در شمارهی پيش حکايتی برساختهی مردم دربارهی سنايی غزنوی آورديم و نوشتيم احتمال
جعلی بودن حکايت زياد است، اما نشانهی تعلقخاطر قصهنويسان و قصهگويان مردمی را
به اين شاعر عارف نشان میدهد که گويا تا چهل سالگی مثل بيشتر شاعران درباری مدح
سلاطين میگفته و به صلهی آنان دلخوش بوده. اينک قصهای ديگر درمورد سنايی
میآوريم و نگاهی به شعر او میاندازيم و ابياتی را برای لذت معنوی نقل میکنيم.
اما داستان:
حکايت کردهاند که سنايی، عاشق دختر يکی از بزرگان و اشراف غزنين شد، در جوانی و
البته در اوج شهرتش به شاعری. به خواستگاری دختر رفت. پدر دختر، میدانست شاعر
تهيدست است و هرچه صله گرفته از بزرگان خرج الواتیها و دوست و رفيق کرده است. اما
میخواست محترمانه شاعر را رد کند و دست خالی برگرداند. پس زرنگی کرد و بهجای
ايرادگيری مرسوم که: «پول و پله نداری و شاعری هم شد شغل؟» به سنايی گفت: «بسيار
سرافراز است که او خواهان دخترش شده و چه کسی محترمتر از شاعر مشهور درباری، اما
میترسم از پس کابين دختر من برنيايی.»
شاعر گفت: «حالا بفرمائيد ببينم، مسلماً هرکس طاووس خواهد جور هندوستان کشد! من که
طالبم بايد از بسياری و سختی کابين ـ که همان مهريه باشد ـ نترسم.»
پدر دختر گفت: «مهريهی دختر من هزار گوسفند است که...»
شاعر گفت: «اين که چيزی نيست، کمی به من فرصت دهيد حاضر میکنم.» (لابد باخود فکر
کرد: چند قصيدهی مديحه که بگويد بهای خريد گوسفندان به راحتی ميسر میشود.) پدر
دختر گفت: «بله، اما گوسفندها بايد نصف تنشان، يعنی سر و گردن و دوپای جلو، سياه
باشد و دوپای عقب آنها قهوهای، درضمن همهی هزار گوسفند بايد بره و نرينه باشند.»
شاعر متوجه شد سنگ بزرگ را پدر دختر جلوی پای او میاندازد تا منصرفش کند. اما از
تک و تا نيفتاد و گفت چقدر وقت خواهم داشت؟ پدر دختر گفت: «از حالا درست يک سال،
بعد از يک سال اگر نيامدی يعنی منصرف شدهای و نبايد گلهای از ما داشته باشی که
دختر را به ديگری شوهر دادهايم.»
سنايی گفت: «قبول، اما اجازه میدهی با حضور خود شما، يک نظر دختر را ببينم؟»
پدر رضايت داد. دختر چون به مجلس آمد، سنايی با اشتياق لحظهای به معشوق نگريست و
گفت: «ارزشش را دارد.» وقت رفتن گيوهی کهنهای به پا داشت، آنها را درآورد و داد
به دختر، که «تا برگشتن من با کابين عجيب و دشوار، اين امانت را برای من نگه دار.»
و گيوهها را داد و رفت در پی نخود سياه. دختر با تعجب به گيوههای شندره نگاه کرد
و به خود گفت: «اين آشغالها به چه درد میخورند؟ من اين گيوههای نکبتی را
میاندازم توی سطل آشغال، اگر طرف برگشت ـ که غير ممکن است ـ برای او يک جفت گيوه
نو میخرم و جای اين گيوهها بهاش میدهم، اگر برنگشت که قضيه خود به خود حل است.»
و گيوهها را پرت کرد دور.
شاعر، دوستان را به ياری گرفت، سالی قصيده ساخت و صله گرفت و پول را فراهم نمود،
پول که باشد مسائل آسان میشوند، دوستان فراوان گرمابه و گلستان شاعر هم زندگی خود
را رها کردند و از اينجا و آنجا گوسفندها را خريدند. سر سال شاعر برگشت که «با
مهريهی عجيب آمدهام، اينک الوعده وفا.»
پدر دختر و خود دختر ديدند چارهای جز پذيرش داماد برايشان نمانده. گفتند: باشد،
تسليم، فرصتی بده تا وسايل عروسی را آماده کنيم.
شاعر رو به دخترکرد و گفت: اول از همه، آن امانتی مرا برگردان تا به کارهای ديگر
برسيم.
دختر کاملاً گيوهها را فراموش کرده بود. گفت کدام امانتی؟
سنايی گفت: «ای بابا همان امانتی که وقت رفتن گفتم تا برگشتن من نگهشان دار!»
دختر گفت: «آهان! آن گيوههای پاره پوره را؟ دورشان انداختم، حالا درعوض دوجفت گيوه
برايت میخريم.»
نوشتهاند، سنايی گفت: «نه، نشد. دختری که يک جفت گيوهی کهنه را يک سال نتوانسته
به امانت نگهدارد، چگونه میخواهد، دل شاعر را، که عرش الهی است، آن هم برای تمام
عمر، به امانت نزد خود حفظ کند؟» بعد آهی کشيد و به تلخی گفت: «اشتباه کرده بودم،
حالا جلوی ضرر را از هرجا بگيری منفعت است. من از ازدواج منصرف شدم» و بيرون رفت.
اما شعر سنايی غزنوی «چهار گوهر شريعت». اين قصيدهی صد و شش بيتی، يکی از
عميقترين و مسئولانهترين شعرهای تاريخ ادبيات ماست. استاد شفيعی کدکنی در معرفی
اين قصيده نوشته است «به دشواری میتوان در تاريخ شعر فارسی، اثری يافت که
دليرانهتر از اين قصيده روياروی مظالم حکام عصر ايستادگی کرده باشد. درمجموع اين
قصيده مروری است بر کل انديشههای اجتماعی، سياسی، مذهبی، عرفانی، اخلاقی سنايی و
میتوان آن را جوهر سنايی دانست.»
متأسفانه جای محدود و بیحوصلگی مخاطبان پايگاههای اينترنتی (که دوست دارند،
خواندن هرمطلب، چندثانيه بيشتر، وقتشان را نگيرد.) اجازه نمیدهد تمام شعر را
بياوريم اما سعی میکنيم ابيات درخشانش را از قلم نيندازيم. با اين اميد که شما هم
تمام قصيده را در ديوان سنايی يا «تازيانهی سلوک» استاد دکتر محمدرضا شفيعی کدکنی
بخوانيد و لذت ببريد که الحق لذتبردنی است.
1 ـ ای خداوندان مال! الاعتبار الاعتبار!
ای خداخوانان قال! الاعتذار الاعتذار!
2 ـ پيش از آن کاين جان عذرآور فرومیرد ز نطق
پيش از آن کان چشم عبرتبين فروماند ز کار
3 ـ پند گيريد ای سياهیتان گرفته جای پند!
عذر آريد ای سپيدیتان دميده بر عذار!
4 ـ پردهتان از پيش دل برداشت صبح رستخيز
پنبهتان از گوش بيرون کرد گشت روزگار
5 ـ در فريبآباد گيتی چند بايد داشت حرص
چشمتان چون چشم نرگس، دست چون دست چنار
6 ـ از جهان نفس بگريزيد تا در کوی عقل
آنچه غم بوده است گردد مر شما را غمگسار
7 ـ در جهان، شاهان بسی بودند گز گردون ملک
تيرشان پروين گسل بود و سنان جوز افگار
8 ـ بنگريد اکنون نباتالنعشوار، از دست مرگ
نيزههاشان شاخشاخ و تيرهاشان پارپار
9 ـ مینبينيد آن سفيهانی که ترکی کردهاند
همچو چشم تنگ ترکان گور ايشان تنگ و تار
10 ـ ننگ نايد مر شما را زين سگان پرفساد؟
دل نگيرد مرشما را، زين خران بیفسار؟
11 ـ اندرين زندان برين دندانزنان سگصفت
روزکی چند، ای ستمکش! صبر کن، دندان فشار
12 ـ تا ببينی روی آن مردمکشان چون زعفران
تا ببينی رنگ آن محنتکشان چون گل انار
13 ـ گرچه آدمصورتان سگصفت مستوليند
هم کنون باشد کزين ميدان دل، عياروار،
14 ـ باش تا از صدمت صور سرافيلی شود
صورت خوبت نهان و سيرت زشت آشکار
15 ـ تا ببينی موری آن خس را که میدانی امير
تا بيينی گرگی آن سگ را که میخوانی عيار
16 ـ باش تا بر باد بينی خان رای و رای خان
باش تا در خاک بينی شر شير و شور سار
17 ـ تا ببينی يک به يک را گشته در شاهين عدل:
شير، شر و جاه، چاه و شور، سوز و مال، مار
18 ـ ژندهپوشانی که آنجا زندگان حضرتند
تا نداری خوارشان از روی نخوت زينهار!
19 ـ پردهدار عشق دان اسم ملامت بر فقير
پاسبان در شناس آن تلخآب اندر بحار
20 ـ راستکاری پيشه کن کاندر مصاف رستخيز
نيستند از خشم حق جز راستکاران، رستگار
21 ـ جز به دستوری «قال الله» يا «قال الرسول»
ره مرو، فرمان مده، حاجت مگو، حجت ميار
22 ـ چارگوهر چارپايهی عرش شرع مصطفاست:
صدق و عدل و شرم و مردی کار اين هرچار يار
بيت 1 ـ ای صاحبان ثروت، عبرت بگيريد و ای کسانی که تنها به زبان خدا را میخوانيد
و خدا در دعای شما حضوری قلبی ندارد، عذرخواهی کنيد.
حاصل بيت 2 ـ پيش از رسيدن مرگ.
بيت 3 ـ جای پند = قلب (در عرفان اين قلب است که موعظه و حکمت بايد بر آن اثر کند.)
شعر اعتذار سنايی، روشنتر از آن است که بيت به بيت معنی شود، پس به اشارات لازم
بپردازيم:
در سه بيت انتهايی انتخابی ما. سنايی میگويد: فرمان خداوند و پيامبر آفرينش محمد
(ص) را به گردن داری، تنها استنادت در عمل چيزهايی باشند که خداوند گفته از پيامبرش
حضرت محمد مصطفی نقل شده (گفتهی خداوند قرآن است و سخنان پيامبرش احاديث نبوی و
سيرهی آن حضرت است). به امر خداوند و پيامبر راهت را انتخاب کن و چنان کن که آنها
از تو خواستهاند.
سنايی اعتقاد دارد: چهار گوهر اساسی چهار پايهی هستی را استوار نگه داشتهاند. اين
چهار جواهر، راستگويی است و عدل و مردانگی و حيا داشتن.