« سهشنبه برف باريد »
به ياد «نازنين نظامشهيدی» که سرانجام بر سهشنبهاش برف باريد.
گفتی «بر سهشنبهها برف میبارد»
آن شبِ سهشنبه
که تمام شعرها سکته کردند
برف هم میباريد
اما برای ما
برف
و کفن شد برای تو
با تار و پودی سرد، سپيد
و تو
نازنين
در حجلهی گور
همبستر خاک و خدا و خواب
نديدی که بر سهشنبه برف باريد
مبارکت باد
و بی تو
ديگر
بر همهی سهشنبههای ما
کفن
میبارد
« دروغ »
رد میشوند
به سادگیی يک صدا
از پشت گوشها:
دوستت دارمهای دروغگو
عاشقت هستمهای دروغگو
از
ديوارهای دروغی
سقفهای دروغی
درهای بیکليد
از راهپلههايی که
تمام میکنند صدای پاشنهها را
در پاشنههای دری که
غروب
از آن وارد میشود
و عشق
به اندازهی نخستين ستاره تا صبح دروغی
دروغی راست است!
**********
تنها آفتاب اسفندماه است که الآن
روی مغز من
راست میگويد.
« زندان »
ديدمش
خودم ديدمش
با همين دو چشم و
ده انگشت.
چشمهام را
نوک ناخنهام امتحان کردم
تعجب جوانه زد ـ
زد توی دهنم که زندانی زرد
زبانش را به چهل ميخ
مصلوب سکوت کرده بود
با سنگساری سرخ.
انگشتم دندانگير شد
دندانم
در دادگاهی سرخ و سيگاری
محکوم به جويدن جگرم شد
انگشتم را
زير سؤالهای سختی بردند
زير قروچهی دندان
شکنجه کردند
اما اشارهای هم نکرد
هيچ
به آنچه ديده بود.
زندان
پشت ميلههای زرد
چند قاهقاه خنده
زد
توی صورت هرچه صدا
صداهای کبود
به لکنت تکلم اعتراف کردند
**********
نمیدانم چند سؤال مانده
تا
پاسخ دندانشکن يک مشت انگشت.
۲ اسپند ۱۳۸۳