براي بيست و دومين جشنواره بين المللي فيلم فجر
به راستي سينماي ما، همين است كه در جشنواره ي فجر ديده ايم؟ اگر چنين باشد كه «نه
بر مرده، بر زنده بايد گريست» البته غرضم زنده اي است كه مي داند به سينما هم مثل
هنرهاي ديگر نياز دارد و شايد اين نياز به سينما، خيلي بيشتر است از نيازش به
ادبيات و هنرهاي ديگر. البته اين جا و اين زمان جاي طرح دلايل نياز آدمي به سينما
نيست، يا اگر باشد، بايد به اشارتي گذشت كه عاقل را اشارتي كافي است.
حالا كه اين يادداشت نوشته مي شود، پانزدهم بهمن است و هنوز ازشب كمي باقي است
مخصوصاً براي قلندران قديمي شب بيدار. شايد در هفت روز مانده، آن قدر شاهكار ببينيم
كه حرفمان را پس بگيريم. لكن به گمان ما اين بهارستان گل كرده در زمستان را طلسم
معجزتي بايست. ولي بسياري از اهل تفكر و ايمان به زبان آمده اند كه اين قرن لااقل
قرن معجزه نيست. كه معجزه انسان هايي لايق معجزه مي خواهد.
تا امروز، كلي فيلم ديده ايم از سينماگراني مدعي، صاحب سبک و چه و چه و هزار چه
ديگر. اما ادعا را راهي جز اثبات مسأله ي مورد مدعا مگر هست؟ فعلاً به فيلمسازان
جشنواره اي هرجا غير از اين جا، كار نداريم، بعد به حضرات، مشاطه گران عروس براي
بيگانه آرا، خواهيم رسيد، فعلاً سينماگران مردمي و مدعي كه سنگ سينماي بومي، وطني
و... مي توانند جواب بدهند؟ كه:
1 ـ چرا اين دو سه ساله، تا فيلمي ـ درست يا نادرست ـ مورد استقبال مردم قرار
گرفته، الباقي افتاده اند به سري دوزي؟ و كي اين موضوع به خير و خوشي تمام مي شود؟
در همين جشنواره ي بيست و دوم اين بار علاوه بر عشق هايي از همان نوع پسر پولدار و
دختر فقير يا برعكس كه سينماگران معاصر تبديلش فرموده اند به عشقي ميان پسر و دختر
هر دو ندار و احياناً درس خوانده، گير داده اند به كلک زدن اين به آن و كلاه گذاري
و برداري و تغيير نهايي از نوع همان گنج قارون، البته با ديالوگ هايي قسمتي تا قدري
امروزي و شيواتر، با همان شعارها و ايرادهاي دستوري و گفتاري، همان شعارها كه «مرد
كه قول داد، سرش برود قولش نمي رود.» و «من خود طرف را مي خواهم نه پولش را» و همين
چيزها. توي 5 فيلم امسال، لااقل دو فيلم اين سوژه را دارند و شده اند
ملغمه اي از هنرپيشه و زير آسمان شهر و حتا سريال هاي آبكي ماه هاي مبارک رمضان، كه
فلاني چون خانه اي ندارد خود را مجاز مي داند سر همه، حتا خودش، كلاه بگذارد. گيريم
خانه تبديل مي شود به پول و لباس و بستني و عروسک و مانتوهاي بوتيكي و چه مي دانم
باراني شيک كارآگاهي!!
2 ـ مدت ها فرياد و فغانمان رسيده بود به آسمان هفتم كه: بابا اي فيلمسازان دانا و
آگاه! شما هم مثل كشورهايي كه سينماشان پيشرفته، بياييد از ادبيات داستاني خودتان
استفاده كنيد، توي چهار پنج اقتباس يكي دوتاشان راه موفقيت را نشانتان مي دهند و
خيلي زود به كاركشتگي بايسته تان مي رسانند كه چگونه سمت ادبيات داستاني برويد. و
مهمتر از اين شما را وادار مي كنند كه كتاب بخوانيد و ادبيات داستاني مملكت خودتان
را بشناسيد و زبانم لال، اين قدر دور نيفتيد از زبان و فرهنگ و ادب و آداب و عادات
مردمتان كه معمولاً در داستان ها به شكلي مفيد طرح شده و مي شوند.
اما دريغ، اينک كه دوكار، (غير از كار چه مي توانيم بگوييم؟) ديده ايم كه با
سودگيري از دو رمان نيمه معروف، ساخته شده اند، با كمال تأسف و بازهم كمي بيشتر از
با كمال تأسف بايد عرض كنيم: حضرات! سينماكاران همه فن حريف، ما حرفمان را پس
گرفتيم.
از طلا گشتن پشيمان گشته ايم
مرحمت فرموده ما را مس كنيد.
پي نوشت: عکس ها از سايت 30نما برداشته شده اند.