اين گفتوگو آخرهای پاييز امسال انجام شد. چند روز مانده به زمستان. فراز و
فرودهای زيادی داشتيم. از خاطراتش گفت. خاطراتی که رنگ و بوی آفتاب داشتند. و
انتقاد کرد. کمی هم گلايه. شکوه از احوال زمستان و زمستانیها داشت. که ما، در متن
گفتوگو شکوهها را آوردهايم و اسمها را نه.
گپ و گفت اصحاب خزه با معتبرترين مترجم ادبيات آمريکای لاتين، طولانی و کمابيش مفصل
بود. و ما چون وامدار امسال اوييم و کلی از نويسندهها را از ترجمههای معتبر او
شناختهايم، در دو بخش، کل متن گفتوگو را میآوريم. (بخش اول، بخش دوم)
ضمن آن که از جانب خزه، علی عسگری و صالح تسبيحی، رفته بودند برای گفتوگو. و سعيد
تسبيحی دردسرهای پياده کردن نوار و آمادهسازی آن را متحمل شده. عکسهای گفتوگو نيز از صالح تسبيحی است.

س: آقای کوثری! چون مجلهی ما يک نشريهی اينترنتی است، از اين مقوله وارد
بشويم. مسألهای هست که عنوان «ادبيات اينترنتی» را به آن دادهاند. از طرفی بعضی
نويسندهها خودشان را با آن درگير کردهاند، و از آن به عنوان ابزاری در امتداد
ادوات ديگر نام میبرند، از طرف ديگر نويسندگانی هستند که ماجرا را صرفاً يک موج و
گذرا میدانند. در حالی که به نظر ميرسد اين ادبيات، زبان و ساختار زيباشناسی
منحصر به خودش را پيدا کرده. شما از کدام قاطبهايد؟ آيا با اين نوع نوشتار
آشناايد؟
ج: من نوع اين ادبيات را به طور عينی نديدهام و فقط میتوانم نظر شخصی خودم را
بگويم. فکر میکنم که اينترنت در مقام يک وسيله بسيار مناسب است. به طور مثال خود
من برای پيدا کردن مطلب، ای ـ ميل و... از اين ابزار استفاده میکنم. بنابراين در
اين که وسيلهی بسيار مناسبی است بحثی نيست. ولی اين که ما بگوييم که يک «ادبيات
اينترنتی» وجود دارد، من درست متوجه نمیشوم. به طور مثال در حيطهی رمان. خب. رمان
يک شکل مشخصی دارد و میدانيم که چه طور به وجود میآيد. اگر ما بياييم و رمان را
از طريق اينترنت نشر بدهيم يا روی سیدی ارائه بدهيم، اين میتواند مفيد باشد.
البته اين مسأله هم هست که شايد نشود چهارصد پانصد صفحه کتاب را تبديل به اين ماجرا
کرد. هنوز هم خواندن يک کتاب رواج بيشتری دارد تا خواندن داستان بر روی اينترنت.
شعر، داستان کوتاه و اينها را میتوانيم اينجوری در اينترنت نشان بدهيم. ولی من
نمیفهمم ادبيات اينترنتی يعنی چه. اگر بگوييم اينترنت خودش يک گويش جديد به وجود
میآورد، حال يک گرايشی هم به طرف زبان محاوره داشته باشد، يا هر گرايش ديگری،
اينکه مختص اينترنت نيست. در رمان هم زبان محاوره میتوانيم بياوريم. محاوره هم
نوعی از انواع زبان است. حتی شعر محاوره هم داريم. در يک رمان ممکن است چند نوع
زبان وجود داشته باشد. مثلاً از کارهای خود بنده يک کاری مثل «گفتوگو در کاتدرال»
را داريم. رمانی که هفتصد صفحه است، و نقش راوی در آن بسيار کم است. تمام رُمان در
غالب يک مجموعه از گفتوگوهاست. يعنی شما يک گفتوگوی اصلی داری از آغاز تا پايان
کتاب، بعد حول محور اين گفتوگو همينطور گفتوگوهای ديگری پيش میآيد. اين کتاب
يکی از شاهکارهای معاصر است، و محاوره هم بر آن غالب است. واقعاً میتوانيم بگوييم
که يکی از بهترين کارهای «يوسا» است. خب چون زبان کتاب گفتوگوست، محاوره میشود.
ولی کتابی همچون «پوست انداختن». خُب نقش راوی در اين کتاب خيلی بيشتر است. يکجا
الزام میکند محاوره بنويس، يکجا نه!
پس اين نمیتواند «زبان» اينترنتی باشد. البته به نظرم موج است. در اينجا رسم است
که وقتی يک سری پديدهها به وجود میآيند (يکجای ديگر يا همينجا)، ما اول کاری که
میکنيم نفی باقی چيزها به سود اين مسألهی جديد است. مثلاً واژهای وارد میشود
مثل «پُست مدرنيسم». من يقين دارم پست مدرنيسم، هنوز در اين مملکت درک نشده. من پنج
تا کتاب خواندم ولی نفهميدم پٌستمدرن چه چيزی هست اصلاً. اينها موجاند. اين
موجها به نظر من خيلی خطرناکند. چون که ما در معرض اين امواج قرار میگيريم و
خودمان به وجود آورنده نيستيم. حالا خواه پُستمدرن باشد، خواه اينترنت باشد.
يکی از مسائلی که ما دچار آن شديم، حداقل در صد سال اخير، اين است که ما زمانی وارد
دنيای جديد شديم که سير تحولات پيشآمده، هم در دانش، هم در ادبيات و هم در هنر،
بسيار شتاب گرفت. يعنی شما میبينيد که از قرن شانزده يا هفده دنيای مدرن درست شده.
و از بعد از آن به ميزان تحولات نگاه کنيد. تکنولوژی قرن نوزده را با حالا مقايسه
کنيد. اصلاً باور کردنی نيست. در عرض صد سال آنقدر تحول.
در ادبيات هم به همين صورت بوده. آن وقت در اوج «رمانتيزم» قرن نوزدهمی بود. يک
دفعه شما میبينيد که «سوررئاليزم» به وجود میآيد. مکاتب شکل میگيرند. بعداً
«اگزيستانسياليزم» به وجود میآيد. از دههی شصت به اينور با ادبيات آمريکای لاتين
«رئاليزم جادويی» موجود میشود. خب.
ما در معرض همهی اينها بودهايم و هستيم. يکزمانی «رئاليزم سوسياليستی» خيلی
رواج داشت. بعد از انقلاب شوروی در تمام دنيا هم تأثير گذاشت. هی موج درست میشد.
میگفتند اين راه ادبيات است!
انگار ما هيچوقت نمیتوانيم از اين جريانات به عنوان تجربه استفاده کنيم. اين
دقيقاً همان اتفاقی است که در آمريکای لاتين افتاد. آمريکای لاتين از قرن شانزده که
با اروپا پيوند پيدا کرد، از همان اروپا شروع کرد به استفاده. حتا «دنکيشوت» با
آنکه به زبان اسپانيايی نوشته شده، ولی از قرن شانزده آمريکايیها با آن آشنا
هستند. از قرن هجده يک پای آمريکايیها يا مادريد است يا پاريس. و اين يک محيط و
جريان شد.
برای ما اما در سطح نويسندهها بوده فقط. ما نويسندگانی داشتيم که توانستند برای
خودشان يک هويت داشته باشند. مثل «صادق هدايت». او در قلب اين تحولات توانست برای
خود جايی پيدا کند. بعضی نويسندگان ما هم اين کار را نکردند. ولی اشتباه نشود. من
نقد نمیخواهم بکنم و ايراد بگيرم. نويسندگان خوبی داشتهايم که کارهای آنها، در
اين صد سال میتوانسته و میتواند در حد جهانی مطرح بشود.
س: میشود اسم ببريد...؟
ج: نه. ولی کسانی هستند که کتابشان در اين مملکت به چاپ دوازده سيزدهم رسيده و حتا
در خارج هم ترجمه و استقبال شده. من بحثم روی افراد نيست. چيزی که در داستانها يا
در شعرها زياد میبينيم شيفتگی به آن حرکاتی است که از آنجا میآيد.
گرفتاری اين است که يک روايتی از آن حرکات میآيد بدون آن که نقدهای آن بيايد. اگر
پست مدرنيسم در آنجا مطرح شده به اندازهی خودش حتماً برايش نقد هم نوشته شده. اگر
«مينیماليسم» در آنجا مطرح میشود حتماً بلافاصله نقد میشود. اينجا يک جور
شيفتگی وجود دارد. يک بخش از آن میآيد، باقیاش نمیآيد.
من به اينجور حرکات زياد خوشبين نيستم. در مجموع میگويم نمیتوانيم يک چيزی به
نام «ادبيات اينترنتی» به وجود بياوريم. ادبيات، ادبيات است. میتواند در اينترنت
عرضه بشود، میتواند در جای ديگر کار بشود.
س: اما نويسندگانی هستند که برای اينترنت مینويسند. مثلاً داستانشان را کوتاه
مینويسند که در صفحهی اينترنتی «جا» بشود. میگويم يعنی همانطور که مثلاً گويشی
بودن ترانه و ترانهخوانی باعث میشد ساختار زيباشناسیاش تحتالشعاع قرار بگيرد،
مسائل مربوط به اينترنت هم ساختار خودشان را به متن تحميل و در نتيجه زيباشناسی
میکنند.
ج: خُب من چون نمونههای اين را زياد نديدهام نمیتوانم نظر کاملاً درستی بدهم.
بايد ببينيم اين چيزی که به وجود آمده، مخصوص «اينترنت» به وجود آمده؟ يعنی اگر ما
اين را به صورت کتاب دربياوريم آيا مشکلی پيدا خواهد کرد يا نه. بايد ببينيم باز هم
خوانده خواهد شد؟ آنوقت «ادبيات» میشود اسمش را گذاشت. اگر خواندنی نباشد، ديگر
ادبيات نيست، يک شکل بيان است.
فشرده بودن و کوتاه کردن که چيز جديدی نيست. مثلاً همان «ترانه» که میگوييد. اما
ترانه تا به حال توانسته جای شعر را بگيرد؟ ترانه يک ويژگی خودش را دارد و يک
کاربرد خاص دارد. من فعلاً نمیخواهم چنين تقسيمبندیای بکنم که ادبيات اينترنتی
چهطور چيزی میتواند باشد.

س: پيشنهاد میکنم از اين مبحث به کل خارج شويم و برويم سراغ نوشتههای شما. به
نظر میرسد شما به عنوان يک مترجم، توی اين سالها پرکار شدهايد؟
ج: من از سال پنجاه و نه به طور کامل در خانه کار کردهام. البته من به غير از کار
ترجمه چند کار ويرايشی هم کردهام. خارج از ادبيات هم در حيطهی «اقتصاد» و مباحث
نظری آن کار کردهام، چون رشتهی درسیام بوده. بعد هم فرصت رفتن به مشهد فضای
کاریای برای من ايجاد کرده که باعث شده خيلی زمان داشته باشم. در اين سالها روزی
دوازده ساعت کار کردهام. حُسن کارم هم اين است که دامنهی کاری خودم را روشن
کردهام. چون که ادبيات آمريکای لاتين را ديدم تصميم گرفتم کارم بر همين اساس باشد.
البته نه اين که از قبل طرح چنين کاری را ريخته باشم. ولی ادبيات آمريکای لاتين
برای من جذابتر بود. من اولين مترجم اين حيطه که نبودم. «آقای رئيسجمهور» قبل از
انقلاب ترجمه شده بود.
در کنار ترجمه کارهای ديگری هم کردهام. انجمن «بنيانگذاران» بوده. انجمن «نسل قلم»
بوده. ولی ترجمه در حوزهی آمريکای لاتين از سال پنجاه و نه به اين طرف مدام مرا به
خودش مشغول کرده، خيلی بيشتر از کارهای ديگر. کاری که خيلی دوست دارم ترجمه بکنم
گزيدهای از «تراژدی»های کلاسيک يونانیهاست.
بله! من خوشبختانه پرکارم. منتها سعی کردهام پراکندهکاری نکنم.
س: میدانيم شما پيشتر شعر میگفتيد. اما امروز کمابيش به عنوان مترجم اصلی
داستانهای آمريکای لاتين از شما نام برده میشود. آيا اين عدم پراکندهکاری باعث
شد از متن شعر خارج شويد و متمرکز بشويد در ترجمه؟
ج: بله. من خودم کارم را با شعر شروع کردم. هنوز هم بعضی از دوستان من، بنده را به
عنوان شاعر میشناسند. از پانزدهسالگی شعر میگفتم و قبل از آن هم به طرز
ديوانهواری شعر میخواندم!
حالا خوشحالم که هيچکدام از اينها برای من جای ديگری را نگرفته است. من همانقدر
که «شاهنامه» خواندهام از «هومر» هم خواندهام. خواندن «سعدی» و يا هر نويسندهی
ايرانی کار هر شب من است!
خب من دو سه تا هم مجموعه شعر درآوردم. سال چهل و هفت (1347) شعرهايم را پيش شاملو
بردم تا برايم نظر بدهد. قبلش که هفدهساله بودم میرفتم پيش هوشنگ ابتهاج، تا
رسيدم به شاملو. خيلی خوب مرا پذيرفت. و شاملو شد همه چيز من. قبل انقلاب کتاب شعر
درآوردم تا مشکلاتی سر سانسور به وجود آمد که ديگر کتاب درنياوردم. بعد از انقلاب
هم که کار من شد فقط ترجمه. هم برای اين که ذوق داشتم، هم برای امرار معاش. روزی ده
ساعت ترجمه میکردم. آن هم کتابهايی که ذهنم را مشغول میساخت. امروزِه روز هم اگر
دو ماه ترجمه نکنم میتوانم شعر بگويم. چون که ديگر شعر در من هست، و خواهد بود.
ولی واقعاً فرصت نيست. فکر میکنم ترجمهی ادبيات يک بازآفرينی است. بايد خلاقيت را
به کار بگيريم. همينطور که میبينيد از يک کتاب سه ترجمه درمیآيد، و شما يکی را
میتوانيد بخوانيد. اولاً وقت زيادی بايد بگذاريم. ترجمهی شعر سختتر است. چون
شاعر ميآيد از يک لحنی استفاده میکند که در نثر اصلاً نيازی به آن نيست. به همان
ميزان ترجمهی شعرش هم سختتر میشود.
دوست دارم از شاعران انگليسی يا آمريکای لاتين ترجمه کنم. ولی فکر میکنم از جهتی
چندان تفاوتی نمیکند. بعضی از اين رمانها که کار کردهام شاعرانگی بسيار زيادی
دارند. کاری مثل «آئورا». اين کار را بايد يک مترجم شاعر ترجمه میکرد نه کس ديگر.
يکوقتی برايم عذاب وجدان شده بود که من شعر را رها کردهام. خب اما وقتی آدم
نظرهای ديگران را میشنود که میگويند «تو داری در اينجا هم (ترجمه) همانکار را
انجام میدهی»، اميدوار میشود. بعضی مواقع آدم دوست دارد که چيزهای خودش را بگويد.
حتا من اگر بتوانم به نثر مینويسم تا به شعر.
يک مجموعه شعر داشتم که شعرهايش مال سال چهل و هشت (1348) بود. و آخرين شعرهايی که
من در آن گذاشتم مربوط به سال هفتاد و سه بود (1373). اين کتاب سال هفتاد و نه در
آمد. ببينيد. من يک چيزهايی داشتم اما فرصت نکرده بودم که بنشينم و آنها را پياده
کنم، يا پاکنويس کنم.
س: آيا اين لحن شاعرانه که در ترجمههايتان هست به همان داشتهی ادبی مربوط
میشود؟
ج: حتماً. شما ببينيد وقتی که يک اثر ترجمه میشود از صافی ذهن ما میگذرد. مترجم
يک واسطهی منفعل نيست. يعنی من يک دستگاه نيستم که شما از اين طرف متن بدهی از آن
طرف فارسی بگيری. حس من، پسند من، واژگان من، همهی اينها روی متن اثر میگذارد.
به همين دليل است که دو ترجمه از يک کتاب واحد به يک صورت نيست. اصل مطلب يکی است
اما واژهها متفاوتاند. حال و حس متفاوت است. طبيعی است که من روی متن اثر
میگذارم. به نظر من ترجمهای موفق است که خود حسی داشته باشد مال خودش. اين دخل و
تصرف در کار اصلی نيست. بلکه «من» فلان نويسنده را اينطور میبينم، ديگری طوری
ديگر.
س: اين وضعيت متن اصلی را به کجا میبرد؟ مثلاً به ترجمههايی که شاملو انجام
داده نقدی وارد میکنند و میگويند آنقدر از متن فاصله میگرفته که کار
ترجمهشدهی او ربطی به داستان اوليه نداشته...
ج: خب ببينيد، شاملو يک خصوصيتی داشت که خيلی به زبان فارسی علاقه داشت. و در
ترجمههايش خيلی فاصله میگرفت از داستان اصلی. البته من هيچکدام از کتابهای
شاملو را با متن اصلی مقابله نکردهام. ضمن آن که او از فرانسه ترجمه میکرد. با
همهی اينها اما، اين نقد را نمیتوانيم به ترجمههای او از «لورکا» وارد کنيم،
چراکه متن اصلی آنها را ديدهام. ممکن است شاملو زبان را يکمقدار غليظتر میکرده
است. خب، من تا اين حد جلو نمیروم. من اثر را اينطور میبينم. شايد اگر استاد
«سيدحسينی» ترجمه میکرد از واژههای ديگری استفاده میکرد. تأثير مترجم يعنی همين.
اين نيست که من بيايم از خودم چيز ديگری درست بکنم يا غليظترش بکنم. يعنی اين
جملهای که من میخوانم حسی را به من میدهد، يک حس ديگری به استاد «سيدحسينی»
میدهد.
س: اما مگر هر متن لحن ترجمانی خودش را نمیخواهد؟ مثلاً در کارهای استاد
سيدحسينی يک يکدستی وجود دارد. نقدی که به ايشان وارد میکنند اين است که میگويند
ترجمههای ايشان انگار همه از يک نويسنده است. و برای هر متن لحن نوئی ايجاد
نمیکنند. در مقابل، خود ايشان و مترجمانی که از اين سياق پيروی میکنند، معتقدند
اين کار، وفاداری به متن اصلی است.
ج: يک مترجم، مثلاً استاد «سيدحسينی» براساس کاری که کرده، نوع واژگان و يک دايرهی
واژگانی از خودش دارد. من هم يک نوع واژه و در نتيجه واژهپردازی از خودم دارم.
اينجاست که میگويم ترجمه از صافی ذهن مترجم رد میشود. اين دليل آن نيست که مترجم
دخل و تصرف میکند. اگر شما مطمئن باشی که مترجم زبان فارسی را خوب میداند و مطمئن
باشی زبان مبدأ را هم میداند، مطمئن میشوی که اين متن دقيقاً همان چيزی است که در
آن کتاب اصلی بوده. مسئلهی تفاوتها در اصل از آن صافی است، و تفاوت و نقدی که
میگوييد در پردازش واژههاست که توسط مترجم صورت میپذيرد.
مترجم اگر نويسنده را خوب بشناسد، متن و زبان را بشناسد، کار پيش میرود. نه آن که
تا يک کتاب به دستش رسيد آن را ترجمه کند. فارسی را بايد بداند. امکانات فارسی را
بداند. منظور من از تأثير مترجم همين است که: در هر حال اين «من» هستم که میگويم
«فوئنتس» اينگونه است.
س: يعنی شما برای مثلاً «فوئنتس» يک زبان پيدا میکنيد؟
ج: بله، ولی در «گرينگوی پير» فوئنتس يک زبان دارد، در «آئورا» يک زبان ديگر، در
«پوستانداختن» نيز يک زبان ديگر. بنابراين زبان «فوئنتس» نيست. زبان کتاب است.
هرکدام يک زبان دارند، حتا اگر نويسندهشان يکی باشد. من اميدوارم اين تفاوتها در
اين متنها محسوس باشد.

س: کاملاً محسوس است. مثلاً در کتاب «داستانهای کوتاه آمريکای لاتين» که
ترجمهی شماست، در هر داستان زبان خاصی ديده میشود.
ج: خود متن مرا برده به طرف آن زبان. اگر مترجم زبانش قوی باشد میتواند زبانهايی
را برای خودش درست کند.
مثلاً در همين کتاب «داستانهای...»، داستان «يوسا». در کار او میبينی زبان چند تا
جاهل است که بايد درست شود. اما وقتی شما میرسی به يک داستان رمانتيک، مثلاً
داستان «عشای نيمهشب» را در نظر بگير. آنجا زبان يک حالت رمانتيک پيدا میکند. پس
خيلی مهم است که مترجم زبان را تشخيص دهد. اين چيزی است که ما، در اغلب مترجمهای
جوانمان نمیبينيم. اينها محاوره و متن را يکجور ترجمه میکنند. خب. اين بد است.
ببينيد، ادبيات از زبان درست شده. زبان بستر زايش ادبيات است. شما با واژه سر و کار
داريد. ممکن است برای يک واژه، پنج تا معادل داشته باشيد. بايد دايرهی واژگاني شما
وسيع باشد.
حافظ با آن مجموعه واژگان میانديشد. شعر حافظ از درون واژگان حافظ بيرون میآيد.
مثلاً در مولوی شما حکومت واژه را میبينيد. معنا نيست! هجوم واژه است، معنی مهم
نيست!
«نور تويی، سور تويی، دولت منصور تويی
مرغ کهِ تور تويی، خسته به منقار مرا
آب تويی، کوزه تويی...»
اين واژه است که دارد خودش را نشان میدهد. معنا کجا بود؟! معنا را بايد خودمان
بگيريم. مولوی کسی است که برداشت نسبت به شعر او، خيلی نزديک به برداشت ما در اين
زمانه است. آن غوغای واژه... واژه میجوشد. فارغ از آن معنیهای بعدی.
ما زبان را دست کم میگيريم. فکر میکنيم کاری ندارد. خُب ده تا واژه را هم از
ديکشنری درمیآوريم. اما همهی کار با ديکشنری نيست. زبان يک چيز مفصلتر از اين
حرفهاست.
س: اين بخشی که میفرماييد فکر میکنم در آمريکای لاتين خيلی مصداق دارد. مثلاً
در «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» آن گرايش به زبان خيلی رعايت میشود.
ج: بله بله. خُب ببينيد زبان «ماشادو» يک زبان خاصی است. ما به عنوان مترجم نبايد
زود تصميم بگيريم. چون شما با يک زبانی سر و کار داريد که ممکن است يک جمله تمام آن
تصورات را به هم بريزد. ولی وقتی آدم يک مسير را میبيند. میبيند که اين آدم
آنقدر استادانه عمل کرده که شما وقتی به آرامی میآيی میبينی که زبان سنگين
میشود. تا دم مرگ اين آدم برسد. خُب من موقع ترجمه متوجه اين ماجرا نبودم. اين متن
مترجم را با خودش میبَرد. اين که ما میبينيم ادبيات لاتينی آنقدر قوی است به
خاطر آن است که پايههای آن از قرن نوزده ريخته شده. نمیگويم آمريکای لاتين بيست
تا سی تا «ماشادو» داشته. مگر ادبيات فرانسه با چند نفر اين کار را کرد؟ چند تا
«بالزاک»، «فلوبر» يا «استاندال» داريم؟ با چهار تا پنج تا. هيچ کشوری نمیتواند در
يک دوره چند تا غول داشته باشد. حالا داستان کوتاه نشان میدهد که بعضی از اينها
واقعاً قدر بودهاند در قرن نوزده. و اين کتاب، کتاب «خاطرات پس از مرگ براس کوباس»
واقعاً يکی از مهمترين کتابهايی است که من خواندهام. همين است که با اين
تئوریها و تعريفها نبايد زياد سر و کار داشته باشيم. جوهر ادبيات را بايد از خود
ادبيات در آورد....
«به علت طولانی بودن صحبت، ادامهی اين گفتوگو را در شمارهی بعدی خزه
میآوريم.»