پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


عصيان

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com


دوباره يادداشت هايش را مقابلم گذاشته ام. کلافه ام، تنها چند روز به موعد تحويل تحقيقمان مانده است و هنوز جز چند سؤال و جواب کوتاه چيزی حاضر نکرده ام. فکر کنم آخرش هم مجبور شوم عين دفتر يادداشت ها را به عنوان نتيجه ی تحقيقات تحويل دهم! رضا هم که نهايت همکاری را دارد، جز سنگ اندازی کار ديگری بلد نيست. آن طرف نشسته و سرش را روی برگه ها خم کرده است.

رضا گفت: «چطور خانواده اش را راضی کردی؟» گفتم: «کلی قسم و آيه آوردم که مطمئن شوند نتايج تحقيقاتمان جايی درز نمی کند. خاطره ی خوشی از اين گونه سؤال و جواب ها نداشتند. حتی نامه ی چند تا از استادها را هم نشان دادم.»
پسر نوجوانی در کوچه راه می رفت. وسوسه شدم که از او نيز بپرسم. نزديک شديم و پرسيدم. او را نمی شناخت، حتی از آن واقعه هم اطلاعی نداشت، مانند بيشتر کسانی که آن روزها می ديديم.
دور که شديم، رضا گفت: «من اگر جای آن ها بودم، اجازه نمی دادم. فکر کنم آنقدر زجر کشيده اند که ديگر نخواهند چنين خاطرات تلخی را دوباره يادآوری کنند.»
ــ «نمی دانم، زياد دقت نکردم، شايد هم به گذشته اصلا فکر نمی کنند.»
زير لب گفت: «مگر می شود فراموشش کنند؟...»

برای چندمين بار است که يادداشت هايش را می خوانم:
«نوشتن بيرون جهيدن از صف مردگان است. آيا کافکا هنگام نوشتن چنين جمله ای می دانست که روزی کلماتش، پيام آور تيره روزی انسان معاصر خواهند گشت؟ چند نفر از ما شجاعت چنين ادعايی داريم؟
واقعيت تلخ، حکايتی ديگر دارد. گذرگاه جاودانگی تنگ است و بسياری به زودی فراموش خواهند شد! نوشتن اينان به پرشی نافرجام می ماند، سخت تر از بار پيش سقوط خواهند کرد و در صف مردگان به پوسيدگان تاريخ خواهند پيوست...»

مادرش چای آورد و روبه رويمان نشست. «زياد می خواند و می نوشت. هميشه تنها بود. يک دوست نزديک داشت که گاهی با او بيرون می رفت. ولی وقتی خانه بود، می رفت توی اتاقش و جز برای غذا بيرون نمی آمد...»
پرسيدم: «روابطش با پدر چگونه بود؟»
مادرش قبل از هر کلامی، کمی فکر می کرد و بعد آرام و شمرده حرف می زد. «هميشه با شوهر مرحومم بگو مگو داشت. آخر پدر بود ديگر! دلش به پسرش خوش نباشد، به که خوش باشد؟ اما او حتی کلمه ای هم با پدرش حرف نمی زد. هميشه در جواب سؤال هايش تنها سر تکان می داد.»

جای پارگی چند صفحه از يادداشت ها باقی بود. دوستش گفته بود که او دست نزده است. می گويم: «به نظرت راست می گويد؟ حتی يک بار هم وسوسه نشده تا اين دفتر را بخواند؟» رضا می گويد: «خودش که می گفت اهل فضولی نيست. شايد به همين دليل دفتر را به او داده!»

«بارها شده است که جاودانگی را همان ميوه ی ممنوع بپندارم. گاهی به تقدير می انديشم، به تقدير يا خداوند، چه تفاوتی دارد؟ همان که نتوانست وسوسه ی جاودانگی انسان را تاب بياورد. تقديری که هبوط او را به اين کره ی خاکی سبب شد، به اين دامگاه مرگ و نيستی!
می نويسم، بارها شده است که بنويسم، بارها شده است که خود را در رديف زندگان جاويد بيانگارم. آيا می توانم در برابر تقدير قد علم کنم؟...»

پيرمردی نان در دست، تکيه داده به عصا، از روبه رو می آمد. گفتم: «حتما حرفی برای گفتن دارد.» رضا گفت: «نمی دانم چرا دست از سر مردم عادی برنمی داری؟ مگر تا به حال بست نبوده!»
نه بسم نبود! دريغ از کمی اطلاعات! يکی گفته بود که: «ای آقا، من يادم نيست ديشب چه خوردم.» يکی تنها خنديده بود و گفته بود: «بيکارها...»، يکی وراندازمان کرده بود و بی کلامی دور شده بود. حتی همسايه ها هم از صحبت اکراه داشتند.
پيرمرد مدتی فکر کرد، نان را تعارف کرد و گفت: «فکر کنم همان جنايت عجيب را می گوييد، نه؟ نه! او را نمی شناختم. بعد از آن هم زياد درباره اش حرف نزديم. سه سال مدت زمان زيادی است، نه؟ وانگهی، اصلا ياد آوری اش چه سودی دارد؟»
قدم زنان که دور شد، رضا گفت: «مثل بقيه!...» گفتم: «عجيب نيست؟ فکر می کردم چنين کاری تا مدت ها در ذهن مردم باقی بماند.»

مادرش گفت: «حرف هايش را نمی فهميديم. فکر کنم مرحوم شوهرم هم نمی فهميد، اما هميشه به پر و پايش می پيچيد. گاهی با ناراحتی می گفت که نمی داند اين پسر به کی رفته. می گفت که حس می کنم از من تنفر دارد. مدام به کتاب هايی که می خواند، ايراد می گرفت. من کاری نداشتم، ولی کاش...» دستش می لرزيد. با بغض فرو خورده ای گفت: «اما از کجا می دانستم؟ هر کاری از دستش برمی آمد، الا اين!... آخر پسری که خودم بزرگش کرده بودم...» ديگر نتوانست ادامه دهد.

«ايمان دارم که تلاشم برای آفرينش اثری هنری، عبث است. دوست دارم که خود داستانی باشم، يک تابلوی جاويد. به هر بهايی که باشد! بگذار که پس از من، در برابر اين تابلو بايستند و لعنم کنند. آدميان مذبوحی که در نيستی هر روزه می غلطند. آنان هيچ گاه جسارت شوريدن، توانايی طغيان را نخواهند داشت. بگذار که از صف آنان بيرون بجهم. بگذار که در فراسوی نيک و بد، فارغ از زمان و مکان، اخلاق خدايان را بيابم...»

دوستش گفت: «يادداشت ها را آورد و گفت پيشت بماند. می گفت ديگر احتياجی به آن ها ندارد. من هم از نگه داشتن اين دفتر خسته شده ام، می خواهيد برای شما باشد. خيلی وقت است که فراموشش کرده ام.»
از آن هفته های آخر پرسيدم. اما او بيشتر از آن چند هفته گفت: «می دانيد من هيچ وقت فضولی نمی کنم. آن چند هفته هم با آنکه حالش خيلی بد بود، چيزی از او نمی پرسيدم. می دانستم اگر بخواهد خودش حرف می زند. هميشه همين طور بود، حتی در زندان. چند بار که مادرش يا من به ملاقاتش رفتيم، می دانيد چه گفته بود؟ حتی يک کلمه هم حرف نزده بود. مادرش می توانست و می خواست عفوش کند، ولی انگار خودش نمی خواست. خبر خود کشی اش در زندان برای همه ی ما غافلگير کننده بود.
به هر حال آن روزها منتظر بودم که خودش حرف بزند. می دانيد خيلی تعجب کردم وقتی که گفت فهميده است پدرش سر و سری با يک دختر جوان دارد. آخر پدرش را می شناختم، می دانيد خيلی آدم موجهی بود. می دانستم زياد با او حرفش می شود، اما آنها را در حد دعواهای پدر و پسری می دانستم. فکر نمی کردم که اينگونه باشد...»

«از انسان ها نفرت ندارم. درکشان می کنم با تمام ضعف هايشان، با تمام زبونی هايشان. ولی او را نمی توانم ببخشم. شايد اگر کس ديگری بود، ولی او، پدر من... هنوز صدای درس های اخلاقش در گوشم است...
پدر من...
پدر...
حس می کنم که هنگامه ی عصيان فرا رسيده است. وقت است که جاودانه شوم، وقت است که تقدير را به پيکار بخوانم...»


مرداد 1382