمان افتادم خودم خودآزار باشم. ولی اين‌ها هيچ‌کدام نبود. من بيشتر از هر آدم ديگری توی اين دنيا تا لب مرگ رفته‌ام و برگشته‌ام. به تعداد تمام دفعاتی که بوسيده شده‌ام. به شوخی می‌گفتم اگر مردم «فرنچ‌کيس» می‌کنند، تو داری «مغول‌کيس» می‌کنی! اما بعد اوضاع جدی شد. يک روز گفت بوی رنگ را خيلی دوست دارد. من هم دوست داشتم...


نام‌اش را بعد می‌نويسم!
علی عسگری  (1 آبان 1384)

«قلم به‌دست می‌گيرم و از انديشه‌های خويش بر سپيدی کاغذ جويی سياه روان می‌کنم!» اين يکی چطور؟ «به نام آن‌که قلم را آفريد و توانايی نوشتن عطا کرد.» خيلی مذهبی هستی؟ باشد! «ن، والقلم و ما يسطرون.» يا شايد: «نخست هيچ نبود، کلمه بود و کلمه خدا بود...


گربه
سوسن جعفری  (21 مهر 1384)

مادر را که هنوز چهار دست و پا می‌خزید کشانده بود توی مهتابی، زل زده بودند به صدای خش‌خشی که میان برگ‌های مچاله و بدرنگ گربه شده بود شاید.... صدای گربه نبود و فقط گفته بود تا مادرش زوزه نکشد... مادر را نتوانسته بود هیچ‌وقت که بغل کند، مادر داد کشیده بود که می‌ماند همان‌جا که صدا نزدیک‌تر بود و مانده بود...


هووی همه‌ی زن‌ها
سعيد بردستانی  (17 مهر 1384)

رنگ سورمه‌ای شب ريخته بود پای درخت‌ها. بوی بزک زن‌ها زير دل می‌زد. از سمت آلاچيق غوکی شيون می‌کرد. سوای اين، صدايی نبود. نفس‌ها در سينه حبس بود. به‌ناگاه از سمت زيرزمين صدای کوبيدن لته‌های در آمد. لختی بعد صدای لخ‌لخ اُرسی‌هايی روی سنگ‌فرش سرا نزديک شد...


يادداشت‌های عصر جمعه
امير صادقی  (13 مهر 1384)

سه داستان از امير صادقی (من دارم می‌ميرم، گناه من، باران)
گناه من تنها اين است كه در زمانی نامناسب در جای نامناسبی هستم. «هستم» و ای كاش نبودم، كه بودنم طوق لعنتی است بر گردنم. سال‌ها تنهايی، صدسال تنهايی و باز تنهايی...


کفتار
شايان الهامی  (7 مهر 1384)

من بايد بنويسم. من بايد از کفتاری بنويسم که روبروی من در اين صحرا نشسته بود و در چشمان من با رنگ زردی خيره شده بود. رنگ زرد چشمان درخشان يک کفتار. رنگ زرد صحرايی که در آن هيچ نبود، کفتاری بود و من که بر زانو نشسته بودم...


داستانی از امیر صادقی
امير صادقی  (29 شهریور 1384)

ــ سلام. / ــ و علیک دست مریزاد، حالا سر کار می‌ذاری! / ــ خانومی همه‌اش یه ربع دیر اومدم؛ مخلصتیم. / ــ می‌دونی، بابام برام ماشین خرید....


بازگشت
شعله آذر  (25 شهریور 1384)

خانه‌ی ‌من بوديم. يادت می‌آيد؟ پشت ميز نشسته بوديم که بلند شدی پنجره را باز کردی. کنار آن ايستادی. از بی‌هوايی اتاق خودت گفتی. نگاهت از حياط همسايه، کشيده شد سمت دست‌نويست روی ميز. داشتيم سر اسمش بحث می‌کرديم...


الو؟
ــ ...

علی عسگری  (20 شهریور 1384)

ـ با سلام، لطفن پس از شنيدن صدا پيغام خود را بگذاريد. متشکرم!
ـ سلام. چطوری؟ اومدی خونه يه زنگ به من بزن. باهات کار دارم. فعلن...


‌اتاق بدون پنجره پشت مغازه
عليرضا حسين‌آبادی  (5 شهریور 1384)

تا خواستم چرخی بزنم تو رفته بودی. از آن‌طرف خيابان ديدم‌ات که می‌گفتی: «روزنامه‌ی امروز را می‌خواهم». به دکه‌ی روزنامه‌فروشی. بعد ديدم‌ات که از جوی کنار خيابان پريدی اين سمت. پای چپت فرو رفت توی جوی آب و بعد لبخندی زدی. به اطرافت نگاهی انداختی و پايت را که از جوی آب درآوردی تا زانو خيس شده بود. پوشيده از لجن داخل جوی...


فلسفه
شايان الهامی  (30 مرداد 1384)

داشتم يک متن پرطمطراق فلسفی می‌نوشتم در رد اطلاق تعبير حيوان سخنگو بر انسان. دود سيگار همه‌ی کتابخانه را پر کرده بود و به‌شدت احساس باکلاسی می‌کردم. حتا يک لحظه خواستم پيتزا هم سفارش بدهم، اما با فضای فرهيخته‌ای که داشتم خيلی متناسب نبود...


قنديل
سعيد تسبيحی  (12 مرداد 1384)

قنديل بزرگ بود. قنديل خشن همه‌چيز او بود. عاشق لحظه‌ای بود که صدای خردشدن‌اش را می‌شنود. زمانی را دوست داشت که می‌نشست و ساعت‌ها به قنديل نگاه می‌کرد. از سيصد و شصت و چند روز سال، عاشق نود روز زمستان بود تا قنديل بشکند...


آسمان آبی هم هست
حسن فرهنگ‌فر  (8 مرداد 1384)

زن گفت: «ديشب چرا سروصدا می‌کردی؟ تازه پلک‌هايم آمده بود روی هم.» مرد همان‌طوری‌که پارو می‌زد، نگاه کرد به زن. موهای خرمايی‌اش، زير نور خورشيد می‌درخشيد، چشم‌های سياهش برق می‌زد. روسری‌اش افتاده بود روی شانه، زيپ گرم‌کن ورزش‌اش، تا سينه پايين بود. شمايل مريمی‌اش با هر حرکت پارو می‌خورد به سينه‌اش...


پاکسازی
روبرت صافاريان  (5 اردیبهشت 1384)

وقتی سر نمايش «آنتيگونه» سوفوکل، همان اوایل نمايش، دو گربه از جايی ميان تيرهای فلزی بالای سر بازيگرها روی صحنه پريدند و اجرای نمايش را به هم ريختند، کسی فکر نمی‌کرد اين حادثه آغاز بحرانی باشد که تمام شهر را فرا خواهد گرفت...


بازی
احسان رضايی  (5 اردیبهشت 1384)

چشم‌هايم را باز می‌کنم. سوسکی روی ديوار می‌دود. بی‌اختيار پاهايم بالا می‌رود و به کمک پاشنه با دو سه ضربه دنبال سوسک می‌کنم. صدای ترکيدن پوست سوسک مطمئنم می‌کند او مرده. نگاهش می‌کنم که چگونه بر ديوار حک شده...


بی تو مهتاب‌شبی باز از آن کوچه گذشتم
محمد ايوبی  (5 اردیبهشت 1384)

خيال می‌کنم، راهی جز اين برای من و شايد شما نمانده، اگر شما هم مثل من، حالا، روزی همين ديروز مثلاً، بيدار شده باشيد و سوت‌زنان، سوت زنان؟ می‌توانيد سوت بزنيد؟ دندان‌های مصنوعی شما مانع سوت‌زدنتان نمی‌شود؟...


بمير و بنويس نويسنده!
محمد ايوبی  (5 اردیبهشت 1384)

نوشته است: چون همکار هستيم، به خود اجازه داده است «بعضی از مسايل مهم تربيتی را» با من در ميان بگذارد. درصورتی که «فکر می‌کرده است، من به‌دليل شهرتی که دارم، (و لابد کاذب، اما روی‌اش نشده اول نوشته بنويسد)...


پايان يک ناتمام
صالح تسبيحی  (4 اردیبهشت 1384)

شرجی ساحل نفس‌ تنگ می‌کند و قايق می‌لرزد در نور. خورشيد نيمه، آخرين زخمه‌های تابيدن را خونين می‌کند. رد نورش از پس و پشت قايق تا ساحل کشيده شده. غروب، هر دم سرخ‌تر می‌شود. زن زبان می‌کشيد پشت کاغذها...


خانه به سيلاب
صالح تسبيحی  (4 فروردین 1384)

خانه‌ی ما وسط دره بود! البته خودمان نمی‌فهميديم. کوه‌ها را از چهار طرف می‌ديدی که ابر می‌شوند. تاريک می‌شوند. روشن می‌شوند. اما محل زندگی‌مان آن‌قدر کوچک نبود که حس کنی وسط دره‌ای. چند تا خيابان فرعی داشت و يک اصلی...


روز امتحان
روبرت صافاريان  (4 فروردین 1384)

نيم ساعت می‌شود روی زمين رديف نشسته‌اند و سؤالات را پخش کرده‌اند، باقی دارند تندوتند می‌نويسند، اما او خودکاری به همراه نياورده است و کسی هم پاسخگو نيست که بدون قلم چطوری جواب سؤالات را بدهد و اصلاً اينجا کجاست؟ ورقه‌ی سؤالات را سه‌باره و چهارباره می‌خواند...


آقای سيب
احسان رضايی  (4 فروردین 1384)

خيلی‌ها حاضرند قسم بخورند عزيزخانم را ديده‌اند. دست در دست مردی با کت و شلوار مشکی و کله‌ای شبيه يک سيب سبز بزرگ، از پله‌ها پايين می‌آمد. بوی الکل دور سر آدم‌های پشت پنجره بدون پرده‌ی اتاق حلقه زده. دستانش از دو طرف ويلچر آويزان شده....


گور پنهان
عليرضا حسين‌آبادی  (4 فروردین 1384)

از خيابان خلوتی به سمت کوچه پيچيد، وارد کوچه که شد باد شال خاکستری روی سرش را به اطراف گردنش انداخت. با آرامش شال را مرتب کرد. کيف آويزان شانه‌ی سمت چپ را باز کرد...


صاحب سايه‌ی لال
صالح تسبيحی  (5 بهمن 1383)

روز اسباب‌کشی اين دسته کاغذ را کشيدم بيرون. زير مبل جا مانده بود. خدا می‌داند چقدر دنبالش گشتم و پيدايش نکردم. بعد هم خودش و صاحبش را فراموش کردم. حالا آن‌قدر از اين کلمه‌ها و آن آدم دور افتاده‌ام که فعلاً بگذارم همين‌جوری باشد. شايد روزی بيايم سراغش...


کوپن شماره ۱۳۳۰
حسن فرهنگ‌فر  (5 بهمن 1383)

ماهش را نمی‌دانم، روزش را هم. عاشورا بود گمانم که توی همه‌ی کاغذپاره‌ها و به زبان مادر شدم حسين. حتماً مه غليظی بود که چشم چشم را نمی‌ديد. شايد هم باران بود...


خوابگردها
محمد ايوبی  (5 بهمن 1383)

زن، بلندبالاست، چون راست می‌ايستد، گل‌سر سرخ و بزرگی بر تارکش، می‌رسد وسط ابری جان‌دار و قهوه‌يی کند، که می‌خزد نرم و از گل‌سر، رنگ می‌گيرد و نرمانرم، با خويش می‌برد تا آن‌سوتر، رنگ کدر را رها کند و در زمينه‌يی فسفری و سرخ، رقص‌رقصان و لگام‌بريده برود....


خاک ايستاده
علی عسگری  (5 بهمن 1383)

می‌آيند تو، در را که باز می‌کنند نور از بالای در می‌پاشد توی تاريکی اتاق، آرام و يکنواخت تا سطح صورتم پايين می‌آيد. جلو می‌آيند، بالای سرم، نور از پشت سرشان تاريکی اطراف را می‌شکافد. اما صورت‌هايشان پيدا نيست...


ماهيگير و جنگ
ابراهيم احمد  (5 بهمن 1383)

کپرش را، يه تنه، دور از کپرهای ديگر ساخته بود. مکدر شده بود از مردم، به نظرش چنين آمده بود با ديدنش، بر پيشانی‌ها چين می‌نشيند و نگاه‌ها تيره می‌شود و گاه با بی‌ميلی جواب سلامش را می‌دهند...


لرزيدن روز تولد
صالح تسبيحی  (5 دی 1383)

روز تولدم از اول صبح که با زنگ تلفن از جا می‌پرم، خودم خسته و خواب، در آينه خودم را می‌نگرم.
امروز بيست و دو سالگی گذشت. گذشتنی که تن می‌لرزاند...


بکش تا زنده بمانی
محمد ايوبی  (5 دی 1383)

تا اين مسافرخانه‌ی گم و گور را پيدا کند، نيم‌ساعتی طول می‌کشد. پس هفت و نيم اگر برسد هوشياری کرده است. قرار گذاشته‌ام سر هفت، خودش را برساند به مهمانخانه «مودت». گفته‌ام: خوب دقت کند. درست روبه‌روی در مسافرخانه...


خنده‌ای بلند و کشدار
علی عسگری  (3 دی 1383)

خيلی خوب شد. حالا همه‌جا تاريک شده است و ديگر چشمش نمی‌افتد به چشم چندتا آدمی که آن پايين ايستاده‌اند و به دماغ پخ و بزرگش زل زده‌اند. حتا اگر به دماغ هم خيره نشده باشند...


هُوَ الجَريانُ الجاری الفانی
صالح تسبيحی  (6 آذر 1383)

اين حرف‌ها به مرگ ربطی ندارد. مرگ به آن‌ها ربط دارد. مرگی که به قول قلمی ديگر، ما را مرور می‌کند. مرورش سايه‌ای می‌شود شکسته. سايه‌ی تير چراغ‌برقی در شب. سايه‌ی کفتر. آدم‌ها، به مرده‌ها و زنده‌های اطراف‌شان بی‌ربطند. به همين روزنامه، همين صفحه‌ی ترحيم ربط دارند...


نقاش خيابان سراب
محمد ايوبی  (5 آذر 1383)

حالا، باران، ريز است و مداوم، درست همان که دوست داری:
ـ «مثل انگشتانی بلند و هوشيار، بله درست شنيدی، انگشت‌هايی بلند و هوشيار، تعجب دارد؟ خير تعجب نکن! چيزهای عجيب و غريب بسياری در جان من جا کرده، اصلاً اعتقاد دارم، اين چوب پرده‌ی کهنه که منوچ...


يک گوشه‌ی پر از تجارب و اندوه
ابراهيم احمد  (5 آذر 1383)

«جايی برای خنده و گستاخی نمانده است» کسی با غمزه‌ای زنانه بيرون زده از پوستی نامريی و مذکر، می‌گويد. مردی شراع قامت خود را، در باد، بلندا می‌دهد و کلام هذيانی، تدبير از چشم و زبان و ديگراندام‌ها و همه‌ی حس‌ها و عاطفه‌های بيرونی و درونی می‌گيرد...


آگزينيون
علی عسگری  (1 آذر 1383)

در معبد باز می‌شود، پلکان مارپيچ، يک، دو،...
بالای معبدم. آخرين پله، در اتاق را باز می‌کنم. اتاق تاريک است و تختی وسط آن. روی تخت کسی خوابيده. ليلی... ليلی تو اينجا چه کار می‌کنی؟ تخت نزديک می‌شود...


زير آوار آفتاب
مسعود ميناوی  (18 مهر 1383)

بندر قرق آفتاب بود، آفتابی آن چنان سوزنده که از تابشش بخاری مه‌گون از سطح زمين برمی‌خاست و فضا را خاکستری و سنگين و دمدار می‌کرد، جراثقال‌ها با اهرم‌های عظيم رو به آفتاب علم شده بودند و درخت‌های استوائی بی تکان برگی از برگ غم‌انگيز می‌نمودند...


آن که بوی باران و علف می‌داد، در خيابان گم شد
محمد ايوبی  (18 مهر 1383)

«می‌خزم زير چپر، چپر؟ توی اين خيابان؟ شايد همه‌چيز تغيير کرده باشد! در آن صورت، توی اين خيابان بزرگ و شلوغ، چپر و آلاچيق، حتا عمارت کلاه فرنگی هم می‌توانند حضور داشته باشند!» ـ «توی اين خيابان دوطرفه؟...


خاتون و مغول
محمد ايوبی  (18 مهر 1383)

می‌نويسد: اين تابستان که برسد، فيل قرمز، ذهنم را رها می‌کند و می‌رود، حالا سنگينی خود را تاب نمی‌آورد، اما مانده است به شوق تابستانی که می‌آيد، تا بتواند، از رودخانه آب بردارد...


رد خون روی ديوار
علی عسگری  (18 مهر 1383)

درد، باز درد، مرد در خود می‌پيچد. چمباتمه می‌زند کنار آتش، سر را بين دست‌ها می‌گيرد و فشار می‌دهد. کج می‌شود روی زمين، تنش مماس خاک می‌شود و غلت می‌زند از اين سو به آن سو. درد در جانش پيچيده، از آتش بلند شده، صاف رفته توی چشمان مرد...


داغگاه
ابراهيم احمد  (18 مهر 1383)

دخترک پنج‌ساله به نظر می‌رسد، بس که لاغر است و حالا که می‌لرزد آن گوشه، خيلی کوچک‌تر به نظر می‌آيد. چمباتمه زده است لای منگنه‌ی ميز آشپزخانه و چهارپايه وارانه‌ای که يک پای بلندش نيست. دو چنگ ظريف را مشت کرده...


ريختگی
صالح تسبيحی  (7 شهریور 1383)

ممتد، ريز و پراکنده که می‌بارد، بيدار می‌کند. خواب‌ها را بيدار می‌کند. بيدارها را راه می‌اندازد توی خيابان. رونده‌های خيس را عاشق می‌کند. عاشق‌ها را می‌کشد بالا و سرازيرشان می‌کند به زمين، ذره ذره...


دشت ناشناس
حسين رحمت  (7 شهریور 1383)

او را زير نظر داشتم. چندبار هم دزدکی و زيرچشمی همديگر را ورانداز کرده بوديم، ولی بار آخر کاملا تصادفی نگاهمان به هم افتاد. مهلت نداد که درست و حسابی نگاهش کنم اما توی همان چند لحظه سردی نگاهش را ديدم. آدم مرتبی به نظر می‌آمد...


دو طرح از قباد آذرآيين
قباد آذرآيين  (7 شهریور 1383)

(تفاوت، غم/شادی)
تابوت‌ها کنار قبرها رديف شده‌اند. سوگواران شيون می‌کنند. فقط يک نفر است که قند توی دلش آب می‌شود: گورکن.


ميراث مرگ
علی عسگری  (7 شهریور 1383)

پدر پدربزرگ است، يا خود اوست؟ يقين دارد که پدر پدربزرگ است که هيچ‌گاه او را نديده، حتی پدربزرگ را هرگز نديده و اکنون در کالبد خود او بيل را برداشته، زمين را می‌کند. بدن خود اوست...


مي‌نشينيم با هم زيارت مي‌خوانيم
علی عسگری  (28 تیر 1383)

از در می‌آید تو، هنوز دبير نيامده، براي همين مي‌تواند سرش را پايين بياندازد و بي هيچ مزاحمي صاف بيايد کنار دستم بنشيند. از اول سال کنارم مي‌نشيند، از همان روزي که اول سال بود و مرا به دفتر مدير احضار کردند...


انتهاي بي پايان
صالح تسبيحی  (27 تیر 1383)

در سن و سالي که آدم بي‌آرزو مي‌شود، دندانش لق مي‌شود و لثه‌ها مي‌افتند به خارش، مدام حرف مي‌زند و مي‌ترسد. مي‌ترسد که قبل از مردن چيزي را از قلم نينداخته باشد. اگر مخاطب حوصله‌اش سر برود و سرش را بکند توي روزنامه، يا برسد به ايستگاه و پياده شود، حرفش را قطع نمي‌کند...


بام و باران
رضا گرناف  (27 تیر 1383)

ماجد بلند شد از جا و گفت: «آقام» و دويد تا در حياط را باز كند. باران تازه شروع شده بود و نم‌نم مي‌باريد. آقام با يک گوني رو شانه يک‌وري آمد تو حياط و گوني را انداخت وسط...


نقش
محمد ايوبی  (27 تیر 1383)

صداي‌اش، به زوزه مي‌ماند و گوشي را داغ مي‌كند، حرارت فراوان، گوشم را تا مرز تركاندن مي‌برد. مي‌گويم ـ «سرما خورده‌يي؟ يک هفته بيشتر به اجرا نمانده!»
زوزه‌اش، كلمات را تبديل مي‌كند به خش‌خشه‌يي برآمده از نفس كلمات، نه، تلفن سالم است...


...و اسب مرده بود
صالح تسبيحی  (17 خرداد 1383)

ميان من و کودکي، اسب و عصا، راهي کشيده تا متناهي.
جاده، چه در سوراخ‌هاي زيرين شهر ممتد، چه در پيچاپيچ کوهستان مه زده گيج يا گم، در بلنداي کوه اگر پيچد، راه به قعر مکعب حلقوم اسبي مي‌برد ترسيده...


بيماری الف
محمد ايوبی  (17 خرداد 1383)

نازنين مي‌داني كه در تمام اين عمر شكسته و ريزريز شده‌ي بلند هفتاد و نه ساله، براي هيچ مورد، براي هيچ كس، قسم نخورده‌ام! به ياد مي‌آوري حتا به كسي، طبق عادت گفته باشم «به جان تو!» يا «تو بميري؟» بزرگي گفته است:...


لبيک و خاموشی
علی عسگری  (6 خرداد 1383)

مرا روي دست مي‌برند و «لا اله الا الله» مي‌گويند. دو حوله‌ي يک دست سپيد تنم کرده‌اند و ديگر هيچ. حجم تاريکي را نور چراغ‌ها مي‌شکافد، يکنواخت از بالاي سرم مي‌گذرد و به لکه‌اي سفيد مي‌مانم در آن سياهي، زير نور گويي فرو رفته‌ام در غباري کم‌رنگ...!...


ملال دو روز متوالی
صالح تسبيحی  (12 اردیبهشت 1383)

اين داستان را پس از دو روز متوالی نوشتم. دو روز کمابيش متوالی. (روزهای بين اين دو روز از فرط ملال به حساب نمی‌آيند) دو روزی که خبر دادی از مرگ دو تا آدم. آدم‌هايی که نمی‌شناختمشان. بنابراين آن‌ها هم تا لحظه‌ی آخر به ياد همه افتاده‌اند بجز من...


شب دختر و مادربزرگش
الف ـ جاويدفر  (12 اردیبهشت 1383)

صداي مبهم تلخ ، از كجا آمده بود؟ چطور توانسته بود پرده‌ي گوش‌هاي پير و سنگين‌اش را بلرزاند و خواب كابوسي و وهمناک‌اش را بشكند؟ براي يافتن دوباره‌ي خود، سعي كرد به صداي بلند بگريد ـ «خويه! خير نبيني الهي» به سختي صداي خود را به‌جا آورد...


گوش نقاش
محمد ايوبی  (12 اردیبهشت 1383)

حالا ديگر من و او نمي‌لرزيم، آپارتمان كوچک من است كه افتاده در مركز زلزله انگار. ديوارها، چنان كژ و مژ مي‌شوند كه تابلوي «گوش نقاش» به ديوار برابر، خش مي‌اندازد و دندان قروچه مي‌كند، دندان‌هام، بي حسند حالا، اما شوري خون، مزه‌ي دهانم نه، تمام جان من است...


اعترافات يک مرده‌ی بی‌تقصير
صالح تسبيحی  (6 فروردین 1383)

ابتلای مهيب وجود بد درمانی است بر اين درد. وقتی که از پنجره‌ی ميله‌دار و کوچک اتاق، خط نور را نگاه می‌کنم درد، پنجه‌ی ابتلا می‌کشد بر پوستم. حزن آواز قصه‌ی اعتراف می‌خواند.
پنجره‌ی کشودار فلزی، پايين در، باز می‌شود...


افطار
پری‌سا نديمی فرخ  (6 فروردین 1383)

نمي‌دانم كار كدام ديوانه است. پاكت بي‌نام و نشان را كه باز مي‌كنم. خشكم مي‌زند. تو ميان عكس دراز كشيده‌اي. با چشمان نيم بسته سياه نگاهم مي‌كني. زنم صدايم مي‌زند...


بانوي چتر به دست عاشق
محمد ايوبی  (6 فروردین 1383)

حالا كه ساعتي ديگر در ترمينال پياده مي‌شود، مي‌داند سبک‌ترين مسافري است كه اين همه راه را زير پا گذاشته، با سنگين‌ترين كوله‌ي دانسته‌ها – كه در برگي كاغذ جا گرفته‌اند همه – سال‌هاست، فكر مي‌كند چتر بسته علامت تشخص و خانمي است:...


در چنين آتشی
علی عسگری  (6 فروردین 1383)

اين گونه است که سر می‌خورم درون خاطرات کودکی، از آن روز چه مانده است در ذهنم؟ قضيه، ماجرای آقای سعيدی است يا قورباغه يا شايد هم رضا، دوست نزديک دوران دبستان، بغل دستی توی کلاس و توی حياط و راه خانه تا مدرسه، و حتا توی اتوبوس!...


آفتاب دم مردن
صالح تسبيحی  (5 بهمن 1382)

گفتم مرگ چه شکلی است؟
گفتی اگر چشمانت را ببندی و از پشت پوست زل بزنی به آفتاب، نور تاريک می کشدت از درد کمر. دردی که زود از ياد می بری...


پدر
علی صالحی  (5 بهمن 1382)

با پدرش می رفتند آب های سرگردان بارانی را هدایت کنند به طرف نخل هایشان که شب پیش تا صبح به شدت باریده بود. باد سردی می وزید و ابرهای خاکستری در آسمان جابه جا می شد. کاهگل خیس خورده ی دیوارها مشته مشته چلپی می خوردند کف کوچه و پهن می شدند....


طلوع
پری‌سا نديمی فرخ  (5 بهمن 1382)

سياهي نمناكي بر آسمان نشسته است. نرم مه سپيدي جاده را پوشانده است. دو نور زرد چراغ هاي ماشين سپيدي را مي شكافد. مي ايستد ماشين. دست بر شيشه ي بخارگرفته مي كشد زن...


از آن روز محتوم
محمد ايوبی  (5 بهمن 1382)

اين واقعه، انگار كن: صيد يک پري دريايي تازه بالغ ترسيده. آن گاه كه تور را، مي كشي و خود كشيده مي شوي تا لبه ي سطح درخشان بي انتها، از خويش به در افتاده، سر تا پا چشم، چشمي كه تمام نگاهش را نثار دريا مي كند تا...


نازنين
علی عسگری  (5 بهمن 1382)

مسخره نيست؟ چهل سال خاطره را محصور کرده ايم درون چند تا عکس و يک آلبوم کهنه ي قديمي. نگاه کن، خوب نگاه کن، با همه ي زنداني بودنشان تنها نفس هاي اين اتاق تاريکند...


خشت‌هاي حاج سردار ۴
صالح تسبيحی  (5 دی 1382)

(داستان چهارم از مجموعه ي خشت هاي حاج سردار)
واژه‌هاي خاطره را دريدن، پهلوي كودكانه‌ها را شكافتن و در تاريک روشناي اكنون بست نشستن.
مرد در را كه مي‌كوبد و بيرون مي‌رود، از تاريكي كناره ي اتاق بيرون مي‌جهد و قرص سفيد را روی زبان مي‌گذارد...


غروب
پری‌سا نديمی فرخ  (5 دی 1382)

«خو تو هميشه تنت، خسته است. گوش نمي گيري حرفامو، حرفا ننه مو هم...» نارنجياسرخ نورها موج مي گيرد در چشم هاش مرد. پسرک نگاه مي كند به قهوه اي عريان پاهاش. رها مي كند شكسته صدفي را از ميان انگشت هاش...


رستم بی شاهنامه
محمد ايوبی  (5 دی 1382)

وقتي رئيس روابط عمومي دانشكده، به بهانه ي صميميت بسيار، با حركتي سريع و هنرمندانه دست راست استاد را انداخت روي شانه ي خود و ماهرانه تمام سنگيني استاد را بر شانه گرفت و ماهرانه تر، اشارتي پنهان و گذرا كرد به مسؤول تالار سخنراني، كه در حمل استاد كمک كند و سمت چپ را داشته باشد، استاد كمي دمغ شد...


مه
علی عسگری  (5 دی 1382)

عصر جمعه شايد بدترين اتفاق، گير کردن در ترافيک جاده ي چالوس باشد. نه راه پيش داري و نه راه پس، محکومي و گويي هيچ گاه راه خروج از بن بستت را نخواهي يافت.
نگاه مي کنم به کنار جاده، آنجا ايستاده اند. حلقه ي دست مرد، زن را در بر گرفته است. هوا سرد است و انبوه مهي که از کوه پايين آمده، نمي گذارد چشم، چشم را ببيند...


دو هفته تأخير
رها طباطبايی  (5 دی 1382)

(يک طرح)
بالاخره
دردي در دلش پيچيد و پايين آمد...


باقي بقايت
شهرام شهيدی  (5 دی 1382)

پير شده ام بابا. همه ي عمرم را روي اين تشک نشسته ام. و زل زده ام به تلوزيوني كه برايم خريده اي. عروسک درست مي كنم عينهو دختر بچه ها. خسته شده ام از بوي شاش خودم. دور و برم پر از كونه ي سيگار است....


روايت: شرح ماجرا
صالح تسبيحی  (5 آبان 1382)

بايد برای گفتن اين ماجرا، تعليق را وارد نثر خود بكنی. آدم اول يعنی قهرمان اصلی، قطعاً يک زن بوده. چه، از فاصله ای دورتر به آن می نگرم و آدم ها و «مدايح» و «نصايح» خودم را دارم. از اين كلمات عربی نبايد استفاده کنم كه سوار بر كشتی شكسته ی پارسی همه جا سر مي کشند. مطلب و ماجرا به اين مهمی، مفهوم محض است...


عبور
حسين رحمت  (5 آبان 1382)

نامه ي بي امضاي نازنين که رسيد، سرم را توي دست هام گرفتم و همچه که خيره نگاه مي کردم به محراب قاليچه ي کوچکم که رنگ و رويي نداشت، رگ هاي متورم پاهام بيشتر توي چشم مي خورد. بلوچ محرابي را دم آمدن از دست فروشي، که بساطش را توي پياده روي خيابان انقلاب پهن کرده بود، خريده بودم...


چهار تا آجر
محبوبه افتخاری  (5 آبان 1382)

تمام پيري چوب در سر انگشتانش جاري مي شود. در چوبي خاک گرفته كه باردار ساليان صدها موريانه است، ناله ی كشداري مي كند. انگار مدت هاست كه منتظر بهانه اي است براي باز شدن. آرام و كش دار باز مي شود...


مراسم گردن‌زني يا در بلورينه نفت و شرجي
محمد ايوبی  (5 آبان 1382)

بايد دانسته‌هام را درباره‌اش جمع و جور كنم، حتماً اگر لازم باشد فهرستشان كنم، تا براي تو غريبه نماند مرد. از اين گذشته، كتاب «زندگينامه‌ي فرهنگيان عاشق» بايد كامل بشود يا نه؟:...


بازی پايان
علی عسگری  (5 آبان 1382)

کافی است کمی سر خم کنم تا عقربه های ساعت روی ميز را ببينم، 12 نيمه شب را نشان می دهد. رضا اسلحه ای را روی شقيقه ام گذاشته است، ماشه اش را فشار می دهد تا کاغذ مقابلم پر شود از ذرات مغزم که گاه خاکستری اند، گاه سفيد و بيشتر سرخ...


خشت های حاج سردار ۲
صالح تسبيحی  (5 شهریور 1382)

(داستان دوم از مجموعه ی خشت های حاج سردار)
در خود شكستن شيشه ای و حاشيه های امن خانه را در دايره ي بی شكل ماه گذشته، در پشت ابرهای اكنون و آينده گم كردن. آينده ای گول و ناپيدا كه اشيا و آدمهای هنوز نيامده اش در ابر می خوانند:...


يک چهارم مانده
محمد ايوبی  (5 شهریور 1382)

حالا، برابر پنجره ايستاده است. سعی می كند خميدگی قامت را درست كند. اما فشار آن همه بار پنهان آشكار به چشم های من، خدنگ هر جوان پا نهاده به تلاطم بلوغ را، كژ و كوژ می كند. پيكره ای ژنده را می ماند فشرده در هم. فشار عظيم، بايد قدرت هجوم آور فشار، حيرت آور باشد تا ذرات و سلول های تن و جان آدمی را، اين چنين جمع و جور كرده باشد...


عصيان
علی عسگری  (5 شهریور 1382)

دوباره يادداشت هايش را مقابلم گذاشته ام. کلافه ام، تنها چند روز به موعد تحويل تحقيقمان مانده است و هنوز جز چند سؤال و جواب کوتاه چيزی حاضر نکرده ام. فکر کنم آخرش هم مجبور شوم عين دفتر يادداشت ها را به عنوان نتيجه ی تحقيقات تحويل دهم!...


( 1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  | تمام آثار)


زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب