مادر را که هنوز چهار دست و پا میخزيد کشانده بود توی مهتابی، زل زده بودند به
صدای خشخشی که ميان برگهای مچاله و بدرنگ گربه شده بود شايد.... صدای گربه نبود و
فقط گفته بود تا مادرش زوزه نکشد... مادر را نتوانسته بود هيچوقت که بغل کند، مادر
داد کشيده بود که میماند همانجا که صدا نزديکتر بود و مانده بود. پيچيده بودش
لای پتوی سربازی کهنهای که جنازهی خونی برادرش را که پا نداشت کفن کرده بودند
لايش... لايش که میخوابيد بوی خاک و خمپاره میداد که احمد هميشه گفته بود خمپارهها
بو دارند فشنگها هم... مچاله شده بود عين يه گربه توی مهتابی که صدا هنوز هم نزديک
بود.
سردش شده بود که بيدار شد... مادر را که خزيده بود تا دم اتاق خواب برگردانده بود
صورتش رد ناخنهايش را داشت هنوز که سمير که آتش گرفته بود چنگ زده بود گفته بودند
مادر را گربه چنگ زده و سمير را که مچاله شده بود و لباسهايش را کنده بودند از تنش
که ديده بود زيرپيراهنی سفيدش شده بود اندازهی يه کف دست... مادر چنگ زده بود نه
گربه و از گربه بدش آمده بود... گربه را گذاشته بود لای روزنامههای خيس که نفت
ريخته بودند با اختر و کبريت زده بودند بوی موی سوخته پيچيده بود توی آشپزخونه و
ترسيده بود از جيغهای گربه و مادرش هنوز گربه هر شب چنگش میزد! گفته بود همهی
گربهها را آتش زده بودند... و هنوز سمير هم که میسوخت همان بو پيچيده بود توی
زيرزمين و پدر که بغلش کرده بود تمام صورتش سياه شده بود و چشمهايش انگار قير
ريخته بودند سياه سياه بود و نترسيده بود که باز هم اگر گربه صورت مادرش را چنگ زد
بسوزاندش... چنگ نزده بود!
هنوز هم صدا میآمد و مادرش داشت لالايی میخواند برای احمد، گفته بود گوشتش چسبيده
به پتو نشوييدش! دختر دايی شسته بود و گفته بود حتا ديده بود موهای احمد که با آب
همينطور از لوله میسريدند پايين مادر افتاده بود کف حمام و خون ريخته بود از لگن
و آبش شده بود قرمز قرمز و خاله زده بود به سرش و مادر را که داشتند میبردند ديده
بود مچش را که همينطور میريخت و فرشها را انداخته بودند کف حياط که برف باريده
بود و بخار آب داغ بلند میشد و دايی پاهايش بعدنها همين طور گرفته بود از اون شب
و راه نتوانسته بود برود... زن دايی نفرين کرده بود... رفته بود زيرزمين و بچه
گربهها را ديده بود که يکیشان سياه بود با چشمهای سبز براق برده بود بالای
پشتبام آويزانش کرده بود به ميلهی بلند آنتن و دمش را فرو کرده بود توی تينری
رنگی شده و تازه ياد گرفته بود فندک بابا رو روشن کنه که سبز میسوخت زده بود زير
دم بچه گربه که پيچيده بود به هم و چقدر جيغ زده بود و صدايش پيچيده بود توی شب و
آنقدر گربه جمع شده بود توی کلهاش... خفه که شده بود بهتر میسوخت... آنقدر سرد
بود که بويش را نفهميده بود اصلن... زن دايی عق زده بود!
چراغقوه را آورد و انداخت گوشهی حياط که خشخش میکرد هنوز، دو تا درخشيده بود
مثل آيينه مثل تيلههای سبز جستی زده بود توی حياط توی تاريکی آنقدر جيغ زده بود
که انداخته بود توی زيرزمين و گردنش را گرفته بود و هرچی چنگ میزد هنوز میخنديد،
مادر گفته بود سمير که میسوخت باران میباريد و پدر بغلش کرده بود که ببرد بالا
توی حياط خيس بخورد خودش چسبيده بود طوری به سمير که نتوانسته بودند جداشون کنند
مثل تن بچه گربه که هنوز هم چسبيده بود به تن آنتن... دايی با کاردک هر چی توانسته
بود خراشيده بود و بعد بوی بدش را آخرش کندند و انداختندش دور... دايی گفته بود اين
ديوانه است و وقتی میسوخت هيچکس نديده بود که حالا باران ببارد يا برف... پاهايش
حالا گرم شده بود و داشت همينطور میدويد و افتاده بود توی حوض خالی و ديگر داد
نکشيده بود... نگاه کرده بود زير پيراهنی دايی را پيدا نکرده بود که ببيند کف دستش
شده است يا نه... مثل قير چسبيده بود کف حوض... آب هم ريخته بود که زن دايی نفرين
کرده بود و دختر دايی زل زده بود به آسمان و ديگر نديده بود حتا عروسکش را... دختر
دايی چشمهای سبز براقی داشت که مژه نمیزد و موهايش را میبافت دوطرف سرش...
هيچوقت مژه نزده بود انگار!
چشمهايش را که باز کرده بود ديده بود کلهی مرد رو که لای پاهايش چنگ زده بود به
موهای سياهش، کله همهجا بود و گردنش را هم، کلهی مرد هميشه لای پايش بود و جيغ
میزد و چنگ میزد به موهای سياهش و يکبار هم که کشيده بود و سر جدا شده بود که
همينطور میخنديده و دهانش پر شده بود از زبان قرمز گندهای و هميشه میديدش که
پشت گردنش بود زير پهلويش لای پاهايش و مادر میگفت خواب میبينه و دايی گفته بود
ديوانهست!!!... دايی قفل زده بود به در اتاقش و جلوی پنجره نرده کشيدند و بعد آجر
و سيمان ريختند و هنوز هم سر مرد لای پاهايش بود و مادرش گفته بود نکند گربه است،
همان گربهی سياهی که چهار تا بچه زاييده بود و گوشت میدزديد از توی زيرزمين...
مادر گفته بود ولش کن چنگ میزند به چشمهات و ول نکرده بود انداخته بودش توی
شومينه و سيخ را فرو کرده بود توی سبزی براق چشمهايش که ياد فندک بابا میافتاد
وقتی زده بود به دم بچه گربه... هميشه فکر میکرد همهی گربهها سياهند با چشمهای
سبز مثل دختر دايی اختر که فقط موهايش طلايی بود... میبافت دوطرف سرش...
مادر چنگ زده بود به دستش که گربه افتاده بود روی فرش... هلش داده بود و مادر سرش
خورده بود به لبهی شومينه و خونش ريخته بود مثل مچش روی فرش و دايی نبود که
بندازدش توی حياط، بهمن هم بود و هنوز برف نباريده بود... خون مادر همينطور میرفت
توی تن فرش و آبیهايش هم شده بود قرمز قرمز... مادر نفرينش کرده بود گربه گلدان را
انداخته بود و از جای شکسته پنجره خزيده بود و خونی شده بود حتا رف بلند پنجره...
دويده بود دنبال گربهی کور که نمیفهميد چطور میدود توی حياط، مادر نفرينش میکرد
و داشت همينطور میدويد که گربه از پلهها افتاده بود پايين توی زيرزمين... درش را
که چوبی بود بسته بود و دويده بود طرف بشکهها... مادر را ديده بود که تالاپی از
پنجره افتاده بود توی راه پلهای زيرزمين... شير را باز کرده بود و بوی نفت پيچيده
بود توی دماغش... مادرش هم خونی بود و هم نفتی... گربه را برداشته بود و داشت
میخزيد بالا که جرقه زده بود توی چشمهاش و انداخته بود روی پلهها... آتش گرفته
بود به پاچهی شلوارش و داشت داد میکشيد و مادر داشت نفرين میکرد اما گربه جيغ
نمیکشيد و آنقدر دويده بود که افتاده بود لابهلای برگهای مچاله که خيس نبودند
برف نباريده بود آن سال...
شب هنوز بود و ماه توی گودی چشمهای گربه نمیتوانست برق بزند... بالای ديوار نشسته
بود و بوی گوشت سوخته پيچيده بود توی باغ...