پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


سايه‌های محو

شعله آذر
sholevash4654@yahoo.com


کمی شل و ول، کمی خميده. همين‌طور راه می‌رود. از قاب پنجره نگاه می‌کنم. سه روز است باران‌ می‌بارد. آسمان، سورمه‌ای می‌زند. دانه‌های باران، راست می‌آيد پايين. حوضچه‌های کف کوچه پر آب است. تصوير راه رفتن او، گاه می‌افتد توی آن‌ها. ناپيدا می‌شود. دوباره می‌آيد توی يکی از آن‌ها. لحظه‌ای خانه می‌کند، باز ناپيدا می‌شود. سرش را بلند می‌کند. پلک می‌زند. صورتش، موهای کم‌پشتش، زير باران برق می‌زنند. دست‌ها را توی دو جيب جلوی شلوار کرده. به قاب پنجره نگاه می‌کند.

رد خيس پاهايش را تا بارانی آب‌چکان آويخته به قاب پنجره دنبال می‌کنم. بوی باران، با افت و خيز پرده ‌رفت‌و‌آمد می‌کند. نگاهم برمی‌گردد سوی او. انگشت‌هايم تا صورتی ملايم گونه‌هايش پايين می‌آيد. خيسی چشم‌هايش را تا دو چاله‌ی گوشه‌ی لبش با خود می‌آورد.
ــ رفته؟
ــ آره. ديشب.
ــ چه ساعتی؟
ــ حدود يازده.
ــ برگشتش کی هست؟
ــ چهارشنبه... چهارشنبه برمی‌گرده.

سينی چای را می‌گذارم روی فرش کوچک جلوی شومينه. تار به‌دست، از اتاق خواب بيرون ‌می‌آيد. چهارزانو می‌نشيند. به راحتی تکيه می‌دهد. کاسه‌ی تار را در گودی بين پاها می‌گذارد.
فنجان خالی را می‌گذارد توی نعلبکی. نرمی انگشت نشانه‌اش را روی سيم‌ها می‌کشد. می‌لرزند. صدای بم و خوشی دارند، کوتاه، بلند، بلندتر. زخمه‌ی تار را برمی‌دارد. با آن بازی می‌کند. به آتش خيره ‌می‌شود.
ــ آهنگ تازه رو هم رد کردند.
ــ آخه چرا؟
ــ يه بهانه‌ی ديگه...
ــ اما اين دفعه که اون‌طوری شده‌بود که خواسته‌بودند.
لب‌هايش به گفتن چيزی که نمی‌گويد، باز می‌شود. نگاهش ته فنجان خالی گم می‌شود. حاشيه‌ی نيم‌رخش لابه‌لای شعله‌ها می‌لرزد.
ــ يه کار ديگه رو...
ــ نمی‌شه... نمی‌تونم.
کف دست‌ها را چند بار می‌کشد روی صورتش.
ــ اون زيرزمين لعنتی...
ــ اما اين چند روز فرصت خوبيه.
به‌سويش کشيده می‌شوم. انگشت‌هايم لای موهايش می‌لغزد. تا سرش را از لای دست‌ها بيرون بکشد، چند لحظه‌ می‌گذرد.
ــ گفتی کِی برمی‌گرده؟
ــ چهارشنبه.
انگشت‌های کشيده‌اش را توی هم می‌کند، جلوی بينی‌اش می‌گيرد. توی چشم‌های ميشی‌اش لبخندی دودو می‌زند.
ــ سه روز...
بارانِ کج، روی سراميک‌های پای پنجره می‌خورد.
خنکی زخمه را روی بازويم حس می‌کنم. به برجستگی سينه‌هايم می‌رسد. تنم مور مور می‌شود. تصوير لرزان سايه‌های‌مان با شعاع‌های سرخ آتش به‌هم می‌آميزد. هرم آتش را روی کتف‌هايش می‌کشم. از خطوط نرم اندامش پايين می‌لغزم. غژغژ موزون راحتی را می‌شنوم، ريزش بی‌پايان باران را.
صدای زنگ تلفن بلند می‌شود. تکانی می‌خورد. سر را از روی تار بلند می‌کند. به صورتم خيره می‌شود. بی‌حرکت می‌مانم.
بلند می‌شود، می‌نشيند. تنم بيشتر ول می‌شود. چشم‌هايم را می‌بندم. سنگينی دستش روی تنم می‌لغزد. تلفن باز هم زنگ می‌زند.
ــ گوشی را بردار.
ــ نه... حالا نه.
صدای نرم باران يکباره قطع می‌شود. سرم را به راحتی تکيه می‌دهم. زنگ تلفن قطع نمی‌شود.
ــ می‌خوای من بردارم!
چشم باز می‌کنم. پايم را تا زير چانه‌اش بالا می‌برم. می‌خندد. هُلَم می‌دهد پايين. نرم می‌افتم زمين.
ــ جواب بده ديگه.
گوشی را برمی‌دارم. نگاهش می‌کنم که بلند می‌شود و سمت پنجره می‌رود. پشت به من می‌ايستد...

ــ برنامه‌شون به‌هم خورده... داره برمی‌گرده.
ــ کِی؟
ــ همين امشب.
ــ با هواپيما؟
ــ ‌آره.
تاريک روشن بدن کشيده‌اش، توی قاب پنجره سياهی می‌زند. دست‌ها را لب پنجره می‌گذارد. باران کند و بی‌حال شده.
ــ چه ساعتی؟
ــ ده و چهل و پنج.
نگاهش می‌رود سمت ساعت روی پيشخوان شومينه. انگشت‌ها را توی جيب جلوی شلوار می‌کند. طول اتاق را می‌رود و می‌آيد. سرش را بلند نمی‌کند تا مرا نگاه کند.
سمت راحتی برمی‌گردد. بی آن‌که نگاهم کند تار را توی جعبه می‌گذارد. درش را می‌بندد. بی‌حرکت کنار ميز تلفن می‌مانم.

کمی شل و ول، کمی خميده. همين‌طوری رفت. به قاب لخت پنجره تکيه دادم. بارانی ديگر نمی‌باريد. سرش را برگرداند. شکلکی درآورد. دست‌ها را توی دو جيب جلوی شلوارش کرد. ‌حوضچه‌های کف کوچه پر آب بود. تصوير او، ‌افتاد توی يکی از آن‌ها، لحظه‌ای خانه کرد. بعد محو شد، انگار اصلن نبوده.


تهران ـ بازنويسی آخر: مهر ۸۳