![]() |
مجموعه شعر «شعبدهباز»
سرودهي:حسين مزاجي
انتشارات: روزآمد، تهران، 1383
«شعبدهباز / در برابر تماشاگران ايستاد / با روزني مرموز / در سينه»
نقل از متن کتاب
يکي از مهمترين ويژگيهاي يک شعر ماندگار، توجه به ظرفيتهاي متنوع زباني، اعم از
زبان گفتار، زبان آرکائيک، زبان معمول و رايج، زبان اسطوره و حماسه و يا ترکيب
متناسب آنها با فضاي شعر ميباشد، تـا آنجا که از همنشيني کلمات، ساختاري متشکل و
ارگانيک ايجاد گردد، و شاعر به کمک آنها و بهرهگيري از اين گونه تمهيدات بتواند
به تعريف تازهاي از شعر نائل شود.
زيرا يک شعر قابل قبول حداقل بايد دربرگيرندهي
اين ويژگيها باشد، که عبارتند از:
1 ـ کلمات در شعر داراي هويت باشند.
2 ـ همنشيني کلمات تابع يک نظام ارگانيک باشد.
3 ـ از همنشيني کلمات، يک ساختار قابل تعريف ارائه شود.
4 ـ و به عنوان مهمترين خصيصه ـ با عنايت به سه مورد فوق ـ شعر با خواننده ارتباط
برقرار کند.
اما قبل از هر چيز بيان اين نکته لازم مينمايد که شعر امروز و بخصوص شعر جوان
بيشتر جنبهي آموزشي به خود گرفته است و شاعران تحت تأثير تئوريها و گارگاههاي
شعري دست به ايجاد اشعاري ميزنند که بيشتر آنها جنبهي تمريني و تعليمي دارند و
به همين دليل از عنصر تخيل و شهود بهرهمند نيستند، هرچند اينگونه اشعار داراي فرم
و ساختار بوده و از صنايع ادبي ـ زباني نيز استفاده ميکنند، ولي از ايجاد ارتباط
با مخاطب ـ به عنوان مهمترين ويژگي يک شعر ـ باز ميمانند، و با توجه به اينکه
خاستگاه هنر و به خصوص شعر درونيترين لايههاي ذهن و بخش ناخودآگاه روان ميباشد،
پس شعري که فقط جنبهي آموزشي داشته باشد، نميتواند با مخاطب ارتباط برقرار کند،
مگر از روي تفنن و آن هم براي مخاطب حرفهاي که طيفهاي مختلف شعري را دنبال
ميکند.
همچنين گفتني است که پافشاري و اصرار براي ارائهي يک تعريف جامع و مانع از يک
موضوع پيچيده و تو در تو همچون شعر، براي مدت زماني طولاني، بدون توجه به تغييرات
اجتماعي، در عصري که شاعر در آن به سر ميبرد، ميتواند نتيجهي گرايش استبدادي
ذهن، براي ناديده گرفتن تعريفهاي ديگر و همچنين مشروعيت بخشيدن به تعريف خود از
همان موضوع باشد. پس اگر شاعري در دورههاي مختلف شعري، دست به تجربه ميزند، اين
موضوع، در واقع بيانگر نگاه نو و هوشمندانهي شاعر به خود و جهان ويژهي شعرش
ميباشد.
اما با توجه به همهي اين موارد، واقعيت اين است که شعر از تعريف ميگريزد و يا به
عبارتي ديگر تعريف شعر در بر گيرندهي تعابير گوناگوني است که ديگران، مطابق با
شرايط مکاني و زماني خاص خود، از آن ارايه ميدهند. و حال اگر با کمي مدارا به سمت
تعريف شعر برويم ـ با عنايت به اين که مادهي خام شعر کلمه است ـ پس با هر شعر
جديد، تعريف دوبارهاي از شعر ارائه ميشود و به همين دليل شعر در هيچ فرم و يا
اسلوبي براي هميشه خوش نمينشيند و در حرکتي چندسويه و لايهلايه، به اشکال مختلف
مدام خود را به رخ ميکشاند و هميشه در حال نوزايي و فراروي از وضعيت موجود
ميباشد، حال اين نوزايي ممکن است در بيشتر مواقع منجر به تولد کودکي ناقص الخلقه
شود که به ناگزير مرگي محتوم و بس سخت در انتظارش خواهد بود و يا ممکن است به
گونهاي ديگر باشد که در اين حالت با شعري تازه و تر روبرو خواهيم شد و البته آنچه
که حائز اهميت ميباشد، اين است که، در صورت تولد چنان موجودي قضاوت نهايي بر
عهدهي زمان است و نه هيچ مرجع ديگري، پس شعر براي رسيدن به فرم و فضاي مطلوب مدام
از عادات کهنه فراروي ميکند و به همين دليل شعري که با زمانهي خود درگير باشد
هنجار شکني ميکند و به دليل روبرو شدن با عادات و هنجارهاي رايج، با اعتراض مواجهه
ميشود، پس شعر، در ذات خود، مدام در حال جدال است، و طرف ديگر اين جدال، ممکن است،
سياست، فرهنگ، اجتماع، و حتا خود زبان باشد و با اين نوع نگاه ميتوان پذيرفت که
شعر پديدهاي شورشي است که گاه در اين شورش به سامان ميرسد و خود مبدل به سنت و
هنجار ميشود، و به ناگزير اين حرکت نوشونده مدام، خود را در شعر نشان ميدهد. اما
آنچه که به نظر مهم ميرسد اين است که چنين شعري پتانسيل پرتاب شدن به زمانهاي بعد
را خواهد داشت و اين ميسر نيست مگر با نگاه همهجانبهي شاعر به شعر و حوادث روزگار
خود و ظرفيتهاي مختلفي که ميتواند به عنوان فرم و محتوا در شعر ارائه نمايد.
باري همانگونه که بيان شد عنصر ساختاري شعر کلمه و يا در طيف وسيعتر زبان است، اما
آنچه که شعري را از منظر محتوا ماندگار و جاودانه ميسازد، عناصر ديگري است که در
رأس همهي آنها انسان قرار ميگيرد و لذا اگر بپذيريم که عنصر اصلي در شعر انسان
است، پس حضور عناصري همچون عشق، مرگ، عدالت، آزادي، هستي و زمان، که از دغدغههاي
هميشگي انسان بودهاند، ميتوانند به شعريت يک شعر جلا ببخشند، که متأسفانه در
سالهاي گذشته بخشي از شعر ما از اين عناصر تهي شده است و به نظر ميرسد که همين
نگاه باعث به انزوا رفتن شعر در جامعه شده است و لذا در چنين فضايي هر کس، در
سايهي يک مکتب يا تئوري به دنبال کسب نام و شهرت براي خود بوده است.
و در اين وضعيت مواجهه با شعري خلاف عادت جريانهاي روز که اساس آن بر مبناي عنصر
انساني شکل گرفته باشد، غافلگيرکننده به نظر ميرسد، زيرا هر شعر خوب يک حادثه
است، حادثهاي که دريافتهاي حسي، عقلي و عاطفي ما را نسبت به جهان تغيير ميدهد و
ما را با پرسشهاي تازهتري روبرو ميکند و به نظر راقم اين سطور در تعاملي که ميان
ذهن شاعر و زبان اتفاق ميافتد، نهايتا شعر، فرم خاص خود را پيدا ميکند و در همين
شکلها و فرمهاي متنوع زباني است که شاعر مجبور ميشود با عبور از تنگناهاي
اسلوبهاي رايج و قواعد دست و پا گير، طرحي نو در افکند که در اين وضعيت شاعر از
ترکيب عناصر عاطفي ـ رواني کلمه ميگذرد و به کلام ميرسد و همين مجموعهي متشکل از
کلمات، نهايتا به وحدتي ميانجامد که همه چيز را همچون گردابي به درون ميکشد و به
همين دليل خواننده هيچگاه از اين گرداب رها نخواهد شد و به ناگزير در هر خوانش
ميتواند به تعابير تازهتري در شعر دست يابد که در اين فراگرد، حوزهي معنايي شعر
گستردهتر ميشود. پس شعر علاوه بر توسعهي زبان به بسط معنا، با توجه به
برداشتهاي خواننده از متن، نيز ياري ميرساند. و «حسين مزاجي» در مجموعه شعر
«شعبدهباز» که اخيرا توسط نشر روزآمد به بازار کتاب عرضه شده است، با عنايت به دو
مجموعهي قبلياش ـ انديشههاي بنفش و راز فنا ـ و با دور شدن از فضا و زبان آن دو
مجموعه، دست به خلق چنين شعري ميزند.
باري اگر چه شاعر در کارهاي گذشتهاش و بخصوص «راز فنا»، بيشتر از زبان گفتار و
زبان روزنامه، بهره ميبرد ولي در کار جديدش ظرفيتهاي مختلف زباني را به خدمت
ميگيرد، تا آنجا که زبان آرکائيک را در بافتي از زبان رايج و معمول قرار ميدهد و
با مددگيري از اين دو زبان، شعري را ميآفريند که واژهها در اين بافت خاصيت
خودارجاعي دارند و لذا ارجاعات مختلفي را با توجه به ديدگاه مخاطب به وجود ميآورند
و همين ارجاعپذيريهاي متنوع وجه تمايز شعر شعبدهباز با کارهاي قبلي شاعر است و
در واقع شعر شعبدهباز شعري تأويلپذير است که در زبان خاصيتي انقباضي ايجاد ميکند
ـ که البته اين از ويژگيهاي شاعران اصفهان ميباشد ـ و با اين تمهيدات شعر به سمت
ايجاز و ايهام ميرود و همين ويژگي در بعد معنايي نوعي انبساط به وجود ميآورد و
نهايتا به فضاهاي مختلف ميانجامد و لذا خواننده در هر خوانش ميتواند برداشتهاي
تازهتري از شعر داشته باشد و در واقع معناي (معناهاي) هر واژه ضرورتا به يک بستر
تاريخي ـ اجتماعي خاص تعلق ندارند بلکه کلمات در شعر فضايي را ايجاد ميکنند که هم
اين مکاني و اين زماني هستند و هم ميتوانند به زمانها و مکانهاي ديگر تعلق داشته
باشند و لاجرم واژهي «سياوش» صرفا به سياوش «شاهنامه» برنميگردد و يا کلمات
«قاجاريه» و «افغانها» مربوط به يک دورهي خاص تاريخي نميشوند بلکه ميتوانند
بيانگر وضعيت اجتماعي امروز و آدمهاي امروز نيز باشند. و لذا انسان شعر شعبده باز
انساني سرشار از دغدغه است که متعلق به تمام مکانها و دورانهاست.
شعر شعبده باز در وجه روايي ـ نمايشي و همچنين داستانپردازي و خلق شخصيتهاي
نمايشي، که از ويژگيهاي شعر بلند است، در عرصهي نحوهي ترکيب کلمات، تصويرسازي و
ايجاد فضا، نهايتا به شعري روان ميانجامد، شعري بلند که کاراکتر اصلي آن شعبدهباز
است، به نوعي که اين شخصيت متلون و متغير پرده از مصايب انسان معاصر برميدارد و
انسان را به عنوان مخاطب به اعماق اجتماعي پرتاب ميکند که سرشار از فريب و رياکاري
است و انسان در اين شرايط تهي از هويت و فرديت ميشود تا آنجا که حتا کاراکتر
شعبدهباز، خود نيز به تعريفي ثابت نميرسد، بلکه او فقط حضور دارد ـ و البته نه
حضوري منفعل ـ اما واقعيت اين است که اين حضور را نميتوان ارزشگذاري کرد و با
نگاهي دوآليستي به سمت آن رفت، که خوب است يا بد، زشت است يا زيبا، بلکه فقط بايد
حضورش را پذيرفت. پس اگر زبان شعر، به اسطوره و حماسه نظر دارد، که به طور ناگزير
چنين زباني ميبايستي نگاهي دوقطبي به پديدهها و عناصر شعر ببخشد، ولي در شعر
شعبدهباز اين اتفاق نميافتد و با همين ويژگيها شعري خلق ميشود که اگرچه از بعد
زباني به گذشته نظر دارد، اما از طراوتي ويژه بهره ميبرد، که اين طراوت و تازگي،
حاصل دور شدن زبان، از مؤلفههايي است که وجود آنها در يک شعر، مخاطب و همچنين شعر
را به نقطهاي ميبرد که مدنظر شاعر است، که در اين وضعيت از خاصيت تأويلپذيري شعر
کاسته ميشود، و حال اگر نگاهي گذران به اين مؤلفهها داشته باشيم، که عبارتند از:
زبان خطابي، تکصدايي، مطلقنگري، آرمانگرايي، همشکلي و عدم تنوع در زبان،
ناتواني در گفت و گو و ايجاد تفاخر در زبان، که نهايتا همهي اينها، زبان شعر را
به سمت استبداد معنا ـ به گونهاي که مدنظر شاعر باشد ـ سوق ميدهند، و اگرچه زبان
در شعر شعبدهباز درگير بعضي از اين مؤلفههاست، همچون استفاده از کلمات همآوا و
قافيهپردازي براي ايجاد موسيقي، استفاده از کلمات فخيم و مطنطن و استفاده از
استعاره و تصوير، ولي حرکت طبيعي شعر، تمام اين مؤلفهها را در خدمت خود ميگيرد و
زبان شعر تابع اين عناصر نيست و لذا شاعر در کنار اينها، با ايجاد فضايي شخصي،
نگاهي متکثر و استفاده از زباني روايي، شعر را از غلتيدن در حوزهي تکمعنايي و
يکصدايي نجات ميدهد، و با عنايت به مواردي که بيان شد، حسين مزاجي با فاصلهگذاري
ميان کارهاي گذشتهي خود و همچنين جريانهاي رايج شعري توانسته است با احياي زبان
باستاني و پيوند آن با زبان کارآمد روز، به خلق شعري نائل شود که تفسيرهاي مختلفي
را ميطلبد. شعر شعبدهباز بر اساس نياز و حقيقتي شاعرانه و همچنين فرهنگ جامعه شکل
گرفته است و در نهايت به آنچه که هدف يک اثر هنري است، يعني ايجاد ارتباط ميان
خواننده و متن، دست يافته است.
در واقع شعبدهباز، شاعر ـ خنياگري است که ميداند، تمام هستي، يک نمايش است و در
اين نمايش، کاراکترها به آساني ميتوانند نقشهاي مختلفي را با توجه به شرايط
بپذيرند، بدون آن که جامعهي انساني اين حقيقتي را که شاعر به آن دست يافته است،
پذيرفته باشد، تا آنجا که وقتي موشها در عمق تباهي در حال جويدن طنابها هستند،
اين تنها شاعر است، که در اين وضعيت از عشق مدد ميجويد.
«شعبدهباز ميگويد / موشها خسته نميشوند / و طناب هرقدر محکم / سرانجام پاره
ميشود / و در اين ميان، مجال چند بوسه هست؟»
پس شعر شعبدهباز صرفا يک نمايش و يا يک گزارش تاريخي نيست، بلکه وقايع انساني را
به زباني اسطورهاي و نمادين بيان ميکند و از طرفي گرايشات ذهني و فلسفي شاعر را
نسبت به مسايل انساني در اجتماع نشان ميدهد. در واقع شاعر با احاطه بر زبان شعرش،
ميداند که چگونه يک تصوير را سازماندهي کند و با گرايش به زبان نمايشي که بيانگر
رفتارهاي شعبدهباز است، فضاي شعرش را اداره ميکند و نهايتا در همين فضاي
ايجادشده، ميان دورانها و مکانها، ميان فرد با تخيلات خود، برخورد به وجود ميآيد
و سپس منجر به نوعي درگيري عصبي ـ رواني ميان انسان با شرايط زمانهي خود ميشود،
آن هم در زمانهاي که تبهکاري جامعه را بلعيده است و انسان ميتواند در هيأت گراز،
تمساح، طوطي و حتا در قامت جانوري با نام «آختابافا» حضور خود را اعلام کند،
اسطورهاي که شاعر در جريان آفرينش شعر، به آن تن و جان بخشيده است.
«دوزيست جانوري / که ميتواند به زيستن بر اين کرهي زيبا ادامه دهد / آن که هر
لحظه باله را دست ميکند / گوش را آرواره / پوست را دندان» (ص 62)
تا آنجا که بتواند با يک چشم ببيند و با چشم ديگر انکار کند. و به راستي، آيا
کاراکتري که با عنوان «آختابافا» خلق ميشود، نشاندهندهي ويژگيهاي روحي ـ رواني
بخشي از فرهنگ جامعهي ما نيست، همان بخشي که به حکم غريزه، بايد زنده بماند و
معتقد است، دستي را که نميشود شکست، پس به ناگزير بايد بوسيد. و براي نبودن
وسوسهاي ندارد، که تنها وسوسهاش بودني پلشت و ناپاک است، و در اين فراگرد به
همهچيز تن ميدهد، بجاي اينکه اهل مدارا باشد، هرهري است، و به ناگزير نام اين
خصيصهاش را مدارا ميگذارد، موجودي که در ظاهر متجدد است و در باطن واپسگرا،
فسيلي که جان گرفته است تا گسترهي حيات آدمي را آلوده کند.
پس اگر چه شاعر فضا و مکان شعرش را ميسازد اما شور و عشق او به انسان، فضاي شعرش
را کاملا زميني ميکند و لذا شعرش را از حالت ذهني و تجريدي، به سمت شعري شعورمند و
اجتماعي ميبرد. و با عنايت به همين موارد ميتوان اذعان نمود که ديناميسم شعر
شعبدهباز با زمانه پيوندي سخت تنگاتنگ دارد، او فريبهاي زمانه را ميشناسد،
ناهنجاريهاي جامعه را ميبيند و در تصاوير و فضاهاي شعرش آنها را بروز ميدهد.
«شعبده باز گفت: / چشمها را ببنديد. / بستيم / گفت: باز کنيد. / پلکها گشوده
نشد / بيابان / برکهها را از نمک انباشته بود.» (ص 39)
شعر شعبدهباز نوسان ظريفي است ميان عينيت و ذهنيت، و با اين ويژگي، شعر به فرم
مطلوب ميرسد و اگرچه زبان در شعر بسيار نمادين است، اما همين عامل ـ حرکت از ذهنيت
به عينيت و بالعکس ـ شعر را ملموس و باورپذير ميکند. و از طرفي جدا از نگاه
زيباييشناسانه، زيرساختهاي شعر فلسفي و شعورمند ميباشد و براي رسيدن به اين
موضوع به نظر ميرسد شاعر واژگان را که ترکيبي از زبان باستاني و زبان کارآمد روز
است، آگاهانه از فيلتر گذرانده باشد و به همين دليل کلمات در شعر داراي هويت
ميباشند و همنشيني آنها از يک نظام ارگانيک و پويا پيروي ميکند و شعر از نظر
معنايي، تصاوير و ايجاد فضاهاي مناسب نابسامان نيست.
ولي با توجه به تمام اين موارد، براي اين شعر نميتوان يک کانون مشخص شناسايي و
عنوان کرد. اگرچه در تمام شعر کاراکتر شعبدهباز برجسته به نظر ميرسد، ولي در تمام
فضاهاي شعر هيچ چيز قطعي وجود ندارد، شعر برايند اضداد است، خوبي در کنار بدي،
اميال در برابر واقعيتهاي تلخ، خوشبيني در برابر سادهلوحي، حضور خود را نشان
ميدهند، بدون آنکه شعر جانب هيچکدام از اين عناصر را گرفته باشد. و در واقع آنچه
تصوير ميشود، هستي آدمي است، بدون آن که يک مفهوم برجسته شود، و همين ويژگيها و
زبان نمادين شعر، خواننده را با فضايي رازآلود روبرو ميکند، با اسطورههايي که رنگ
ميبازند، اسطورههايي که از بيشکلي به اشکال و از اشکال به بيشکلي تبديل
ميشوند.
«سيلي از گوشتهاي تازه / فضاهاي خالي را پر کرد / پوست پر چين تمساح / از
شانهها فرو افتاد» (ص 66)
و خواننده در اين پروسهي شعري مجبور ميشود ببيند، بشنود، و آنگاه در خلوت خود،
به تعبير و تفسير ديدهها و شنيدههايش برخيزد. که حاصل جمع اين بده بستانهاي
بيوقفه، ميان متن و ذهنيت خواننده، مدام منجر به تعابير تازهتري از شعر ميشود و
با همين برداشتها است که ميتوان گفت: شعر شعبدهباز، برداشت شاعر از درست و
نادرست و به طور کلي ارزشها و ضد ارزشهاي رايج ـ که معمولا زاييدهي شرايط زماني
و مکاني هستند که شاعر در آن زندگي ميکند ـ نيست، بلکه شاعر، با وسيلهاي که در
اختيار دارد، براي هر چيز ـ جدا از شناختي که ديگران براي آن قائلند ـ هويت تازهاي
تعريف ميکند، در واقع نشانهها (دالها) در زبان شاعر مدلولهاي مختلفي را در بر
ميگيرد، که همين ويژگي مرز شعر و غير شعر را به وجود ميآورد، و لاجرم اگر با اين
معيار به شعر شعبدهباز نگاه کنيم، شاعر بدون آنکه دست به بازيهاي زباني ـ آنچه که
امروز بسيار مرسوم است ـ زده باشد، بسيار موفق عمل کرده است و کلمات در شعر، در
برگيرندهي همان معاني صوري و رايج نيستند، بلکه هر کدام به مفاهيم گستردهتري
دلالت ميکنند، و با اين نگرش ميتوان پذيرفت که شعر شعبدهباز نه در پي اثبات
مفهومي است و نه سعي دارد مفهومي را انکار کند، بلکه روايت بيوقفهاي را از جريان
هستي به نمايش ميگذارد، پس شعر شعبدهباز تمثيلي است ناتمام از سرشت و سرنوشت
آدمي، در تناسخهاي متوالي و در شکلهاي مختلف که بر گستره زمين خود را نشان
ميدهد. تا آنجا که در يک مقطع بيبيها جيغزنان پشت ديوارهاي خشت پنهان ميشوند و
در برش ديگر، بيبيهاي سياهپوش هرکدام به تنهايي بر نعش خونين سربازي گريه ميکنند
و براستي آيا اين تکرار زندگي آدمي نيست، و گويا اين شعر دعايي است ازلي، که انسان
غارنشين در برابر هر حادثهاي آن را خوانده است و به نظر ميرسد انسان مبتلا به
انواع و اقسام دانشها و فنآوريهاي گوناگون نيز، باز محکوم به خواندن اين دعاست.
چرا که، «انسان آهن را کشف کرد / آتش / و / نااميدي را» (ص 88)، و به نظر
ميرسد شعبدهباز که هر دم خود را به شکلي باز مينماياند، در تمام صحنههاي زندگي
همزاد توامان آدمي است، و همچنين در تمام صحنههاي نمايشي که در شش پرده توسط شاعر
تدارک ديده شده است، موجودي که سرنوشت آدمي را از ابتدا در صحنهاي که با سفر بر
روي دريا شروع ميشود، بازسرايي ميکند.
«شعبده باز / بر صحنه / سکاني را در دست ميگرداند / دود سيگار / ابري بر فراز
کشتي / و ما بر آبها ميگذشتيم» (ص 7)
تا آنگاه بتواند از آينه که نماد روشني و نشاندهندهي واقعيتهاست، يک لايه پوست
بر گيرد تا بتواند شاهد اجسادي باشد که در ميان گريههاي سياهپوشان توسط امواج به
کناره آورده ميشوند:
«امواج اجساد را به کناره ميآورد / و شانههاي سياهپوشان ميلرزيد / در گريهاي
ناپيدا / در تاريک روشنا» (ص 8)
و در نهايت اينکه اگرچه شعبدهباز يک شعر بلند است، اما شهودي است، شعري که بيانگر
درماندگي و استيصال انسان در برابر معضلات و مسائلي است که خود ايجاد کرده، آينهاي
که توانايي نشان دادن اين وضعيت بغرنج جامعهي انساني را دارد، شايد، «ابري در
آفتاب و تاريکي / لختهلختههاي شفق / مرز نسترن و گل سرخ / بلورگون / ذغال شده /
با کنارههاي زخمي خونآلود» (ص 26). و به نظر ميرسد شاعر در لحظه لحظههاي آن
براي بهتر ديدن زندگي کرده است. و اين ويژگي را در پردهي پاياني، با آمدن بر روي
صحنه و تغيير از سوم شخص مفرد به اول شخص مفرد که در واقع همان شاعر ـ راوي است، با
ترديدي وصفناپذير به پايان ميرساند: «بايد يک دهان باقي مانده باشد / يک دهان
خونآلود / موجي ميان عصبها ميجوشد / و بر کنارهي رگهاي سوخته / بر لبهي
چشمخانهي خالي ميميرد / حالا بسوز / در عطش ديدن». (ص 93)
و اين همان تمثيل ناتمام سرنوشت آدمي است، براستي آنچه که خواننده تا پايان اين شش
پرده، ديده يا شنيده، چه بوده است، که هنوز ناگزير است تا ابد در عطش ديدن بسوزد.