پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


بچه که بودیم

شايان الهامی
shayanelhami@yahoo.com


تیم فوتبال کوچه‌ی ما خیلی عجیب بود. ما کودک بودیم و به عجیب‌بودن و خرق عادت کردن چندان اهمیت نمی‌دادیم. بعدها که بزرگ شدیم همه‌ی آن روزها در یک جمله خلاصه شد: «بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی می‌کرد». فکر می‌کنم این یک جمله به هیچ‌وجه حق مطلب را ادا نمی‌کند. باید چیزی گفت مثل: «بچه که بودیم همه با هم عاشق یک دختر شدیم. برای همین قبول کردیم در تیم فوتبال ما باشد و تمسخر دیگر تیم‌ها را به جان خریدیم.» اما تیم ما به بازی فینال نرسید، حتا به بازی دوم هم نرسید. درست است که شبانه‌روز تمرین می‌کردیم. هر روز و هر شب بدون اغراق. یک‌پارچه عرق بودیم و مست. دختر هم گلزن ماهری شده بود. چون هرکس که توپ را می‌گرفت، هرطور شده به دخترک می‌رساندش. مقصد تمام پاس‌ها و امیدها و عشق‌ها شده بود. اما بازی‌های دوره‌ای که شروع شد، در اولین بازی متوجه شدیم همگی رویش خطا می‌کنند، کافی بود یک لحظه زمین بیفتد تا همه خودشان را روی او بیندازند. دروازه‌بان توپ را با مسخرگی می‌بوسید و به شکم دخترک شلیک می‌کرد. داور در ضربه‌های کاشته با کشیدن شورتش او را به پشت سه‌قدم می‌برد. غیرت‌مان اجازه نداد. با عصبانیت، بازی را به هم ریختیم و شروع به کتک‌کاری کردیم. بیشتر از ما بودند. حسابی کتک خوردیم و برای همیشه از بازی‌های دوره‌ای اخراج شدیم. دخترک را پدر و مادرش کوچ دادند به شهرستان پیش عموهایش و ما ماندیم و این خاطره که «بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی می‌کرد.»