پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


برداشتی از داستان حسنک وزير

محمد ايوبی
m.ayoubi@khazzeh.com


اين بار، بهتر ديديم، تغيير ذائقه بدهيم، يعنی به جای نقل قسمتی از کلاسيک‌کاران ما و بعد افزودن توضيح و تفسير متن آمده، برای لذت بيشتر شما عزيزان ـ بخصوص جوان‌ترها ـ متن و توضيح و تفسير را با هم بياوريم، اين کار برای ارتباط بيشتر با متون کلاسيک و البته آزمايشی و درک و لذت بيشتر شماست. پس، برداشتی از داستان حسنک وزير را آورده‌ايم از تاريخ بيهقی و البته به متن بر دار کردن حسنک، کمتر از هميشه ناخنک زده‌ايم. اين کار آشنايی شما را با تاريخ بيهقی، بيشتر می‌کند و پيش‌درآمدی است تا بعد بتوانيم از کار درخشان بيهقی نمونه بياوريم که درک و دريافتش آسان‌تر شود.

شهيدان وادی تاريخ ما بسيارند آنچنان بسيار، که بيشتر صفحه‌های تاريخ اجتماعی و سياسی جهان، سياه می‌زند و بوی خون تازه می‌دهد، از سقراط و شوکرانش بگير تا شيخ احمد روحی و دو يار موافق‌اش که زير درخت نسترن گردنشان را زدند، حکايت کشتن قائم مقام فراهانی و اميرکبير مشهورتر از آن است که گفتنی باشد. يکی از اين کشتن‌های ناجوانمردانه، قصه‌ی بر دار کردن حسنک وزير است که با نثر عميق و هنرمندانه‌ی «ابوالفضل بيهقی» در تاريخ بيهقی (مسعودی) جان گرفته و به واقع تصاوير جذاب و سينمايی اين دارزدن، فجايعی را آشکار می‌کند که سلاطين ضد مردمی و انسانيت، برای حفظ دوروزه‌ی حطام دنيوی، بارها انجام داده‌اند اما نگذاشته‌اند نويسنده و شاعری آن را برای مردم نقل نمايد و بازسازی کند. اگر ابوالفضل بيهقی، جانب حقيقت را می‌گيرد و قصه‌ی کشتن حسنک را می‌نويسد خودش هم مورد بی‌مهری و دشمنی حکمران و اطرافيانش قرار می‌گيرد. به بهانه‌ای مسخره، نويسنده را به زندان می‌اندازند و مهمتر از اين، بعد از مرگ استادش ـ ابونصر مشکان ـ هيچ‌کس مثل خود ابوالفضل بيهقی که گويا آن وقت 48 سال داشته، لياقت جانشينی بونصر را نداشته، اما به بهانه‌ی جوان بودن و تازه‌کار بودن، رياست ديوان مراسلات و کتابت را به آدمی از سلک خودشان می‌سپارند (جالب توجه اينکه مرد 48 سال داشته و چندان جوان به حساب نمی‌آمده و مهمتر از اين نکته، بيست سالی می‌شده که بيهقی شاگردی بونصر را داشته بوده، پس تازه‌کار هم نبوده است) و شايد به جرم حقيقت‌خواهی و عدالت‌طلبی نويسنده باشد که از سی جلد تاريخ مسعودی، فقط هزار صفحه‌اش به ما رسيده و بقيه‌ی اين تاريخ معتبر را اراذل و اوباش و عمله اکره‌های شاهی، از بين برده‌اند. هرچند در همين هزار صفحه، بارها با درخشش حقيقت در نثر بيهقی روبروييم ـ که کشت و کشتار برمکيان اصلاح‌طلب يکی از اين درخشش‌ها است. اينک به کشتن حسنک وزير در تاريخ بيهقی اشاره می‌کنيم.

حسنک، اهل نيشابور است، از خانواده‌ی معتبر ميکائيلی، به دوران سلطان محمود وزير است و گويا بيشتر از درباريان ديگر، دل با مردم ـ مخصوصاً نيشابوريان دارد ـ در دوران وزارتش چنانکه عادت زشت حکومتگران و اطرافيانشان بوده، پيشرفتش مورد حسادت ديگرانی قرار می‌گيرد، که لابد پست و مقامی نداشته‌اند، يا خود را لايق پست و مقام بهتری، مثلاً وزارت، به جای حسنک می‌دانسته‌اند و چون می‌دانند محمود به حسنک علاقه دارد و دسايس فتنه‌گران و حسودان را به جد نمی‌گيرد، مستقيماً نزد خليفه تفتين می‌کنند که حسنک قرمطی است (يعنی شيعه است) خليفه نامه‌ای به محمود می‌نويسد که شنيده‌ايم وزيرت قرمطی است و... اما محمود خوفی از خليفه ندارد، پس به کاتب می‌گويد: بايد به اين خليفه‌ی خرفت‌شده نوشت که من خود انگشت کرده‌ام در عالم و قرمطی می‌جويم و بر دار می‌کنم، چگونه ممکن است وزيرم قرمطی باشد؟. (فخر محمود را می‌بينيد؟ به شيعه‌کشی خود چه افتخاری می‌کند؟) و مسئله مسکوت می‌ماند. البته حسنک در سفری به مصر نزد خليفه‌ی فاطمی مصر رفته و گويا از خليفه‌ی مصری خلعتی هم گرفته است. اما قضيه با قلدری محمود فيصله می‌يابد، اما آتشی می‌شود و زير خاکستر فتنه‌اندوزان می‌ماند. بعد از محمود، ميان دو پسرش مسعود و محمد جنگ درمی‌گيرد و حسنک از بخت بد، طرف محمد را می‌گيرد، حتا مسعود برايش پيغام می‌فرستد که محمد را رها کن و با ما باش تا قدر بينی و در وزارتت ابقا گردی. اما حسنک اهل دودوزه‌بازی سياسی نيست، دل و زبانش يکی است، نه مثل بسياری از اعاظم وقت که ظاهراً با محمد بودند اما درخفا به مسعود لبيک گفته بودند و با او مکاتبه‌ها داشتند (و يکی ازعلل شکست محمد، غير از بی‌عرضگی خود او، وجود همين دارنده‌های دکان‌های دو در بود) اما حسنک؟ آدمی است که نمی‌تواند هر سمت که باد می‌آيد به همان سمت خرمن به باد بدهد، چون حقيقت و راستی را باور دارد، جواب پيغام مسعود را قدری درشت می‌دهد: که من با محمد بيعت کرده‌ام و به بيعتم احترام می‌گذارم، اگر تو سلطان شدی، حسنک را بر دار کن! (که تو را لبيک نگفته است) بخت نابسامان مسعود پيروز می‌شود. حالا می‌تواند بدون دوز و کلک حسنک را بکشد، اما حاکمان ستمکار هيچ‌گاه روراست نيستند، به جای اينکه بی‌دروغ و فريب کار کنند، ريا می‌ورزند و دروغ را راست وانمود می‌کنند. حسنک را می‌کشد، اما پيش از کشتن برايش پيغام می‌فرستد که: تو گفتی اگر شاه بشوم، تو را به دار بزنم، اما من طالب مرگ تو نيستم، ولی خليفه از بغداد پيک فرستاده است که حسنک قرمطی را بايد بردار کنی تا من‌بعد کسی جرئت نکند از خليفه‌ی مصر خلعت بگيرد! درصورتی‌که شايد خليفه حسنک را فراموش کرده بود و در اين مورد پيغامی هم نفرستاده بود. يعنی مثل اکثر حاکمان ستمگر دروغزن، مسعود می‌کشد اما به پای ديگری می‌نويسد. به نگاه ابوالفضل بيهقی برگرديم و ببينيم چقدر به حقيقت ارج می‌نهد، می‌نويسد: «از اين قوم که من سخن خواهم راند يک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌ای افتاده و خواجه بوسهل زوزنی، چند سال است تا گذشته شده است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار (يعنی در قيامت خود او جواب کارهايش را بايد بدهد) و ما را با آن کار نيست ـ هرچند مرا از وی بد آمد ـ به هيچ حال، چه عمر من به شست و پنج آمده و بر اثر وی ببايد رفت.» (چقدر منطقی؟ از بوسهل به بيهقی بدی‌ها رسيده است، اما مثل خاله‌زنک‌ها پشت سر مرده بد نمی‌گويد، چون عقيده دارد اگر حرف بزند در آن دنيا گرفتار می‌شود. يعنی مرگ را مثل رگ گردن به خود نزديک می‌داند ـ که مؤمن واقعی جز اين نيست.) اما به دو نکته‌ی ديگر اشاره کنم و فعلاً حرف را تمام نمايم، مسعود تنها جان حسنک را نمی‌گيرد، به بازماندگانش هم ستم می‌کند. يعنی پيش از کشتن اموال مرد را در روز روشن و برابر چشم بسياری، می‌دزدد و مضحک اينکه کلاه شرعی بر اين چپاول خود می‌گذارد، از قول بيهقی بخوانيم: ـ «و دو قباله نبشته بودند همه اسباب و ضياع حسنک را به‌جمله از جهت سلطان و يک يک ضياع را نام بر وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت و آن سيم که معين کرده بودند بستد و آن کسان گواهی نبشتند، و حاکم سجل کرد در مجلس و ديگر قضات نيز، علی الرسم فی امثالها.» (دقت می‌کنيد؟ سيم را معين کرده بودند، يعنی خود مسعود يا طرفدارانش و بعد: علی الرسم فی امثالها، يعنی طبق رسم هميشه‌ای که در چنين مواردی هست، يعنی مال مردم را به ميل و قيمت خودخواسته می‌گرفته‌اند و...) يا پای دار وقتی به مردم تماشاچی می‌گويند: سنگ بزنيد، کسی سنگ نمی‌زند و همه گريه می‌کنند، اوباش و اراذل را پول می‌دهند که سنگ بزنند (تا بگويند مردم چنان از حسنک متنفر بودند که بدون احساس ناراحتی او را سنگسار کردند و مسلم اين دوز و کلک‌ها، از ترس طغيان و شورش مردم صورت می‌گرفت.) برای همين مجبور به حفظ ظواهر بودند. مثلاً وانمود می‌کنند که سر حسنک را خليفه خواسته است و بايد برای او سر را به بغداد بفرستند. اما بيهقی فاش می‌کند بوسهل برای فرونشاندن و ارضای آن‌همه نفرت جهنمی خود، سر حسنک را در طشتی سرپوشيده وسط مهمانان خود می‌نهد و می‌گويد: نوباوه‌ای است، از آن بايد ميل کنيد، يعنی ميوه‌ای است نوبرانه و چون سرپوش را برمی‌دارند درمی‌يابند سر حسنک است! و بيهقی می‌نويسد: چون سر حسنک را بديديم همگان متحير شديم و من از حال بشدم (تحير ندارد؟ چگونه آدمی از ابليس شرورتر می‌شود؟ يا حرف برتولت برشت درست درنمی‌آيد که: می‌توانند تا فردا، از تو جلادی بسازند؟)

نکته‌ی آخر، ظرفيت زنی است که آزاده‌مردی چون حسنک را زائيده و بزرگ کرده، از نگاه بيهقی بنگريم: «و حسنک قريب هفت سال بر دار بماند چنان‌که پای‌هايش همه فروتراشيد و خشک شد... و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور، چنان شنودم که دوسه ماه ازو اين حديث نهان داشتند، چون بشنيد جزعی نکرد چنان‌که زنان بکنند، بلکه بگريست به درد چنان که حاضران از درد وی خون گريستند، پس گفت: بزرگا مردا که اين پسرم بود! که پادشاهی چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود، آن جهان»
چون مادر حسنک نيز مثل ما اعتقاد داشت «آنان که در راه خدا کشته می‌شوند، نزد خدای خود زنده‌اند و از جانب او روزی می‌خورند.»

(تمام قسمت‌هايی که از تاريخ بيهقی نقل شده، از «تاريخ بيهقی» تصحيح «دکتر علی‌اکبر فياض» برداشت شده است.)