« آه اگر... »
آه اگر او نيز مثل من شبی
جام عشق پاکمان را سر کشد
سينهاش لبريز از يادم شود
بیمحابا سوی قلبم پر کشد
نيمهشب پنهان به زير نور ماه
پر کند از ياد من تقويم را
با خيالم بگذراند روز و شب
لحظههای بیکسی و بيم را
با صدای گرم و بیآلايشش
کوچهها را پر کند از نام من
با دلی ديوانه و حيران و مست
بیقرار آيد به سوی دام من
آه من بيهوده می گويم از او
او نه میبيند نه میخواهد مرا
نه اسير و رام عشقم میشود
نه به نامی ساده میخواند مرا
هرچه میگويم از او يا گفتهام
در کوير سينه مدفون میشود
در سکوت ممتد و بیروح او
چشمهايم جامی از خون میشود
با تمام آنچه با دل کرده اسـت
دوستش میدارم از اعماق جان
من به اين احساس اندک دلخوشم
تا ابد ای عشـق باشی جاودان
« بنبست پرنده »
آن هنگام که آسمان
از نگاه پرنده تهی میشود
چشمانم را
در ژرفترين نقطهی
زمين
تنها با شوق اين میگشايم
که ردپای پرنده را
بر خاک بیتبسم و تبدار بنگرم
در گوش من کسی میخواند
در گوش
من صدای غريبی
آهنگ بیقراری دل را
هر لحظه
با طنين غمآلود قلب من تکرار میکند
ديریست آسمان
جای پرنده نيست
اين روزها پرنده به بنبست میرسد
در هر کجای پهنهی آبی آسمان
پرواز واژهای است
بیمعنی و غريب
چيزی که جز درون کتابها
پيدا نمیشود
هر روز، بیامان
چشمان من به
شوق صدای پرندهای
بر روی خاک
اين خاک غريب و سرد
پرواز می کند
اما پرنده نيز
پرواز را کنون از
ياد برده است
در گوش من صدای غريبی
ديوانهوار و يکسره میگويد:
«بايد چراغ روشن پرواز در دلت
خاموش و بیترانه بماند»
بايد به ياد داشته باشی
بال و پر پرنده حقيقی نيست
باور نمیکنم
باور نمیکنم که
نگاه من
در حسرت پرنده بماند
و ديدهام
در قلب آسمان
جز ابرهای تيره نبيند
باران به شيشه میخورد
اين شعر شرمگين
مانند حس و حال پريدن
از شيشهی شکستهی دل محو میشود.
« آخرين نگاه »
امروز
در قاب منتظر چشمانم
دو تصوير حک شد
تصوير تو
و تصوير اويی که
نمیشناختم
با هم
در کنار هم
دلسپرده به هم
نامت سنگی شد بر شيشهی نازک دل
و شکستم
در قاب مبهوت چشمانم
همچنان دو تصوير میدرخشيد
تصوير او
و تصوير تويی که نمیشناختم