پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


دغدغه های نوشتن داستان نويس

محمد ايوبی
m.ayoubi@khazzeh.com


امروز، براي نوشتن يک داستان خوب، و فرق نمي كند داستان كوتاه باشد يا بلند و حتا رمان، تقريباً قواعد و اصول قديم را زير پا گذاشته اند و از وراي آشفتگي و بي نظمي، اصول و قواعدي در وجود آمده، منطبق با تنش و آشفتگي روحي و جسمي انسان همين قرن كابوسي، هجوم تصويرهايي شديدتر و كشنده تر از سلاح هاي عجيب و غريب كه جاي ششلول هاي «جان وين» و «کوپر» را گرفته (و يادمان باشد حدود نيم قرن پيش، در ادبيات، رماني نوشته شد به نام «خداحافظ گاري کوپر»، يعني غرايب اين قرن، بعد از سينما كه هنري است جدا از ادبيات تأثيرش را در نوشتن داستان نشان داد) پس نويسنده ي امروز قواعد و اصول کلاسيک را برنمي تابد، اما داستان خوب، بر اصول و قواعدي جان مي گيرد كه لق لقه ي زبان و فراز و نشيب انسان امروزي است. اما بسياري از جوان هاي داستان نويس، ويراني قواعد را مي بينند لكن اصول تازه ي برآمده از هراس آدم اين زمانه را نمي بينند، يعني آلت را ديده اند به قول مولاناي بزرگ لكن کدو را نديده اند، براي همين معناگريز و به واقع همه چيز گريزند در داستان، اما فراموش مي كنند انسان طاغي اين ايام، راه را و قواعد رفتن را برهم زده، ولي هنوز به رسيدن مي انديشد، گيرم مقصد را از پيش معين نكرده باشد، اما وقت «چت» كردن با مخاطب، حرف هايي مي زند كه جايشان در داستان آدم امروزي است. درايران متأسفانه گمان كرده اند پست مدرنيته يعني نفي سنت ــ اگر چنين باشد كه نيست، شناخت سنت را ندارد، تا نفي اش كند. و اين مطلبي است كه بيشتر داستان نويسان جوان كشور ما و كشورهايي مثل ما، از آن غافل مانده اند. در اين زنجيره ي دغدغه هاي نوشتن، به همين اصول مي رسيم، چه باک اگر گاه به نظر برسد كه روش تبديل مي شود به روشي مدرسي، اما بدون كلاس. يعني بده بستاني در نوشتن داستان، تأمل اساسي ميان نويسنده و مخاطب. نويسنده ي سنت گريز ما، به دليل همين گريز، خود را از خواندن کلاسيک هاي خود، محروم مي كند و اين محروميت متأسفانه مي شود عادتي ثانوي براي او، كه نخواندن، يا خوب نخواندن است. پس داستان هاي نو و امروزي را هم خوب نمي خواند، چرا؟ يا ترجمه نمي شوند، يا بد ترجمه مي شوند و نويسنده ي جوان با كمال تأسف زبان مادري خود را پس رانده و آن را خوب نمي داند، چه رسد به زبان هاي ديگر و بيگانه. (براي همين است كه اكثر مترجمان در انتقال، الکن هستند و براي همين است كه از كتابي سه، چهار ترجمه منتشر مي شود كه هركدام، جايي از كار لنگ مي زند.) اين است كه اصول و قواعد ساري و جاري در داستان دنيا را، نمي شناسد يا بد شناخته كه التفاتي به اين اصول ندارد (حتا گاه وانمود مي كنند كه ندارند و اين ديگر خيلي حرف است. حرف كسي كه راه را مي شناسد و بي راهه مي رود.)

داستان نويس امروز مي داند نوشتن داستاني نو، خوب و اثرگذار، حالا مشكل تر از پيش شده، چون مسايل ساري و جاري در جهان مادي، مثل دوران ديكنز مثلاً، مخاطب فرهيخته را جذب نمي كند. اينک به جهان مادي، جهان معنا و جهان مثل و ماوراي همه ي اين دنياها، در استخوان بندي داستان امروز، جا گرفته و چشم انداز نويسنده نمي تواند مثل ديکنز يا بزرگ علوي و جمالزاده ي خودمان، تک بعدي باشد. تمام هستي و نيستي و جهان تخيل و واقع و بالا و پايين، همه ي اين عوالم، منشوري چند وجهي ساخته اند با رنگ هايي متضاد و متشابه و مترادف، كه مثل فرش دست بافت ايراني تارهايش از واقعيت ها و پودهايش از تخيلات و مسايل ماورايي است و حيرت آور اينكه تجانس دارند و همديگر را دفع نمي كنند و اگر بكنند، در راستاي داستان است تا جلوه و رنگي تازه از نيروي دافعه را نشان بدهند.
اين جلوه هاي تازه است كه داستان پست مدرن غرب و اروپا را ماندگار مي كند، اما پست مدرن نويسنده ي جوان ما را هيبتي هراسناک مي بخشد كه دراوج هراسناكي، خنده هم مي آورد، خنده اي كه جز تمسخر بن مايه اي ندارد و خنده اي نيست حتا، كه كودكان غرب و اروپا به دلقک ها نثار مي كنند. (كه در موسيقي ما ــ نه سنتي البته ــ به نوعي ديگر، كه خاص هنر ديگري است راه مي يابد و ضمن جذب مخاطب بسيار كار اولي ها، مقلدان را با همين خنده ي پر طعنه مي رانند. اما چون اين خنده ها، معمولاً در خانه ها وقت شنيدن نواي تقليدي، صورت مي گيرد، ‌حضرات مقلد به خود نمي گيرند و مثل همان ستون هاي مشهور، ‌كه هركدام بغل دستي خود را مقصر مي داند.)
باري با همين دوري و ناآشنايي نويسنده ي پست مدرن ما، از اصول اين ژانر است كه معمولاً خيلي زود اخته مي شود و داستان را رها مي كند، يا به بازخواني خويش مي رسد و از نقطه ي كور، از جايي كه رها كرده، دوباره مي آغازد و اين بار حتمن موفق مي شود، شک نكنيد.

وقتي جهان مادي و جهان رنگ رنگ ايده و تخيل آدمي، بستر داستان شود، جهان هفت جوشي ساخته مي شود كه داستان نويس، نمي تواند بدون شناخت، نزديک موضوع داستان خود شود.
انسان معاصر هم ركني است از همين جهان عجيب و غريب معاصر، كه در ظاهر همه ي رنگ و نيرنگ خود را نثار همين انسان مي كند و البته اين انسان هم رنگ و لعاب همين جهان را مي گيرد و هرلحظه به رنگي بت عيار، درمي آيد و نويسنده در اين تغيير و تبديل، حضوري لازم خواهد داشت تا عناصر داستاني اش را ــ انسان را ــ بشناسد و از پس كل كل با او برآيد.
با توجه به بي انتهايي و وسعت عالم تخيل و فلسفه و شرايط زيستي امروز فرنگيان و سعي و دقت در كشف تازه ي توام با شهود، براي ما ايراني ها، كار دشوارتر مي نمايد. چرا كه داستان نويسان اروپا و امريكا و هرجاي ديگر، نه از فلسفه ي ايران و اسلام، اطلاعي دارند، نه نيازي به دانستن اين فلسفه حس مي كنند. (اگر روزگاري الحاوي و كتب بوعلي را در دانشگاه هاي خود مي خواندند، جانشيني از فرهنگ خود نداشتند كه جاي اين كتاب ها بگذارند. ظاهراً سودمندي است كه خطوط اقتصادشان را معين مي كند و بر هنر و فرهنگشان سايه مي اندازد.) اما ما داستان نويسان پارسي زبان، علاوه بر فلسفه ي گسترده ي غرب و شرق، نياز داريم به تسلط بر فلسفه ي ايراني اسلامي كه عالم المثال سهروردي، ستوني است از اين عمارت عظيم كه دشواري كار را داستان نويس امروز ايراني را نشان مي دهد (يادمان باشد مثل سهروردي، ربطي به مثل افلاتوني ندارد!)
پس تسلط داستان نويس بر فرهنگ ها و انديشه هاي بسيار، در صورتي لازم مي نمايد كه بخواهد داستاني جهاني بنويسد مثل بوف كور يا شازده احتجاب. باز از اين دغدغه ها خواهيم نوشت.
دوست داريم در اين خصوص نظرتان را بدانيم ــ به صورت ايميل يا حتا مقاله.