در شماره 10 و 11 نشريهي خوب شوكران مطلب كوتاهي آمده از اسدالله امرايي، كه در
اين نوشته نگاهي داشته به ترجمهي شعرهاي مهدي اخوان ثالث، م.اميد بزرگ.
دراين نوشتهي كوتاه و بسيار موجز ايرادهايي به كار مترجم گرفته و تنها ــ اگر
اشتباه نكنم ــ در يک مورد نظر خودش را در گزينش واژگان انگليسي آورده است كه اين
در واقع نگاه امرايي را نگاهي گذرا و حتا سطحي نشان ميدهد كه در نقدهايي از اين
دست و اصولي معمول نيست. منتقد وقتي به برگردان مصرع يا بندي ايراد ميگيرد، براي
قضاوت عادلانهي خوانندهي نقد، ميگويد اگر او جاي مترجم بود مثلاً اين مصرع يا
بند را چنين ميآورد، يا فلان مترجم شهرهتر، چنين آورده است.
اما نكتهي دوم، كه بسيار به دل مينشيند و به خوانندهي نقد ميباوراند كه منتقد،
فقط و فقط درد زبان و ادبيات را بر دل داشته، نه مچگيري و كشيدن خط بطلان بر مترجم
مثلاً رقيب. اين نكتهي اظهر من الشمس اين است كه امرايي، نام مترجم شعر اخوان را
به انگليسي نياورده است، تا هيچ گماني جز خيرخواهي به اين مطلب كوتاه نبريم.
نيز در جشن كتاب 5 انشارات كاروان، نقد تقريباً مفصلي آمده از الههي موعودي كه
شايد نامي عاريتي باشد، دربارهي كتاب «اينس» فوئتنس به ترجمهي اسدالله امرايي.
البته نقد، بايد نقدي كارشناسانه به حساب آيد، انگليسيداني به مترجمي ايراد
ميگيرد كه كار فوئتنس را از انگليسي به فارسي برگردانده (و همين ايرادهاي يک ترجمه
را معمولاً چند برابر ميكند، براي همين اهل فن بارها نوشتهاند، بدون واسطه كار
نويسنده را ــ آن هم نويسندگاني مثل کوندرا و مارکز و فوئتنس را ــ بايد به فارسي
برگرداند)
نقد خانم موعودي، شايد كارشناسانه و براي ما خوانندگان، كاربردي باشد، چون
جملههايي را كه نادرست ميدانسته، آورده، بعد ترجمهي مترجم را از همان جملهها از
اينس فارسي آورده، بعد هم ترجمهي تحت اللفظي همان جمله را ميآورد، آنچنان كه
درستش ميداند. درواقع ترازو را با دو كفهي لازم در اختيار خواننده ميگذارد تا به
همان قضاوت عادلانه برسد. در اين مورد دست الهه خانم موعودي درد نكند.
با تمام دقتها، نميدانم چرا نويسندهي نقد، افسار نفس را به وقت نكشيده، ايرادي
به کار يک مترجم يا نويسنده داريم، مگر نميتوانيم با زباني خوش ايرادها را مطرح
كنيم و نتيجه را بر عهدهي مخاطب واگذاريم؟ روشنتر بگويم بفرما و بنشين و بتمرگ،
همسانند اما لباس و آرايش و پيرايش هركدام، با باطنشان ميخواند.
فقط نمونههايي بسيار موجز ميآورم.
در شروع مقاله، نويسنده به حق مينويسد، هر اثر بخصوص آثار برجسته و ديرياب، حتماً
بايد از زبان اصلي ترجمه شوند، فتوايي است كاملاً درست و بايد تشكر كنيم از اين
اشارهي بهجا. اما به اين جملهها توجه كنيد:
«... و متأسفانه با وجود شيوع آشنايي با زبان انگليسي درميان مترجمان كشورمان تسلط
به اين زبان بسيار نادر است. چنان كه آثار ترجمه شده، گاهي با تغيير محتوايي و
معنايي در زبان فارسي مواجه ميشوند.»
خانم منتقد، واقعاً اين فتواي دوم را هنوز قبول دارد؟ اگر قبول دارد، يعني تمام
آثار ترجمه شده از انگليسي را خوانده است و مقايسه كرده است كه به راحتي تسلط
مترجمان انگليسي زبان را به زبان انگليسي بسيار نادر ارزيابي ميكند. با اين حساب
در اين چند دهه كه ترجمه كاملاً معمول شده، از دوران قجر لااقل، تاكنون يكي دو كار
بينقص نداريم، لااقل منتقد همين چند نفر را نام ميبرد كه از انگليسي، به فارسي،
خوب و بينقص كارهايي را برگرداندهاند، اين چنين قاطع يعني تقريباً همه را بيسواد
و كم سواد ميدانم. آوردن تقريباً دقيقاً در چنين جملههايي، معناي عكس ميدهد.
يعني به كار صالح حسيني و صفدر تقيزاده و كريم امامي و... هم ايراد دارم. در صورتي
كه چنين كلامي ازمروت به دور است.
نميگويم صالح حسيني و تقيزاده و كريم امامي، در ترجمه ايراد ندارند يا دارند (من
نميدانم) اما مرارت اين آدمها را با همان جمله مثل يخ بر آتش نشاندن، دور از
انصاف و مروت نقد است.
و متأسفانه، خانم منتقد، نقد خوب و اصولي خود را با هجومي نالازم، ازشفافيت دور
كردهاند، آنچنانكه خواننده، وقت خواندن مدام از خود ميپرسد: مترجم غير از
اشتباهات و بدفهميها در اينس، چه هيزم تري به منتقد فروخته؟ يا غير از برخورد شغلي
ــ كه شغلي آبرومندانه هم هست ــ چه برخوردي با مترجم كتاب داشته است؟
دقت كنيد، تنها شروع اين مطلب خوب را ميآورم. ابتدا سه خط انگليسي از متن اينس را
آورده و بعد نوشته:
«برگردان آقاي امرايي (ص 5) اين عبارت مدتي طولاني در ذهن استاد سالخورده
طنينانداز بود. جرئت نميكرد آن را بنويسد. ميترسيد وصيت مرگ بياورد و پيامد
محتومي به دنبال آن بيايد.»
پس از ترجمهي مترجم آورده: «تحت اللفظي (يعني ترجمهي تحت اللفظي، همان چند خط)
اين جمله، زمان درازي در سر استاد سالخورده ميگشت و ميگشت. جرأت نميكرد آن را
بنويسد ميترسيد سپردنش به كاغذ، به آن واقعيت ببخشد و پيامدهاي شومي به بار
بياورد.»
من ترجمهي مترجم اينس و ترجمهي تحت اللفظي منتقد را كلمه به كلمه برابر هم نوشتم
و به اين نتيجه رسيدم: (اين) را در هر دو ترجمه در شروع دارم. مترجم «عبارت» آورده
كه منتقد آن را به جمله تبديل كرده، مترجم مدتي و منتقد زمان. مترجم طولاني، منتقد
درازي. مترجم در ذهن و منتقد در سر. استاد سالخورده را هر دو آوردهاند، مترجم
طنينانداز آورده و منتقد ميگشت و ميگشت (كه در واقع طنينانداز، گشتي مداوم را
ميرساند كه صد البته كليشهاي است دستمالي شده، اما از ميگشت و ميگشت با همهی
كليشه بودنش بيشتر به دل مينشيند.)
بقيهي مطلب هم غير از انتهاي آن، خيلي به هم نزديكند. هردو جرئت آوردهاند (البته
يكي با همزهاي آورده كه صورت الف است و طبق قانون قديم كه همزهي عربي را وقت
نوشتن به صورت حركت حرف پيش از همزه بنويسيد يعني اگر فتحه داشت به صورت (الف)، اگر
ضمه به صورت (واو) و اگر كسره به صورت (يا).
اما شروع رمان كه به گمان مترجم عبارت است و به نظر منتقد جمله اين است: «ما در
ارتباط با مرگ خودمان چيزي براي گفتن نخواهيم داشت» كه به گمان من بهتر است به جاي
نخواهيم داشت، نداريم ميآمد، اما اين عبارت است نه جمله، چون دو جمله بوده كه
حذفهايي درآن صورت گرفته (من فقط از نثر فارسي دفاع ميكنم و دوست دارم به اين
هويت نويسندهي ايراني، هيچ لطمهاي وارد شود)
اين عبارت چنين چيزي بوده:
ما براي گفتن، هيچ چيز (حتا يک کلمه) نخواهيم داشت اگر قرار باشد دربارهی مرگ
خودمان حرف بزنيم.
اما به توضيح منتقد برسيم و حرف را تمام كنيم ــ (يادداشت دارد تبديل ميشود به
مقاله، كه هدفم نبوده) منتقد محترم در توضيح مينويسد:
«هيچ معلوم نيست جملهي «ميترسيد وصيت، مرگ بياورد» يعني چه، يا برگردان چه
جملهاي است و اين تعبير، چه كمكي به متن ميكند. گذشته از آن كه اين جمله به خودي
خود فاقد معنا و نامفهوم است»
چرا بيشتر ما ايرانيها، هنوز كه هنوز است، توي خيابان، تا آدرسي را از ما ميپرسند
كه حتم داريم آدرس را نميدانيم، ميايستيم و به پرسنده نيم ساعتي جواب ميدهيم و
گيجترش ميكنيم و همان اول نميگوييم - «نميدانم» نميدانم نيمي از راه دانايي
است.
اگر منتقد محترم تاكنون با چنين مطلبي برخورد نكرده، گناه «فرهنگ عامه» و «فولكلر»
و خرافات نيست كه صادق هدايت و انجوي شيرازي عمري براي تدوين آن صرف كردند و
آخرالامر به قول عوام:
تاقچه ماند كوچه!.
قبول دارم كه محتوم، خيلي باشوم فاصله دارد، هر چيز محتومي بياستثنا شوم نيست و
سرنوشت شوم را ممكن است عدهاي محتوم بدانند. اما اين در باور بسياري از مردم ماست
كه: وصيت نوشتن، عمر را كوتاه ميكند / وصيت كردن، مرگ ميآورد /
در خصوص اين مهم، بسيار شنيده و ديدهايم. من در روستاها بارها شاهد بودهام كه
مثلاً بندهي خدايي، ناگهان لرزيده است (نه از سرما يا ترس، بدون علتي ظاهري، بر
خود لرزيده، برادر آن بندهي خدا، گفته: به خير گذشت. و ادامه داده: «ديدي گفتم
لازم نيست وصيت بنويسي؟ حالا ديدي؟»
وقتي پرسيدهام ماجرا چيست؟ از اينكه اين جوان شهري اين مطلب روشن را نميداند، به
ريشم هم خنديدهاند (آن وقتها جوان بودم و البته بهام بر هم خورد.) توضيح
دادهاند:
اين لرزش ناگهاني، يعني عبور عزرائيل از همين حوالي، اگر برادرم وصيت نوشته بود (يا
وصيت كرده بود) عزرائيل راهش را كوتاه ميكرد و ميآمد سراغش. حالا هم رفت سراغ کسي
كه حتماً وصيتش را نوشته بوده، براي همين است كه اعتقاد داريم، حرف مرگ و وصيت
كردن، مرگ را متوجه ما ميكند. توي خواب هم اگر ببيني كسي مرده اگر زن باشد که
خوابش چپ است و طرف عمري طولاني پيدا ميكند. اگر مرد باشد يا بچهي بالغ نشدهي
گناه نكرده، حتماً مرگ آن آدم نزديک است كه خواب ديدهاي مرده است، مگر توي خواب
اتفاقي بيفتد كه خواب را باطل كند مثلاً خون ببيني توي خواب يا وقتي خواب ديدهاي،
زمان رؤياي صادقه نبوده باشد»
و اين چيزها بد يا خوب در فرهنگ عاميانهي ماست. پس مترجم، دراين مورد بهترين معادل
را پيدا كرده. اين ايراد البته وارد است كه عين اين جمله در كار فوئنتس نيست. اما
در اين مورد برد آن خرافه در متن بيشتر است از جملهي تحت اللفظي «ميترسيد سپردنش
به كاغذ، به آن واقعيت ببخشد و پيامدهاي شومي به بار بياورد»
نكتهي آخر: چقدر خوب است كه مترجمها، دربارهي كار همديگر چنين نقدهايي را براي
انتخاب بهتر كتابخوانها بياورند و حتا با هم بحث و مجادله كنند. اين آغاز را به
فال نيک بگيريم و از خانم الهه موعودي و اسدالله امرايي تشكر كنيم از ته دل.