پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


مرگ نقاش در پاييز

دانيال بويايی
info@khazzeh.com


هوشنگ پزشک نيا

هوشنگ پزشک‌نيا، نقاش
تولد پنجم مرداد 1296، تهران
مرگ جسمی نيمه شب شانزدهم آذر 1351 تهران


افصح المتکلمين سعدی شيرازی، زمانی نوشت: «محال است هنرمندان بميرند، و بی‌هنران جای ايشان بگيرند.»
به واقع اگر در دوره‌ی سعدی، اين مطلب از محالات بوده، بايد جامعه‌ی ايرانی را زير ذره‌بين نقد ديد که سير زندگی چگونه گشته، که قرنی نگذشته از اين سخن، حافظ بزرگ همشهری سعدی، چرا گفته است: «عشق می‌ورزم و اميد که اين فن شريف / چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود»؟ يعنی آشکارا هنر را موجب حرمان و پرت شدن هنرمندان به زاويه‌ها و فراموشی دانسته است؟
شايد سخن سعدی عليه الرحمه، ريشه درخوشباشی و نگاه مثبت او داشته است، چون تاريخ اجتماعی ما، پر است از رنج و فشارهايی که بر بيشتر هنرمندان، تحميل شده، به خصوص بر هنرمندان غير درباری و غير وابسته به دم و دستگاه خيره‌کن سلاطين. زنده‌ياد علی حاتمی، فيلمساز نمونه و آگاه ما، شمه‌ای از رنج‌های تحميلی به يک نقاش نمونه را، در «کمال‌الملک»، نشان داده است و جالب اينکه استاد کمال‌الملک، فقط اهل نقاشی بود و مثل بسياری از هنرمندان ديگر، به هيچ اپوزيسيون و دشمن شاهان و دستگاه عريض و طويلشان، گرايشی نداشت. واقعاً، حوزه‌ی انديشگانی شاهان و قدرقدرتان، چرا هميشه به هنرمندان، دشمنانه بوده، نه تنها مهر نديده‌اند از جانب سران حکومت و قدرت، بل وسايل مرگ و مير و آزارشان را فراهم کرده‌اند و عمله اکره‌ی قلدر خود را با چوب و چماق و قمه به جان آن‌ها انداخته‌اند؟ يا باعث عزلت و گوشه‌گيری و حتا خودکشی برخی از اين هنرمندان شده‌اند؟ و درنهايت وسيله‌ی مرگ بی‌وسايل آنان را فراهم کرده‌اند؟
می‌خواهيم از اين پس، گاهی، نگاهی به زندگی سخت اين هنرمندان داشته باشيم و البته نوع هنرشان مطرح نيست. نقاش يا خطاط يا سينماگر، تنها سبب انتخاب، همين ستمی است که بر آنان رفته و از نظر زمانی، با کار ما بخوانند، يعنی در ماهی که «خزه» را به روز می‌کنيم، هنرمند در همان زمان متولد شده باشد يا رحلت کرده باشد. پس اگر نخست سراغ هوشنگ پزشک‌نيا رفته‌ايم، به دليل رنج‌های نقاش است و اين نکته که در آذرماه فوت کرده است. زمانی که اين شماره خزه درمی‌آيد.

نمی‌دانم مجموعه‌ی نامه‌های «ونسان وان گوگ» نقاش بزرگ امپرسيونيست هلندی را خوانده‌ايد يا نه؟ نخوانده‌ايد بخوانيد، تا با هنر ديگر اين نقاش بزرگ، يعنی نوشتن و خوب نوشتن، آشنا شويد.
اين هنرمند، گرسنگی‌ها می‌کشد، رنج‌ها می‌برد، از توش و توان می‌افتد به خاطر بدغذايی و اوضاع بد روانی و آزارها که می‌بيند. نقاشی‌هاش ـ که اينک، هرکدام را ثروتمندان کلکسيون‌باز ميليون‌ها دلار می‌خرند، در اوج و شکوفايی هنرش، کسی کارهاش را نمی‌خريد. اما برادری داشت به نام تئو، که تکيه‌گاهش باشد و کاری کند که ونسان، از هرچه زده می‌شود، از هنر نقاشی‌اش زده نشود. مثلاً، تابلوهايی را که برای فروش به تئو می‌داد و فروش نمی‌رفت، برادر پنهان می‌کرد و می‌گفت آن‌ها را فروخته و خود با قرض و قوله و فروش وسايل شخصی‌اش، اندک بهای تابلوها را به ونسان می‌داد. اما متأسفانه در اين ملک هنرخيز، نه تنها هنرمند تکيه‌گاهی ندارد، بايد دشمنی‌های بی‌جهت قوم و خويش و همسايه و آشنا و غريبه را تحمل کند. فرمود: «عشق و انگشت‌نمايی و ملامت، همه سهل است / تحمل نکنم بار جدايی!» هنرمندان نام‌آور ما، در اوج نداری و آزار و چه و چه، تعادل روانی هم از دست می‌دادند و در مرز و لبه‌ی جنون، بايد تير و طعنه و مشت و لگد و پشت چشم نازک‌کردن‌ها را تاب می‌آودند، که ممکن نيست. مگر آدمی از سنگ است و آهن؟

اثری از پزشک نيا

دقت کنيد به سال‌های پايانی نقاش، هوشنگ پزشک‌نيا: تا سال 1337، از خارج به ايران برمی‌گردد، به او وعده‌ی کاری را داده بودند، اما وقتی برگشت دريافت که کار را به ديگری داده‌اند. ده سال در کنسرسيوم نفت در داغی آبادان برای نشريات فراوان کنسرسيوم کار کرده بود و نقاشی کشيده بود. چون به ايران برگشت و بی‌کار ماند، در نامه‌ای دستمزدش را از کنسرسيوم طلب کرد، اما به حق و حقوقش دست نيافت. سال‌های 1339 و 40، باز با شوری عاشقانه 150 تابلوی جديد می‌کشد و آن‌ها را به پاريس و لندن می‌برد. در گالری تدسکو پاريس آثارش را به تماشا می‌گذارد، چندتايی را می‌فروشد و بسياری را نزد «مادام الو» نامی که گالری‌دار بوده، امانت می‌گذارد. سرنوشت آن آثار هرگز معلوم نشد و در غربت مرده‌خور شدند. تا آخر عمر پزشک‌نيا منتظر بود تا بهای اين تابلوها را دريافت کند که البته به مقصود نرسيد. سال 1341 برادرش ايرج در تصادف کشته می‌شود و وضع روحی‌اش کاملاً به هم می‌ريزد. ده سال پايان زندگی‌اش با سختی، تلخی و آشفتگی گذشت. بدبين و شکاک شده بود. نامه‌هايی به مراکز مختلف و شخصيت‌های فرهنگی و سياسی کشورها می‌نوشت و با سربرگ و امضای «شاهزاده الکساندر رمانف قاجار» ارسال می‌کرد. او مدعی می‌شد پدر واقعی عصر فضا و فضانوردان است و طرح و نظريه‌ی فضايی خود را از آبادان به دانشمندان امريکا و شوروی فرستاده است و در انتظار پاداش و جايزه و قدردانی بود. همچنين ادعا می‌کرد که تابلوهای بسياری از کارهاش را برای رئيس موزه‌های شهر مسکو فرستاده است و... مکاتبه‌ها می‌کرد برای گرفتن پول تابلوها!! که صد البته هرگز، به پشيزی هم دست نيافت و مهم‌تر اينکه معلوم نشد چه بر سر تابلوها آمده. حتا خانواده‌اش، همسر و چهار فرزندش هم نفهميدند.
پزشک‌نيا، در آبادان همپالکی و همراه و همکار ابراهيم گلستان (نويسنده و فيلمساز) بوده و گلستان مطلب جالبی درباره‌ی زندگی و کار اين نقاش آزرده نوشته که قابل خواندن است.
هوشنگ پزشک‌نيا در خانه‌ی شماره 17 خيابان اول، خيابان هدايت (دروس) تهران وقتی با فرزندانش زندگی می‌کرد، در نيمه‌شب شنبه 16 آذر 1351 بر اثر سکته‌ی قلبی درگذشت. به نقاشی‌های او نگاهی چندباره بيندازيم و فاتحه‌خوان روح ناآرامش باشيم.
يادش خوش و زنده باد.