« تهران »
پرده را کنار میزنم
رنگش پريده
میداند
من مثل او عادت نمیکنم
که در شهر من
پرده با پنجره
پنجره با ديوار
ديوار با هيچ
فرقی نمیکند
« پيادهروی »
اين پيراهن بنفش مردانه را
يک روز خريدم
شاد شدم کمی
هر از چندی چرک میشود
در انزوای کمد
میشويم آن را
پهن میکنم
زيرِ آفتاب خيرهی جمعه