ماه پيش، غزل عجيب و غريب «بسحاق اطعمه» را برای اعضا به مسابقه گذاشتيم. تا اعضای
فحل و بداههپرداز جواب غزل را بدهند. غزل بسحاق چنين است:
«مشهور گشته است در آفاق نام ما
زين اشتهای بی حد و مالاکلام ما
با ما کسی چگونه زند لاف پرخوری
کاين سکه را زدند در اول به نام ما
گر روزی تمام خلايق کنند جمع
گردد غذای مختصر صبح و شام ما
آن گنبد بزرگ که در مسجد شه است
سرپوش کوچکی است به قاب طعام ما
پيرانهسر چو ما به جهان يار پشمکيم
واجب بود به پير و جوان احترام ما
قناد را ز ما برساند کسی سلام
وانگه ز روی لطف بگويد پيام ما
چون ذکرخير ما همه شيرينی شماست
دور از مروت است بود تلخ کام ما
عمری است تا که حسرت ماهی است بر دلم
هرچند سالهاست نيامد به دام ما»
درست فردای همان روز، همهکارهی انجمن ما، جناب «مش بمبر»، منشی و آبدارچی و عضو
فعال هيأت رئيسه و يک کلام، ستون استوار انجمن با پست سفارشی اين چند بيت را همراه
نامهای کوتاه فرستادند که بی هيچ دخل و تصرفی نقل میگردد:
«ما اين همه پرخوردن اين مرد نتانيم (يعنی نمیتوانيم!!)
بايد بگريزيم و دگرسوی برانيم
دانيم اگر روح همين شاعر مرده
هرلحظه رسد، بی سر و جانيم
با اين همه پرخوردن و کم سيرشدنها
ما را بخورد جای پلو، جان نرهانيم
تا سايهی بسحاق نغلتيده بدين جا
بايد بگريزيم که تا زنده بمانيم»
و در نامهاش آمده بود: «تا اطلاع ثانوی: بنده نتوانستم شاعران را راضی کنم پا به
انجمن بگذارند. همگی متفقالقول گفتند فعلاً آدرس چند قنادی و چلوکبابی معتبر و
مفيد را به روح بسحاقخان تقديم کنيم و کروکی چند استخر پرورش ماهی قزلآلای زنده
را ـ که در تهران کم هم نيستند ـ برای آنجناب ترسيم نمائيم، شايد کمی اشتهاشان کور
گردد و اين را اعلام فرمايند تا ترس اعضا بريزد و به انجمن برگردند تا بيشتر شعر و
نثر فارسی در نبودشان لطمه نبيند ـ ان شاء الله.»
مش بمبر، مديرعامل شرکت شعر و نثر با اختيارات نامحدود