پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


جشنواره ۲۳ فيلم فجر

دانيال بويايی
info@khazzeh.com


سينمای ايران واقعاً، بعد از اين همه کش و قوس‌ها! اين همه حرف و حديث و بايد و نبايدها، به کجا می‌رود؟
تا کی بايد ميان فيلم‌های گيشه‌پسند و فيلم‌سازان شيفته‌ی جشنواره‌های اين گوشه و آن گوشه‌ی جهان سرگردان باشيم؟
اگر قرار بود «ويسکونتی» و «پازولينی» و «فلينی» و «پيترو جرمی»، فقط در انديشه‌ی جشنواره‌ها باشند که سينمای ايتاليا، رسيده بود به فوجی فيلمساز جشنواره‌ای و گروهی فيلم‌فارسی‌ساز که تمام همتشان صرف اين بشود چه چيزی جای رقص و آواز کذا بگذارند!
متأسفانه جشنواره بيست و سوم، سخت مرا منقلب و نااميد کرد. هيچ‌وقت مثل حالا، اميد از سينمای ايران نبريده بودم و اين دست خودم نبوده، فيلم‌های جشنواره ـ يعنی بيشتر فيلم‌های جشنواره ـ کلی زحمت کشيده بودند و کلی پول خرجشان شده بود که مرا به نااميدی برسانند. پس حبذا بر فيلمسازان جشنواره ۲۳، اعم از جشنواره‌ای و فيلم‌فارسی سازان‌شان.

از دست‌بوس ميل به پابوس...

طيف هنری، هنرمندانی که ريشه در اين خاک داشته‌اند، سال‌ها قلم زدند و گفتند و نوشتند چرا فيلم‌فارسی پيش از انقلاب به شرف هنری اين کشور لطمه‌ها می‌زند و مردم را مشتی کلاه‌مخملی جاهل، عده‌ای خوش‌باش آوازخوان بی‌درد، که درد عمده‌شان به از شکم به پائينشان مربوط می‌شود، نشان می‌دهد.
در اين ميان با خود «فردين» و «بيک ايمانوردی» و بازيگران ديگر دشمنی نداشتند. اگر به آن‌ها انتقادی می‌شد در گزينش هر نقش سطحی و اصولاً به بازی آن‌ها برمی‌گشت. به آن‌ها اگر ايرادی وارد بود، نشان‌دادن طيفی بود که آن‌ها به غلط و باری به هرجهتی نشان می‌دادند. درواقع اشکال در خود فردين و بيک ايمانوردی نبود، اشکال در آسان‌گيری بازی و اضمحلال انديشه‌ی فيلم‌فارسی‌ها بود. اينک کارگردان فرهيخته‌ای آمده و «سلطان قلب‌ها»ی محمدعلی فردين را بازسازی کرده و اين بازسازی از اصل نه تنها چيزی اضافه ندارد، بل صميميت سلطان قلب‌های پنجاه سال پيش را هم ندارد. اين يعنی چه؟ يعنی خوش‌خيال باشيم و فکر کنيم کارگردان فرهيخته نمی‌خواهد دوباره ما را به پنجاه سال پيش برگرداند؟ خيال کنيم آرزوی صف‌های آنچنانی جلوی گيشه‌های ۵۰ سال پيش را ندارد؟ خيال کنيم قصد بزرگداشت هنرمندی را داشته که در بازيگری يگانه‌ی دهر بوده و نبايد يادش به فراموشی برود؟
اگر قصد اين کارگردان بزرگداشتی برای آرتيست‌های گذشته بوده، ما بازيگرانی مهم‌تر از فردين نداشته‌ايم؟ «مجيد محسنی» و «نصرت‌الله وحدت» از فردين کم داشته‌اند؟
به نظر می‌رسد بازی موذيانه‌ای در سينمای ما راه افتاده که يک‌سرش می‌رسد به فيلم‌فارسی پيش از انقلاب و سر ديگرش می‌کشد به افتخار در جشنواره‌ها و اين ميان مردم بريده از سينما گيج مانده‌اند که واقعاً سينمای ايران، کدام است؟ «طعم گيلاس»ها، يا «گل يخ»ها؟

درجشنواره‌ی بيست و سوم ديديم که متأسفانه بعد از همه‌ی حرف و حديث‌ها درمورد سينما، هنوز اشکال عمده در ماهيت و سواد کارگردان‌هاست وگرنه چگونه ممکن است کارگردانی که چند کار نسبتاً خوب انجام داده، يک‌مرتبه از زير «بيد مجنون» سر دربياورد که پر است از اشکال زبانی و اجرايی و چيزهای ديگر. می‌بينی «بيد مجنون» از نظر منطق و خطا کلی عقب می‌ماند از فيلم آمريکايی‌اش، «ماساژور»، يعنی کارگردان يک فيلم آمريکايی را بازسازی کرده اما نتوانسته لااقل جای فرهنگ آدم‌هاش را تغيير بدهد و به مسئله عميق‌تر بنگرد.
تا کی ادا و به‌به‌های دوستانه؟ «ديشب باباتو ديدم آيدا» به کدام معضل کنونی انسان ايرانی مربوط می‌شود؟
جايی که سينمای فرهيخته، گيج‌گيجی می‌خورد و نمی‌داند چه کند تا مخاطبان گذشته را داشته باشد، کانال‌های تلويزيون هم تند و تند سريال‌های خود را نشان می‌دهند و به بيننده تحميل می‌کنند اين است هنر تصوير؟ به کجا خواهيم رسيد آخر؟

شايد در تمام فيلم‌های ايرانی جشنواره ۲۳، چند فيلم ديديم که کار خودشان را انجام داده بودند. شاهکار نبودند اما تحمل‌شدنی بودند. «خواب تلخ»، «ماهی‌ها عاشق می‌شوند»، «بيدارشو آرزو» و «کافه ترانزيت». باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود.