اين بار حکايتی از «اسرار التوحيد» انتخاب کردهايم، که «محمد بن منور» در زندگی و
حالات «بوسعيد ابوالخير»، آن را نوشته و با توضيحاتی کافی و وافی، دکتر «محمدرضا
شفيعی کدکنی»، شاعر و استاد آن را در دو جلد چاپ کرده.
نثر روان و سليس است و نيازی به توضيح و تفسير ندارد. اين حکايت يک قاضی است که چون
از شيخ بوسعيد میشنود «اگر همهی عالم خون طلق گردد، ما جز حلال نخوريم» به واقع
قصد میکند در حرامخوری نادانسته، مچ شيخ را بگيرد. به حکايت توجه کنيد:
يک روز قاضی صاعد با خود گفت: من امروز اين مرد را بيازمايم (در همان حرامخوردن
ندانسته).
بفرمود تا دو برهی يکسان بياوردند، چنانک از هم فرق نتوانستی کرد. يکی را از وجه
حلال بها دادند و يکی را از وجه حرام، و هردو به يک شکل بياراستند و بريان کردند و
بر دو طبق بنهادند و بنوشتند (نوشتن = در هم پيچيدن). گفت: «من به سلام شيخ شوم.
چون من درشوم، ساعتی بنشينم، شما اين بريانها درآريد و پيش شيخ بنهيد تا ببينم که
او به کرامت، حلال از حرام باز میداند يا نه؟»
چون قاضی صاعد پيش شيخ ما آمد و کسان او چنانک فرموده بود، بريانها بر سر نهاده
میآورند، به سر چهارسو رسيدند، غلامان ترک مست بديشان رسيدند. تازيانه درنهادند و
کسان قاضی صاعد را بسيار بزدند و آن بره که حرام بود در ربودند و ببردند و برفتند.
ايشان از در خانقاه درآمدند و يک بريان درآوردند. پيش شيخ بنهادند. قاضی صاعد به
خشم در ايشان مینگريست و در اندرون صفرا بشوريده بود (يعنی به خشم آمده بود). شيخ
رو به قاضی صاعد کرد و گفت: «ای قاض! مردار سگان را و سگان مردار را. حرام حرامخوار
ببرد و حلال حلالخوار رسيد. تو صفرا مکن.»
قاضی صاعد از حال خويش بگشت و از آن انکار که در باطن بر کرامات شيخ ما. توبه کرد و
از شيخ ما عذر خواست و استغفار کرد و از خدمت شيخ، معتقد بازگشت.
(وجه = پول)