شال مسئلهی بسيار مهمی است. هفده سال پيش بود که پدربزرگم با شال سياهش خودش را خفه کرد. اصلن چرا دور بروم؟ همين پدرم، وقتی اتوبوس ته دره سقوط کرد همه مردند اما او زنده مانده بود. اما باز شال سياهی به در گير کرده بود و در باز نمیشد و همين باعث مرگش شد؛ دايی تعريف میکرد.
****
چند سالی بود يادم رفته بود تا وقتی که هديهی تولدم را باز کردم. باز هم مطمئن شدم
شال مسئلهی بسيار مهمی است. مامان به من يک شال سياه هديه داده است. خيلی چيزها
دارد تغيير میکند، اين را احساس میکنم.
هشت. ده. هشتاد و چهار