پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


مي‌نشينيم با هم زيارت مي‌خوانيم

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com


از در می‌آید تو، هنوز دبير نيامده، براي همين مي‌تواند سرش را پايين بياندازد و بي هيچ مزاحمي صاف بيايد کنار دستم بنشيند. از اول سال کنارم مي‌نشيند، از همان روزي که اول سال بود و مرا به دفتر مدير احضار کردند. روز اول سال به دفتر احضار کنندت، عجيب نيست؟ نه اينکه از مدير بترسم، روابط خوب ما زبانزد همه بود، اما کمي دلشوره داشتم از اين احضار ناخواسته!
مدير درباره‌ي رضا پرسيد: «مي‌شناسيش؟»
ـ «يه مقدار، زياد با هم نبوديم...»
درخواست رضا براي من هم به اندازه‌ي مدير عجيب بود، خواسته بود در کلاس پهلوي من بنشيند. پدر و مادرش اصرار کرده بودند.
ـ «مثل اينکه يه مقدار ناراحتي پيدا کرده، پدر و مادرش مي‌گفتند که زياد تو خودشه، کم‌حرف شده...»
رضا و ناراحتي؟ آن بچه‌ي سر و زبان دار هميشه شلوغ!

رضا که مي‌نشيند هنوز سرش پايين است. کمي خود را نزديک مي‌کند و زمزمه مي‌کند: «گوشه‌ي لبم رو مي‌بيني؟ چيزيه؟»
سرش را به يک سو خم مي‌کند. اين چندمين بار است که آن دو لکه‌ي سياه روي پيشاني را مي‌بينم؟ هربار که به صورتش نگاه مي‌کنم، آن دو لکه اولين چيزي است که در چشمم مي‌آيد، دو لکه‌اي که هيچ وقت نبودند و از روز اول سال پيدايشان شده بود. لکه بودند ديگر، انگار دو داغي روي پوست نرم و سبزه‌ي صورت رضا. نخستين چيزي که در رضا توجهت را جلب مي‌کرد، صورتش بود، صورتش با آن خطوط نرم و مژه‌هايي بلند و بيني کشيده. همان آشنايي مختصر پارسال هم از اين بود.
حالا جدا از دو لکه‌ي سياه، لکه‌ي ديگري هم ظاهر شده. کنار لبش سفيدي کوچکي است، روي پوست مرطوب کنار دهان. مي‌گويم و سرش را پايين مي‌اندازد. دستمالي از جيب در مي‌آورد و به آن مي‌کشد و من تازه گويي که بويش را فهميده باشم، راز آن لکه‌ي سفيد را درمي‌يابم.
ـ «چرا حالت بد شد؟»
سؤال که نداشت، مگر خودم نمي‌دانستم. حتما به ميگرنش ربط داشت. رضا سري تکان مي‌دهد و خيره مي‌شود به کتاب باز. دبير وارد مي‌شود و ديگر فرصتي براي بازپرسي نمي‌ماند.
رضا، رضا... يعني باور کنم که جلوي آينه وقتي ايستادي تا باقي‌مانده‌ي آثار حالت تهوعت را پاک کني، آن تکه‌ي کوچک را نديدي و به اينجا کشاندي که من ببينم. به هر حال چه عمد باشد چه سهو، درست زده‌اي وسط خال، از آن روز اول سال لحظه لحظه شکم کمتر می‌شد و حالا يقين پيدا کرده‌ام که تمام اين کارهايت فيلم نيست! نه آن سردردهاي ناگهاني وسط کلاس‌ها، نه آن گوشه‌گرفتن‌هاي عجيب بي‌مقدمه‌ات در جمع، و نه اين بلاتکليفي‌ات با من که مرا انداخته‌اي در خوف و رجا، گاهي می‌خواني و گاهي مي‌راني!

گاهي فکر مي‌کنم که در زندگي براي هر کس نقشي بريده‌اند. در حق من يکي که خيلي ظلم کرده‌اند! از وقتي که عقلم رسيد، شدم محرم اسرار! دو تا گوش هميشه باز داده بودند و يک دهان بسته. و خوب هر کسي چه چيزي مي‌خواهد بهتر از اين. اول امسال که مدير مرا به دفترش خواند و از رضا گفت، فهميدم که دوباره وقت اجراي نقش قديمي است. از آن روز بارها فکر کرده‌ام که چه شد که رضا مرا انتخاب کرد؟
سال اول زياد کاري به بچه‌ها نداشتم، همه با هم ناآشنا بوديم و من که تنها با دو گوش تعريف مي‌شدم، معمولا خودم را گوشه‌اي مي‌کشيدم. جذابيت گوش هميشه اولش کمتر از دهان است، و اين وسط بازنده‌اي بيش نبودم. رضا را آن موقع چند بار ديدم، اغلب دور و برش چند نفر جمع بودند، مي‌گفتند و مي‌خنديدند و حقيقتش گاهي خودم هم مي‌خواستم به سمتش بروم. جذابيت رضا تنها در زبانش نبود، يک سال بايد مي‌گذشت تا موجودي به نام دختر، نه دختر که رازهاي نهفته در دختر، در ذهنم جا بيافتد که بفهمم که بخشي از کشش ناخودآگاه من به رضا در ظاهر دخترانه‌اش نهفته بود.
نمي‌دانم که اين کشش متقابل بود يا نه، که شايد رضا هم در وجود اين موجود گوشه‌گير که پس از چندي افتاد سر زبان‌ها، چيزي ديده بود که گاهي به سرش بزند حلقه‌ي اطرافيان را باز کند و به سمتش بيايد و نگاهي بکند و شايد حرفي و بعد دستي و بعد با هم راه بروند و شايد حتي متوجه بشود که به او دو تا گوش خيلي خوب داده‌اند و يک دهان براي حرف نزدن تا بتواند رازي را به انبان پر و پيمان رازهاي تمام آن سال‌ها در سينه‌اش اضافه کند.
وقتي آمد پيشم، ديگر آنقدر شناخته شده بودم، که نفهمم اين آمدن به آن کشش خيالي برمي‌گردد يا به آن جذابيت تازه کشف شده! چند ماه بس بود تا همه بفهمند که آن پسر گوشه‌گير کم‌حرف سخت‌ترين مسائل رياضي و فيزيک را به راحتي حل مي‌کند و کمي مخش تاب برمي‌دارد و در تمام اين سال‌هاي گوشه‌گيري زياد هم بيکار نبوده و تا بخواهي کتاب خوانده!
اين بود که وقتي آن روز آمد جلو، نفهميدم هل من مبارز طلبيدنش را باور کنم يا آن ته‌مايه‌ي سرخي سبزه‌ي صورتش را که يک دفعه انگار روحش را مقابلت عريان مي‌کرد، انگار مي‌توانستي ببيني که تمام اين کارها تنها بهانه‌اي است براي نزديک شدن. اينکه يکدفعه بي‌مقدمه بيايي جلو و بگويي: «مي‌دوني فرق ما با تو چيه؟» و خودت پاسخش را بدهي: «ما همه‌مون وقتي اومديم اينجا خودمون رو گم کرديم، اما تو نه. وگرنه خودت خوب مي‌دوني که زياد فرقي با ما نداري.»
اما رضا، من با شما فرق داشتم. حقيقتش را بخواهي به شما حسودي‌ام مي‌شد، به اينکه نمي‌توانستم با ديگران ارتباط برقرار کنم، به آن سرزندگي، شايد براي همين بود که در دنياي کتاب‌ها خودم را غرق کرده بودم. دلخوشي‌ام همين‌هاست، اين‌ها و تمام آن درد و دل‌هايي که از اين و آن شنيده‌ام. مغرورم به همين که براي کسي از خودم نگفته‌ام، همين است که محيط کمترين تأثير را رويم دارد، آنقدر که تو گفتي خودت را گم نکرده‌اي و البته بايد بگويم موافقم!
حالا يک سال گذشته است و در اين کلاس کنار هم نشسته‌ايم و من انتظار زنگ را مي‌کشم. زنگ آخر است و خسته کننده‌ترين ساعت روز! مخصوصا که انتظار هم همراهش باشد، انتظار بعد از ساعت تعطيلي مدرسه که همراه رضا راه بيافتم و کشف جديدش را ببينم. مي‌گويد گوشه‌ي دنجي گير آورده، يک گوشه‌ي دنج نزديک که با اصرار خواست تا با هم آنجا برويم و کمي حرف بزنيم. هم شوق ديدن آن خلوت است که رضا براي يافتنش به قول خود چند روزي را گشته، و هم اشتياق شنيدن سخنان رضا. حرف‌هايي که بايد دور از چشم نامحرم زده شود.

********

دستت را بکن لاي موهايم. بغلم کن، فشارم بده. آنقدر که له شوم، مچاله شوم. مرده‌شور اين کلاس را ببرم. تمام نمي‌شود. مرده‌شور هر چي درس ديني است، ببرم. مزخرف‌ها.
مي‌نشينيم آنجا و دستت را مي‌کني لاي موهايم. قول مي‌دهم بالا نياورم. دست خودم نيست، اما قبلش که مي‌فهمم. اه، اين کلمات آشنا...
آقاي سعيدي... زيارت عاشورا مي‌خوانديم. اين کتاب حالم را به هم مي‌زند. آخر دين که اين‌ها نيست. مگرنه آقاي سعيدي؟ آن شب لعنتي را بگو که معني دين را فهميدم. نه، خدايا مرا ببخش، دست خودم نيست، گاهي از دهانم مي‌پرد. آخر خدايا حقم بود؟
دستت، الان گذاشته‌اي روي کتاب و حواست نيست که حواسم به آن‌هاست. به دستت، به صورتت. نگاه نمي‌کنم. تو چقدر خوبي، اينکه کنارت نشسته‌ام چقدر خوب است. بيا دستت را به من بده، سه روز گشته‌ام، بعد مدرسه توي تمام سوراخ سنبه‌هاي اطراف. مي‌آيي، نه؟ اگر دستت را بکشي روي سرم، دردش خوب مي‌شود. شايد ديگر بالا نياورم. بعد با هم بنشينيم و زيارت عاشورا بخوانيم، يا دعاي کميل. دعاي کميل خيلي طولاني است، يک بار که خواندم تا آخرش نکشيدم، اما تو که باشي با هم مي‌خوانيم، يک بندش را تو، يک بندش را من. آخرش من دست مي‌کشم روي سر تو و تو دست مي‌کشي روي سر من. شايد هم زيارت عاشورا خوانديم، رفتيم يک کنج دنج، شايد توي يک کلاس تنها، نشستيم و خوانديم و آخرش که موقع سجده شد، همانطور روي زمين پر از خاک سجده کرديم و بعد...
سجده روي خاک خيلي مي‌چسبد. انگار که به خدا نزديک‌تر مي‌شوي. در خضوع تمام سجده رفته‌اي، در خضوع تمام مي‌ايستي... مي‌ايستي... خدايا حقم بود؟ آقاي سعيدي که معلم ديني نبود. اصلا مگر خودش از کتاب‌هاي ديني بد نمي‌گفت؟ نمي‌گفت که ديني که اين‌ها ياد مي‌دهند، نه به درد دنيا مي‌خورد، نه آخرت؟ مگر نمي‌گفتيد عمل کنيد، اين‌ها همه‌اش حرف است؟
دستت را که کردي لاي موهايم، همه چيز را مي‌گويم. گريه مي‌کنم و مي‌گويم. اصلا دلم لک زده است براي گريستن و حرف زدن، اين وسط تو از همه مهم‌تري. تو که ساکت بنشيني و گوش بدهي و نگاهم کني و سر من روي پاهايت باشد و سرم درد بکند...
دروغ گفتم، آن روز که در حياط راه مي‌رفتيم و پرسيدي چرا و من گفتم که از ميگرن است. ميگرن را از مادرم به ارث برده‌ام. دروغ گفتم. همه‌اش دروغ گفته‌ام. به پدر و مادرم هم دروغ گفته‌ام. همه‌اش پيله مي‌کنند که چه‌ات شده. از آقاي سعيدي هم پرسيده‌اند. او هم نمي‌داند. تو يک چيز ديگري. تو بايد همه چيز را بداني. تو بايد دستت را بکشي لاي موهايم، بغلم کني، ببوسي‌ام. مادرم آمد بالاي تختم و دستم را گرفت. دستم را بيرون کشيدم و پشتم را به او کردم. مادرم اصلا به عمرش ميگرن نداشته، نه از او به ارث نبرده‌ام.
کاش بيايي با هم نماز بخوانيم، با هم دعا بخوانيم، خدايا گناه‌هايم اينقدر سنگين بود؟
زيارت عاشورا خوانده‌اي؟ آن شب همه جمع بوديم و نور تنها چراغ روشن افتاده بود روي صورت آقاي سعيدي و ما همه در تاريکي بوديم. صورتش فرو رفته بود در يک هاله‌ي کم‌رنگ روشن. همه سرشان پايين بود، به غير من که زل زده بودم توي چشمانش.
آقاي سعيدي! حقم بود؟ مگر من عمل نکردم. خودت گفتي، يادت هست؟ گيج بودم و از توبه مي‌گفتي، اصلا يادت هست که يکي ناگهان زار زد و چند نفر بلند هق هق کردند، نفسم گرفت و سرم انگار به دوران افتاد...
خدايا واقعا حقم بود؟

********

واقعا دنج است، نمي‌دانم چطوري پيدايش کرده، پشت يک تپه خاک است که وسط خرابه‌اي خالي کرده‌اند. خاک آنقدر زياد است که ارتفاعش به ديوارهاي همسايه‌ها مي‌رسد. راه کوچکي به پشت خاک مي‌رود و اينجا انگار جايي براي دو نفر خالي کرده‌اند. به کلي از ديد ديگران مخفي هستيم.
رضا چقدر عجيب شده است، تمام مدت راه که با هم حرفي نزديم و حالا از اولش همين‌طور جلوي من نشسته است روي سکوي کوچکي از آجر و سرش را خم کرده، گذاشته روي دستانش که آن‌ها هم روي پاهاي من هستند. در تمام اين سال‌هاي رازداري اين مدلش را نديده بودم. طوري که حس مي‌کنم چيزي بيشتر از يک دوست براي اويم. مخصوصا حالا که با ملايمت و ته‌مايه‌ي اجبار دستم را گرفت و گذاشت روي سرش. آرام روي موهايش دست می‌کشم و احساسي تازه را تجربه مي‌کنم. انگار که محبت است که از انگشتانم جاري می‌شود و بر وجود رضاي غمگين مي‌ريزد. نه بالاتر از اين‌هاست، به ياد نمی‌آورم دست محبت بر سر کسي کشيده باشم. همين است که انگار قلمروي تازه را کشف مي‌کنم. قلبم سريع‌تر مي‌زند و کماکان انتظار مي‌کشم. انتظار رضا که به حرف آيد و راز تمام اين مراسم را بگويد.
رضا هميشه چنان عمل مي‌کند که گويي عبادتي آييني را انجام مي‌دهد، پيدا کردن گوشه‌ي دنج، و هيچ اطلاعاتي اضافه در اختيارم نگذاشتن، آن مشايعت در سکوت، و اين حال عجيب همه چنان به نظرم مي‌آيند که گويي برنامه‌اي از پيش تعيين شده‌اند. درست مانند نماز خواندنش، با آن همه مقدمات و وضوي آرام و ذکرها و قرآن پيش از نماز و دعاي پس از آن و...
سرش را بلند می‌کند، جا مي‌خورم، رد قطره‌ها را از چشمانش دنبال مي‌کنم که مي‌غلتند روي پوست و خطي مرطوب باقي مي‌گذارند بر پوست به ظاهر جنوبي‌اش. يک بار که ازش پرسيدم اهل جنوبند يا نه، طفره رفت و تنها گفت که مدتي آنجا هم بوده. دستم را مي‌گيرد و مي‌کشد زير چشمانش روي رد اشک و شروع می‌کند...
تابستان با بچه‌هاي مسجد محل و آقاي سعيدي (نمي‌شناسم‌اش! بايد بشناسم؟) رفتند زيارت، اردوي مشهد. و همه چيز همان شب اتفاق افتاد، همان شبي که نشستند براي زيارت عاشورا و او وسط صداي گريه‌ي بچه‌ها ايستاد و...

«نور از بالا ريخت روي صورتم. اونقدر بلند بودم که جلوي نور رو بگيرم. آقاي سعيدي هم همون‌طور زل زده بود به من و من هم به اون و بچه‌ها گريه مي‌کردند و چندتاي کنارم سرشون رو بلند کرده بودند و خيره شده بودند به من که نفسم گرفته بود و سرم درد مي‌کرد. نمي‌تونستم بشينم، انگار که پاهام قفل شده باشه، همونطور که بي اختيار قبل اون بلند شده بودم.
مي‌دوني آقاي سعيدي چي گفت؟ دستش رو گرفت طرف من و با انگشت نشونم داد و داد زد اينه که توبه کرده...»

دستش را مي‌گذارد روي سرش و فشار مي‌دهد، بعد سرش را مي‌گذارد روي شانه‌ام و نجوا می‌کند: «بغلم مي‌کني؟»
ديگر پاک گيج شده‌ام، دستم را جلو مي‌برم و مي‌اندازم دور گردنش. سرش را بلند مي‌کند و خيره مي‌شود به چشمانم. سپاسگزار است.

«حالم به هم ريخته بود، از همون موقع زيارت، نفهميدم، باور کن نمي‌دونستم اونجا چيکار مي‌کنم، گوشه‌ي اتوبان، بيرون اردوگاه. حتا نمي‌دونستم کي بود، ساعت چند، به صبح خيلي مونده بود يا کم، وايستاده بودم، همين طور با پيژامه و زير پيراهن. مات بودم که کاميونه وايستاد و راننده‌اش در رو باز کرد و منو کشوند بالا.»

دستانم را از دور گردنش باز مي‌کند، مي‌رود گوشه‌ي سکو و جمع مي‌شود در خود. سرش را رو به خاک مي‌کند و انگار نجوا کند، با صداي آهسته‌اي مي‌گويد: «رانندهه خنديد و گفت گم شدي؟ دستشو گذاشت روي سرم و فشارش داد...»
فردا صبح که از خواب پريده بود، گوشه‌ي اتوبان بود و لباس‌هايش کنارش.

سرش را پايين مي‌برد، سرفه‌اي مي‌کند و پشت به من، خم مي‌شود روي زمين و  بالا مي‌آورد.


تير 1383