اشاره:
مقالستان، يعنی داستانمقاله، نوشتهای که ازنظر موضوع بيشتر مقاله است و از نظر
پرداخت و فرم به داستان میبرد. درواقع، بابی است تازه که آن را به آزمون
گرفتهايم. اگر جواب بدهد ادامه میدهيم، جواب هم نداد، با يک داستانمقاله، يا
مقالهداستان که همان مقالستان باشد، مطمئن باشيد، زبانم لال نه قبله کج میآيد نه
آفتاب از غرب درمیآيد.
بی تو مهتابشبی باز از آن کوچه گذشتم
به ياد عزيزانی که رفتهاند
خيال میکنم، راهی جز اين برای من و شايد شما نمانده، اگر شما هم مثل من، حالا،
روزی همين ديروز مثلاً، بيدار شده باشيد و سوتزنان، سوت زنان؟ میتوانيد سوت
بزنيد؟ دندانهای مصنوعی شما مانع سوتزدنتان نمیشود؟ من که اول حرفها گفتم: برای
من و شما شايد، همان خيال کذايی، همان چيز، يا تنها چيز مانده؟ را به کار انداختم و
خيال کردم شما هم مثل من هستيد و من مثل شما، آب و گودال که هم را يافتهايم
بیواسطه، اين يعنی مثل هم هستيم.
پس خيال میکنيم میتوانيم به جای سوتزدن، آوازی را زير لب زمزمه کنيم. آوازی از
همدورههای خودمان، يکیمان میتواند: «میدونم سنگه دلت» سوسن را زمزمه کند، بله،
میدانم چند وقت پيش مرد. يکیمان میتواند «بوی جوی موليان» را بخواند. نه،
نمیشود، دوصدايی است، مرضيه و کی آن را خوانده؟ پس بگذريم از دوصدايیها. پيشنهاد
میکنم «رختخواب مرا مستانه بنداز / تو پيچپيچ ره ميخانه بنداز» را بخوانيد،
خوانندهاش؟ داريوش رفيعی ــ که همين يکلحظه پيش داشتيد از خودتان میپرسيديد،
چرا؟ چرا اينقدر زود جوانمرگ شد؟ عزيزم بلای هنرمندان جهان سوم، آنهم جهان سوم
شرقی، بله گفتن ندارد، اعتياد مضرهی شرقیهاست، هنوز هستند پيرمردانی که واقعاً
جنگ ترياک را به ياد دارند، چون دستشان را از دست دادهاند، يک پای آنها کوتاه
شده، چشمشان کور شده، خب بله، شايد کوری، کار هجوم حيرتآور و عجيب قندشان بوده،
اما من و شما که توی ذوق يک پيرمرد نمیزنيم که حالا واقعاً نمیداند کجايی است؟
گاه فکر میکند چينی است، میترسد بخورد به ديواری، تيری و ترک بردارد.
حالا، بهتر است ترانهای از پری زنگنه را زمزمه کنيد، باران، بارانه را تا ويگن را
هم به يادتان بياورد. شايد خيلی فرنگیمآب باشيد و «شارل آزناور» بت جوانیاتان
بوده باشد. حتماً او هم چند «لاو استوری» دارد، ندارد؟ برويد سراغ الويس پريسلی،
قصد تمسخر ندارم رقصش را ناديده بگيريد و به ترانههاش بچسبيد. درست مثل زمانی که
شاعری عکسی از خودش را فرستاد برای معشوق (که تازه عشقشان گل کرده بود). توی عکس،
سيگاری به لب داشت. شاعر پشت عکس نوشت: لطفاً سيگارش را ناديده بگير. دختر هم جوابش
داد: خودت را ناديده میگيرم و میخواهم سر به تنت نباشد ـ لابد معشوقه برخلاف
بيشتر دخترهای امروزی اهل دود و دم نبود!.
يا میتوانيد ترانهی پرمعنای گردنبند را بخوانيد، چه کار داريد به اسم خوانندهاش؟
مچ گرفتيد، يادم نمیآيد. اما اينجوری شروع میشود: من، من کسی که حتا يکنفر را
ندارد، من، من، کسی که هيچچيز (از مال دنيا) ندارد.
حالا نفس عميق بکشيد و اگر لازم است، دست به ديوار برويد، مثل من درست مثل من که
رفتم جلوی آينه تا صورتم را بتراشم، ناگهان جا خوردم، ديدم: ای وای! من حسابی پير
شدهام که؟ خيال کردهام امروز هم مثل ديروز مثلاً میروم جلوی آينه و ريشم را
میزنم خيال باطل! ز هی خيال باطل، اين ريش از پر شال گذشته، ريشی است که لااقل سه
چهار سال است تراشيده نشده.
حالا میبينيد فقط خيال مانده برای ما؟ خودم را که حتم دارم. حالاست که خيال میکنم
از کنار اسکله هفت میگذريم، شاد و سرشار و بفهمی نفهمی کمی هم شنگول سرازپا نشناس!
بله آبجو که چندان الکل ندارد! حالا را نمیگويم عزيز دلم. اينها همهاش خيال است.
من هستم و سعيد و نبی و حسين و اکبر و آن يکی، که گاه عقب میماند تا ته سيگارش را
پرت کند توی شط؟ چرا نمیآيد توی نور تا اشتباهش نگيرم مثلاً با احمد؟ کدام احمد؟
سه تا احمد داريم ما ـ يعنی داشتيم، حالا را چندان مطمئن نيستم ـ يعنی اگر از خيال
بيايم بيرون از هيچ چيزی اطمينان ندارم و شما مجازيد حرفهام را نشنيده بگيريد، مگر
اينکه مطمئن شويد در عالم خيالم که میبينم.
از اسکلهی هفت میگذريم، از جايی صدای استاد شهيدی میآيد، هنوز دارد زندگی را
میخواند، خيلی وقت است که میخواند، اين هم حلوا حلوايی است که دهن با آن شيرين
نمیشود. حالا چه کار به اسم همراهانم داری؟ ممکن است قاطی کنم اسمها را پس به
خودشان توجه کنيم. يکی میگويد: جايزهی نوبل ادبيات را خواهد گرفت. میگويد حتم
دارم اولين نوبل ادبيات را برای ايران میآورم.
يکی میگويد ـ «با توجه به آنتونيونی و دسيکا و ادغام اين دو معتبر سينما با آلفرد
هيچکاک بزرگ و فلينی کبير، فيلمی خواهد ساخت که لااقل اولين اسکار را بگيرد، البته
نه برای بازیها، اينجا بهترينها چه کسانی هستند؟ بهروز وثوقی؟ گرشا رئوفی؟ ايرج
قادری؟ حالا بگو فردين! با اينها چه میتوان کرد؟ مسلم است که نمیتوانند آل
پاچينو بشوند ـ لورنس الوير پيشکش آنها يا مارلون براندو؟ فوق فوقش از مارچلو
ماستريانی دعوت میکنيم شايد هم از آلن دلون. می گويند توی مجلهی فيلم خواندهاند
گويا جمشيد ارجمند ترجمه کرده، نه خدايا انگار پرويز دوايی، حالا هرکس، نوشته آرزو
دارد توی يک اثر ناب و کلاسيک جهانسومیها بازی کند. پول هم نمیگيرد چون اين
جهانسومیها نان ندارند که بخورند. خورد و خوراکم را بدهند کافی است. البته بايد
تعهد کنند آثار باستانیشان را هم نشانم بدهند. تازه يادم نيست، اما میدانم دو سه
هنرپيشهی قدر ديگر هم اين را گفتهاند.
يکی ديگر میگويد: دارم شعر معاصر را از فضاحت رهايی میدهم، دارم خون تازه بهاش
تزريق میکنم، اما خب تا دو سه سال طول میکشد، اما چه باک؟ ما همه خيلی جوانيم،
فرصت داريم و خوشبختانه هيچکداممان زن نگرفته تا تلف شود، قرار هم نيست زن
بگيريم، عشق آزاد، مقولهی قابل توجه ديگری است.
يکی ديگر میخواهد درست توی لشکرآباد يا شلنگآباد، مجسمهای عظيم، يا چيزی مثل برج
ايفل بسازد تا نمود جنوب باشد و نماد همهی ما که سمبل جوان و جوانی جنوب هستيم.
حالا، گريهام میگيرد که میبينم، من، خود من که حالا به نفسنفس افتادهام از
نوشتن اين چند خط، بعد از رد شدن از اسکله هفت میگويم ـ «اما من... من دنيا را عوض
میکنم، کاری میکنم که گاو زمين را آرام بگذارد روی شاخ جفتش چنان آرام که ماهی
خبر نشود و بعد که میفهمد انقلاب شده و زمين کاملاً جابهجا و حالی به حالی شده،
آه از نهادش درمیآيد».
گريهام میگيرد توی همان دنيای خيال که برای من مانده است. اقلاً ۱۵ سالی میشود
که فقط همين را دارم، از پنجاه که گذشتم، تا حالا. آن يکی، شعر خودش را هم نگفت و
سکته کرد و افتاد عاطل و باطل، مثل سنگ، فقط چشمهاش حرکت میکنند همين.
فيلمساز ما؟ سکتهاش قلبی بود، راحت شد. آن که میخواست برج امل و عمل را بسازد ـ
نامش را همين گذاشته بود ـ رفت پاريس، لندن، بيافرا، دوشنبه، راستش را نمیدانم. آن
يکی که به نوبل فکر میکرد خودش را کشت و يکی ديگر؟ تاجر شد و حالا قسم مهمش به
ارواح صادق هدايت و فرخی يزدی است و گاه هم بلند و با تأثر میگويد به روح شهيد
شعر، لورکای بزرگ قسم. از اکبر نگفتم که گرد او را برد و هنوز دارد میبردش. من؟
بله من، غير از دنيای خيال هيچ هيچ، موج انفجار مرا گرفت، حالا سرنوشت است
ديگر!بيشتر وقتها خيال میکنم بايد بدوم تا اسکلهی هفت، تا بوارده و احمدآباد،
تا... اما کلهپا میشوم و از خيالات باطل پرت میشوم بيرون.
حالا صدای ظريف دختر جوان آپارتمان دست چپی میآيد که میخواند:
«بی تو مهتابشبی باز از آن کوچه گذشتم
همهسر چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم...»
عجب خيال لجهای؟ ولکن نيست، فريدون مشيری وقتی همين کوچه را گفت، هنوز جوان بود،
هنوز چشمهای سبزش وقت خنديدن، مثل زمرد میافتاد به درخشيدن. حالا اما مدتی است که
مرده است شاعر.
صدای دخترک همسايه، بلندتر و واضحتر میشود و چشمهای مرا خيس میکند و رعشه
میاندازد به جهانی که در آنم:
«يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم»
و صدايی پنهان و ويرانگر، نيشتر میزند به پردههای گوش من و خنجر زهری به جواب
فرود میآيد:
«دنيا همه هيچ و کار دنيا همه هيچ
ای هيچ ز بهر هيچ، بر هيچ مپيچ»
فروردين ۸۴