با هميشهی خاطرات کودکی
دندانهای مصنوعیاش را
جا میگذارد
مادربزرگ
لبهايش روی مفاتيح کوچکی
که خاکآلود
صدای
الغوث، الغوث...
از لای دندانها
و من
که کودکیهايم را
روی کدام تاقچهای..
جا گذاشتهام
دندانها را
يکی
يکی
از پشت شيشهی ليوان
میشمارم
الغوث....،
الغوث....،
الغوث......