اين يادداشت را جور ديگری نوشته بودم و توی «کاپوچينو» گذاشته بودم. ناقصتر بود
و جزوی بود از اجزای يک سلسله مقاله. که اين سلسله سردش شد و با تعطيلی کاپوچينو و
مسائل ديگر، شد سلسله جبال يخ، به همان رکود. اما حالا باز جای ديگر راهش
انداختهايم. باری اين يادداشت کاملشده به آن نوشته مربوط نيست. به خود ترس و لرز
نه، به کتاب «ترس و لرز» و قلم و احوال «ساعدی» مربوط است.
* * * * *
غلامحسين ساعدی، نويسندهی «ترس و لرز» و «واهمههای بینام و نشان» و «عزاداران بيل» است و نه هيچکس ديگر. اما همان هم در نگاه نخستين ده پانزده نفر به نظر میآيد. او در اين بالا پايينها، زبانها ساخته و فضاهای مختلفی پرداخته که هرکدام مال يک گوشهی وهماند.
![]() |
اما اينجا دست میگذاريم روی «ترس و لرز». حتا نويسندهی شکوهمند دههی چهل هم نه.
دقيقاً نويسندهای که ترس و لرز را نوشته و ترسش و لرزش را در حروف ريز و درشت کاغذ
ريخته. ضمن آنکه اين نوشته فقط برای آنها نيست که کتاب را خواندهاند. سيری است در
معناگرايی و مصداقيابی برای احوالات مربوط به ترس و لرز.
ترس و لرز به ظاهر داستان آدمهای جنوب است، و تعاملشان با جهان و بدويتشان. و همين
بدويت است که شالوده استوار میکند برای ترسيدن. در جهان بدوی همهچيز محدود است،
درنتيجه همهچيز میرود به سوی نماد شدن.
در اين جهان، هرچيزی قابليت آن را دارد که
نشانی از غيب داشته باشد. راوی انگار که همولايتی آنها باشد در جهلشان سهيم است
و اين جهل است که ما را با ترس و لرز آنها همراه میکند.
ترسی چنين، از جهل برمیخيزد اما علتش جهل علمی و زمينی نيست. جهل آدم است نسبت به
ترسيدنش. جهلی که تا ابد ادامه خواهد داشت.
در رويکردی نمادين، شخصيتی هست به اسم «محمد احمد علی»، که از همهچيز میترسد. و
غايت ترس برای او مرگ است. و بهراستی ياد مرگ هم هست که آدم را بيش از هرچيز
میترساند. و گشايش راز بعد از مرگ. و جهان قبل و بعد.
تو هم به عنوان خوانندهی داستان اشاراتی میبينی که تنها مال توست و باقی اهالی
روستا نمیبينند. محتمل آنها اشارات ديگری میبينند که خودشان برای خودشان
میلرزند. مثلا مردی که بیهوا به روستا آمده و نمیدانيم از کجا آمده (مثلا
میخواستم فقط برای کسانی ننويسم که کتاب را خواندهاند، نمیشود. خيلی قشنگ است!.
هزار و هشتصد تومان چيزی نيست. بخريد بخوانيد.حيف است!) مرد آب به صورتش که میزند
و نفس تازه میکند، مشتی مگس ريز از دهانش بيرون میريزند. و تو از او میترسی.
اين ترس از کجا آمده و با ترسهای ديگر چه تفاوتی دارد؟ اينکه اين آدم واسطهای
باشد از جهان ديگر که قدرتش از آدمهای عادی بيشتر است و میتواند امنيت آرام يک
جهان کوچک به وسعت يک روستا را به هم بزند؟
اينکه نمادها در اين ميان چه میکنند؟ مثلاً اگر پروانه میزد بيرون ديگر اين شخص
بده نمیشد. مگس از دهان! ترس ما از چنين آدمی از جنس همان ترسی است که نسبت به
الهگان و خدايان شرور، شياطين، حيوانات وحشی، آدمی اسلحه به دست و سرانجام از قوهی
قهريهی خداوندی داشتهايم. از هرآنچه زورش از ما بيشتر است. ترسی که عصای موسا به
جان کافران میانداخت. اما اين تمام ترس آدمی نيست. چون فرعون هم هست که جانانه
میايستد و نمیترسد. البته فرعون هم ترسهای خودش را دارد. ترس از آنکه خدايش
نپندارند. اما اين ترس از آدم مگس در دهان جنبهی «خيالپردازانه» و «عدم امکان»
آدم را تحتالشعاع قرار میدهد. عدم امکان آنکه اين مگسها در دهان آدم باشند. پس
اگر کسی اين قدرت را داشت قدرتهای ديگری نيز دارد که تو از آن عاجزی. مانند معجزه
که به ايمان منجر میشد. کسی که عصايش به مار تبديل میشد، پس حتماً اگر میگويد
خدا هست و رستاخيز خواهد رسيد و به سزای گناهان خواهيد رسيد، حرفش حجت است. پس
برويم بترسيم و سرمان را پايين بيندازيم تا خداوند چوب جزا در آستينمان نکند.
و اين نوع از ترس، ترسی است که به ايمان منجر نمیشود بلکه خود ايمان است. اينجا
باز رابطهی مستقيم ميان ايمان و ترس پديدار میشود.
از طرفی «محمد احمد علی» در جريان داستان، نمايندهی جنس برتری از ترس است. جنسی از
ترس که گفتم به مرگ باز میگردد. هنگامی که میگويد: «وقتی کسی میميرد نمیتونم
پاهام روی خاک باشن» اشاره به باوری دارد که منتهی میشود به جهان پس از مرگ. و ترس
از نکير و منکر. شب اول قبر. و میترسد از پسدادن حساب. اينها را همه، با دريا،
با نماد بیکرانگی بخشنده جبران میکند. و «محمد احمد علی» که نمیتواند روی خاک
بايستد پناه میبرد به آب. ايمان به وسعت دريا میبخشد. دريايی که برای اين آدمها
محل ماهیگيری است. محل فرو رفتن خورشيد است. محل تأمين معاش است. تا نترسند از
گرسنگی. آخر آدم از «گرسنگی» میميرد.
باز ترس از مرگ.
گرسنگی يعنی ضعف. ضعفی که در فصل فرجامين کتاب به وادادن آنها منجر میشود. به
سنگينی. آنها که با موهای بلند از آنسوی آبها آمدهاند تنها استعمارچی نيستند.
هيبتی غريب از آدماند که از دورادور بخشندگی آمدهاند تا تشنهتر کنند.
اگر آن مرد به قول خودش ملا نمیآمد، اگر از آن آدمهای غريب و غذاهای چربشان خبری
نبود، آدم ترسيدهی نحيف در ايمان متوقف میشد و راحت به زندگیاش میرسيد. هم مدام
از کوچکترين نشانهای خيال میکرد و از خيال خودش میترسيد، هم با ايمان آرام
میشد.
اما در جهان دوگانهی ما که آدم مجبور میشود بفهمد غير از دهات خودش جهانهايی
ديگر هم وجود دارند، جهانهايی بهتر، ترسی عميق وجودش را فرا میگيرد که با ايمان
نه تنها حل و فصل نمیشود، بلکه اين آب شور تشنهتر می کند و ترس میماند و ايمان
نه. تنها ترس میماند و میلرزی و آنقدر خدا خوردهای که فربه شدهای و توان رفتن
و بلم نشستن و روی امواج دريای ايمان قوس کردن را هم نداری، جانی که پيشتر داشتی.
و اينجا نمادهای پنهان داستانی فرو میريزند و انسان و ترسهايش سر بر میآورند.
ايمان مأمن اصلی نيست. خدا داشتن آدم را راحت نمیکند، گرفتارترش میکند تا بيشتر
و عميقتر بترسد. اين آب شور است، نمیشود در اعماقش فرو رفت. ايمان سؤالی در خود
دارد بیپاسخ:
ايمان به چه؟
پینوشت:
عکس، آرامگاه ساعدی است در پرلاشز پاريس.