پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


بازگشت

شعله آذر
sholevash4654@yahoo.com


خانه‌ی ‌من بوديم. يادت می‌آيد؟ پشت ميز نشسته بوديم که بلند شدی پنجره را باز کردی. کنار آن ايستادی. از بی‌هوايی اتاق خودت گفتی. نگاهت از حياط همسايه، کشيده شد سمت دست‌نويست روی ميز.

داشتيم سر اسمش بحث می‌کرديم. گفتم: «يه اسم بلند، واسه‌ يه داستان خيلی کوتاه.» سالک گوشه‌ی چشمت چروک برداشت، خنديدی. آمدی نشستی سر جايت. با انگشت سبابه‌ات ‌کوبيدی روی حرف « ن ». با همان انگشت هی ‌گشتی، ‌چرخاندی‌اش توی هوا، حرف « ه » را پيدا ‌کردی.

لخ‎لخ اين هواکش لعنتی. هوای دم‌کرده‌ی خفه، پاهای آويزان تو. آخر، توی اين اتاق تاريک که تا وارد می‌شوی بوی ماندگی و نم می‌زند توی دماغ آدم و ديوارهايش نمک زده، اين پنکه‎ی سقفی بزرگ با آن قلاب فولادی لعنتی‌اش، به چه دردی می‌خورد؟

پيش خودم گفتم، چقدر طول می‌کشد تا عنوان را بنويسی. نگاهم کردی؛ چشم‌های درشتت ريز شد... (نه، نمی‌شود؛ نمی‌توانم طنزی را که توی چشم‌هايت پرپر می‌زد، توصيف کنم.) به « ن » که رسيدی گفتم: «يه اسم کوتاه‌تر انتخاب کنيم اصلن». خنديدی. انگشتت توی هوا بازی کرد، کليد بعدی را پيدا کردی، زدی روی « گ ». زير چشمی نگاهم کردی، نيم‌رخت به سمت من آمد، غژغژ صندلی‌هايمان بلند شد...

تکه‌‌های مچاله‌شده‌ی کاغذ، صندلی پايه شکسته، پاهايت که هميشه مرا به ياد اسب‌های عربی می‌اندازد. پاهايت حالا آويزان است. نوک انگشت‎های کشيده‎ات به کبودی می‌زند. سرم به ديوار اتاق توست، به نيم‌رخ قشنگت نگاه می‌کنم.

چند روز مانده بود؟ دو روز. با انگشت هم که شمردم ديدم بله، دو روز ديگر مانده، چهارشنبه. صبح، زود بلند می‌شوم. خانه را آب و جارو می‌کنم. تا دوشی بگيرم و سماور جوش بيايد تو می‌رسی. يک‌راست می‌آيی اين‌جا يا می‌روی خانه‌ات؟

مهتابی خانه‌ام را چقدر دوست داشتی. از سر کار که می‌آمدی، درست می‌شد يک و نيم ظهر. می‌رفتی يک مشت برنج از توی سطل برمی‌داشتی، می‌ريختی کف آن‌جا. کبوتر سر وقت می‌آمد. می‌ايستادی به نگاه کردن تا جفتش برسد. گاهی چند مهمان ديگر هم داشتيم. يادت می‌آيد؟

داشتم چيز می‌نوشتم. مور مورم شد. پشت سرم بودی. دست‌هايت توی هوا ادای تايپ کردن مرا درآورد. همان قصه‎ات‌‌ بود؛ نشستی پشت ميز. روسری قرمزم را آوردم، بستم دور گردنت. باقی‌مانده‌ی شير داغت را سر کشيدی. صدايت دو رگه شده بود، گفتی: «نهنگ‌ها يک‌وقت‌هايی، دسته‌جمعی می‌زنند به ساحل، به خشکی». به‌اندازه‌ی نوشتن يک کلمه‌ی ديگر مکث کردی، ادامه دادی: «شايد، برای هوای تازه...»

بی‌هوايی اين اتاق لعنتی، پاهای آويزان تو. نيم‌رخت مثل هميشه است، قشنگ. کمی تيره‌تر. پوست دستت زردتر به نظر می‌رسد. پنکه، گوشه‌ی ديوار افتاده. شعرهای من، دست‌نوشته‌های تو، همه‌جا پراکنده شده.

باز حوصله‌ات سر ‌رفت انگار، صندلی را تکان تکان دادی، ويراژهای کوتاه و تند ‌دادی. بلند آواز ‌خواندی. وقتی هم ‌خواستم از دستت فرار کنم، پر دامنم را ‌گرفتی...

کبوتر هنوز آن‌جا بود. خب، گفتم زمستان است ديگر. پرنده‌ها که جايی ندارند، زود آمده برای همين. باز يک مشت برنج ريختم. از جايش تکان نخورد. تا ساعت دوازده دل‌دل کردم کاری بکند، تکانی، چيزی. اصلن برود. نرفت.
کد اصفهان را گرفتم. به‌گمانم، خواهرزاده‌ات بود. برگشته بودی. ديروز صبح.

پرده‌ی حرير سفيدی را که جلوی در اتاقت انداخته بودم يادت می‌آيد؟ سايه‌ی ايستاده‌ات از پشت آن پيدا بود. پاهای کشيده‌ات هم، صدايت کردم. جواب ندادی. لای تاهای عمودی پرده گم شدی.

لخ‎لخ اين هواکش لعنتی. صندلی چوبی چپ‌شده. پايه‌ی شکسته‌اش، که فرو رفته‌ توی يکی از کاغذها. سرم مانده به ديوار اتاقت، نگاهت می‌کنم. چشمانت را بسته‌ای، پوست گردنت چروک برداشته، سرت خميده به چپ، سالک گوشه‌ی چشمت تيره‌تر شده. لب‌ها کبودند.


تهران ـ دی‌ماه ۸۰