پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


اعتراف

ايمان اسلاميان
manhich0@yahoo.com


اگر قابل باشد به امين فقيری* تقديمش می‌کنم...


... به تو دروغ نمی‌گويم. اگر دروغکی هم گفته باشم، از دستم در رفته. البته همه‌اش را نوشته‌ام. می‌توانی تاريخ و جزئيات دروغ‌هايم را در تقويم تاريخ گذشته‌ام بخوانی. حتا اگر بخواهی همه‌ی دروغ‌هايم را از بر می‌گويم. اما يک چيز هست که بهت نگفته‌ام. فقط يک قضيه. نه اين‌که دروغ گفته باشم... نه... نگفته‌ام. رويم نشد. می‌ترسيدم يک سيلی بخوابانی توی گوشم و بروی و پشت سرت را نگاه نکنی. اما نمی‌دانم امشب چه مرگم شده که دلم می‌خواهد همه چيز را بهت بگويم، تا قبل از اين‌که لباس عروس ساقدوش‌های کوچولويت را تزيين کنی و وقت کليسا بگيری، همه چيز را دانسته باشی. نمی‌دانم وقتی اين‌ها را بدانی چکار می‌کنی؟ اصلن بهم حرف می‌زنی؟ شايد لب‌های کوچکت را گرد کنی و تف بيندازی به صورتم. نمی‌دانم. هر کاری دلت می‌خواهد، بکن. اما به پدرت چيزی نگو... بگو با يک نفر ديگر سر و سر داشته‌ام و تو مچم را توی يک بار گرفته‌ای... آه از نگاه‌های سنگين پدرت... نمی‌خواهم بفهمد به يک زن تنها چه خيانتی کرده‌ام....

اولين باری که همديگر را ديديم حتمن يادت هست. آمدم آموزشگاه زبان خارجی‌ات. کلی با لکنت و پت‌وپت زور زدم تا بفهمی می‌خواهم انگليسی ياد بگيرم. تو با حوصله گوش کردی و آخر کار به فرانسه بهم گفتی:
ـ هشت جلسه در ماه. دو فرانک. اگر هر جلسه‌ای هم نياييد پول‌تان سوخت می‌شود.
پول سه ماه را پيش گرفتی و يک کتاب بهم قرض دادی و فرستادی‌ام سر کلاس ده نفره‌ی پدرت..

مانده بودی که من چطور بعد از دو ماه می‌توانم تمام گفتگوهای فيلم جديد «جان فورد» را بفهمم. همه‌ی حرف‌های آرتيست مرد و اسم صحنه‌ها را می‌گفتم و تو حرف‌های زن را با لهجه‌ی انگليسی می‌گفتی. دفعه‌ی دومی که با هم رفتيم سينما، فيلم «آواز زير باران» بود. من از در سينما تا وقتی که به خانه رساندم‌ات تمام ترانه‌های انگليسی فيلم را از بر خواندم. نيم ساعت با چتر و اسکيت آواز خواندم و رقصيدم. تو فقط می‌خنديدی و آن‌جا که ترانه‌ها را بد تلفظ می‌کردم درستش می‌کردی و مواظب بودی با آن کفش اسکيت‌های گشاد زمين نخورم. گمان هم نمی‌کردی من که مثل بچه‌ها برايت بازی درمی‌آورم، چه موجودی هستم. يک روز که سر کلاس زودتر از پدرت تمرين‌ها را گفتم و حسابی سؤال‌پيچش کردم، عميق نگاهم کرد و محترمانه از کلاس بيرونم کرد:
ـ هر چی می‌توانستم يادت داده‌ام. حالا برو و فقط بنويس. تو نويسنده‌ی خوبی می‌شوی.

به در اتاقم که رسيدی، نفست بالا نمی‌آمد. تا قول يک شام در ساحل «رن» را ازم نگرفتی روزنامه را نشانم ندادی. يادش به‌خير چنان عربده‌ای کشيدم که زن همسايه فکر کرد چپی‌ها بمب گذاشته‌اند. مقاله‌ی کوتاهم در بخش انگليسی لوموند چاپ شده بود و يک چک يک‌فرانکی به‌عنوان تشويق برايم فرستاده بودند. فکر می‌کنم تمام مجلاتی را که داستان‌های مرا چاپ کرده‌اند داشته باشی.
می‌دانم از وراجی بدت می‌آيد. زود می‌روم سر حرفی که بايد خيلی پيش بهت می‌گفتم. راستش خودم هم سريع بايد به بخش خبرنگارها بروم و مصاحبه‌ای را تصحيح کنم که با همينگوی کرده‌اند.

... من هيچ‌وقت نويسنده نبوده‌ام. نه آن موقع که تو مرا به همه‌ی دوستانت به عنوان نويسنده معرفی می‌کردی و نه حالا. اين دو روز در هفته هم که برای روزنامه‌ها کار می‌کنم، فقط کارم ويراستاری و تصحيح کارهای بقيه است. آن هم غير حضوری تا نفهمند که من خيلی از نوشته‌هايی را که دستور چاپ‌شان را می‌دهم نمی‌فهمم. بعضی وقت‌ها مقاله‌ای را نمی‌فهمم. مجبورم فقط غلط‌های املايی و چاپی‌اش را بگيرم و بدهم برای چاپ و صفحه‌آرايی. دو سه بار نويسنده‌های جوان که شايد نصف من هم سن‌شان نباشد، آمده‌اند تا دليل چاپ‌نشدن کارهای‌شان را بپرسند. با فشار کلی حرف‌های گنده گنده که خودم هم معنی‌شان را نمی‌فهميدم، تحويل‌شان داده‌ام. بلند شده‌اند و هاج و واج نگاهم کرده‌اند.
ـ متشکريم استاد. بايد روی حرف‌های‌تان فکر کنيم. واقعن حرف‌های عميق و لايه‌لايه‌ای بود.

هيچ‌وقت نگفتم جايی ادبيات خوانده‌ام. اما تو هميشه مطمئن بودی من يک جين ديپلم‌های جورواجور از آموزشگاه‌های پاريس يا کم کمش تولوز گرفته‌ام. نه... من از مدرسه‌ی نظامی ليل که الان تعطيلش کرده‌اند بعد از دو سه بار فرار از تحصيل، ديپلم شناسايی عوارض زمين گرفتم. هيچ‌وقت نفهميدم برای چه، اما چون تنها هم‌محل‌مان عوارض زمين می‌خواند من هم رفتم همان رشته... قبل از اين‌که اجبارن در ارتش لژيون استخدامم کنند، در رفتم و مستقيم آمدم پاريس و توی ايستگاه‌های قطار پاريس، پلاس شدم. با دوازده فرانک زير ميزی، يک مؤسسه‌ی کاريابی سفارشم را به سر ميهماندار ايستگاه «گاردوليون» کرد. همان‌وقت به عنوان راهنما مشغول شدم. سرميهماندار دو سه دقيقه برايم کلاس آموزشی گذاشت و يک قرارداد باهام بست که هر دو نسخه‌اش را برداشت... کارم گرفت... آن سال‌ها پاريس پر بود از مسافرهايی که با چمدان‌های پر از پول می‌آمدند و کلی خرج می‌کردند و راهی سوئيس می‌شدند. از همه‌ی مسافرهای زبان‌نفهم آلمانی و آمريکايی دو برابر تعرفه پول می‌گرفتم و سهم ايستگاه را يکی در ميان نمی‌دادم. سرميهماندار دو سه بار مچم را گرفت و حکم اخراجم را دستم داد. اما ده بيست فرانک را که می‌ديد، حکم را پاره می‌کرد. اما همه‌جا برايم بپا گذاشت و حساب همه چيز را داشت و تا پنی آخر سهم ايستگاه را می‌گرفت. هر قطار که می‌ايستاد بوی عطر و صدای تق‌تق پاشنه‌ها همه‌ی ايستگاه را می‌گرفت. بايد بين مسافرها انتخاب می‌کردم تا راهنمای کدام‌شان بشوم. هميشه توی گران‌ترين رستوران‌ها غذای مجانی می‌خوردم، به اين شرط که مسافر برای‌شان ببرم. پولی که از تاکسی‌ها و هتلدار‌ها می‌گرفتم از سهمم در ايستگاه بيش‌تر می‌شد. شب‌ها که می‌رسيدم خانه (اگر در يکی از هتل‌های چند ستاره نمی‌خوابيدم) پول‌های اروپايی و حتا عربی، توی جيب‌هايم قلنبه شده بودند... نمی‌دانستم اين پولها را چکار بکنم... بگذريم که اين همه پول را چکار کردم....

وضع خراب شد. نه اين‌که مسافر نباشد. اتفاقن توی ايستگاه، جمعيت لول می‌خوردند. ديگر آدمی نبود که به ايستگاه نيايد، از ايتاليايی‌ها گرفته تا حتا ايرانی‌ها و ژاپنی‌ها. اما هيچ‌کدام‌شان حتا اشراف انگليسی راهنما نمی‌خواستند. بيشترشان يک تکه کاغذ دست‌شان گرفته بودند و پرسان پرسان دنبال خانه‌ی اقوام‌شان می‌گشتند. ديگر کم پيش می‌آمد وقتی يک نفر از قطار پياده می‌شد، از بوی عطرش سردرد بگيرم. به خيلی‌ها که می‌گفتم: برای راهنمايی در خدمتم، زيرچشمی نگاهم می‌کردند و سريع غيب‌شان می‌زد. حتا يکی‌شان که فکر می‌کرد افسر مخفی اس‌اس هستم. به آلمانی التماس می‌کرد. حتا گلوبند زنش را، که فقط ستاره‌ی داوود طلايش چند هزار فرانکی می‌ارزيد، از گردن زنش کشيد و گذاشت توی دستم. هرکار کردم نتوانستم بگيرم. گردنبند را بهش دادم و سريع دويدم طرف در خروجی. مرد بيچاره فکر می‌کرد از ارزان بودن گردنبند عصبانی شده‌ام. ساعتش را گذاشته بود روی گردنبند و دنبالم می‌دويد... ديگر وسط ميدان‌های سنگ‌فرش پاريس بوی کباب جگر غاز نمی‌آمد. نوش‌خانه‌ها تا کسی را نمی‌شناختند در را برايش باز نمی‌کردند. بوی جنگ می‌آمد. همه مطمئن بودند شاخ و شانه‌های رهبرها بيخودی نيست... بوم و سه‌پايه‌ی نقاش‌ها که همه‌جا توی دست و پا بود، غيب‌شان زده بود و تا دلت می‌خواست نوجوان‌هايی را می‌ديدی که تيتر روزنامه‌ها را می‌خواندند. مسافرها را به زحمت از دست راهنماهای ديگر می‌قاپيدم و خوشحال بارهای‌شان را هم می‌بردم. حتا در آن وضعيت که بنزين جيره‌بندی بود، برای‌شان تاکسی می‌گرفتم. اما آخرش فقط کلاه‌شان را برمی‌داشتند و يک مقدار کلمه‌ی انگليسی برای تشکر تحويلم می‌دادند. روزها می‌شد که يک پاپاسی هم درنمی‌آوردم. يادت هست وقتی فرانک سقوط کرد... چه روزهايی بود..... پول‌های دسته دسته‌ام را از زير کمد و پشت قاب‌ها درمی‌آوردم، اما يک گونی سيب‌زمينی هم بابت‌شان نمی‌دادند. از ليل برايم يک نامه‌ی حماسی آمد که برای ارتش نام‌نويسی کنم. اما محلش نگذاشتم. بيش‌تر توی فکر يک وعده غذای گرم در روز و پول اجاره بودم. خيلی مقاومت کردم. اما دو روز گرسنگی کامل شوخی نيست... از خانه بيرون زدم. مطمئن بودم اگر اين بار بدون پول برگردم، صاحب‌خانه‌ی عصبی‌ام با لگد بيرونم می‌اندازد. دنبال بهانه می‌گشت که بيرونم کند. شهر پر شده بود از يهودی‌هايی که دربه‌در دنبال اتاق خالی می‌گشتند. صاحب‌خانه دو سه بار سر دعوا را باز کرد اما از زيرش در رفتم. با خودم تمام کردم که چمدان مسافر پولداری را بدزدم و بعد از اين‌که از اين فقر و بدبختی نجات پيدا کردم، پول توی چمدان را به آدرسی که آويزان چمدان بود بفرستم. روز سوم کشان‌کشان رفتم به ايستگاه پاتوقم که هيچ‌کس بهم شک نکند. اولين قطار تازه داشت سوخت‌گيری می‌کرد. مرد اول روی چمدانش نشسته بود و چرت می‌زد. از قيافه‌ی دختر بعدی مشخص بود که خودش دو سه روز است چيزی نخورده تا... تا اين‌که پيدايش شد... پالتو پوست بلند و قهوه‌ای رنگی پوشيده بود که مثل ماکسی تا نوک کفش‌های چرمی نوک‌تيزش می‌آمد. پول پالتويش خرج يک سال خانه را می‌داد. جاکلاهی قرمزش و چمدان بزرگش را دو طرف گرفته بود و به زحمت قدم برمی‌داشت. تق‌تق منظم پاشنه‌های فلزی کفشش توی گوشم بود. خيره نگاهش کردم. در آن زمان کم‌تر زنی آرايش می‌کرد. مات شده بودم. تا متوجه نگاهم شد. نگاهم را دزديدم و محجوب نزديکش شدم و تا آمدم بگويم کمک می‌خواهد يا نه، اخم تندی بهم کرد و رد شد. بوی عطر گران‌قيمتش توی بينی‌ام ماند. تقريبن حتم داشتم توی چمدانش انبوهی جواهرات اصل است که از آلمان به سوئيس می‌برد تا در جايی به امانت بگذارد. با وقار رفت و روی صندلی انتظار ايستگاه نشست و کتابچه‌اش را بيرون آورد. از کنار چمدان تکان نخورد. مشخص بود که هر از گاهی زيرچشمی چمدان را می‌پايد. زير ساعتی که زمان لندن و پاريس را نشان می‌دهد، خيره بهش ماندم. نمی‌دانم متوجه شد يا نه، اما هر چند دقيقه‌ای به ساعت بالای سرم نگاه می‌کرد. قطار شروع به مسافرگيری کرد. داشتم نااميد می‌شدم... که يکهو جاکلاهی‌اش را برداشت و به سوغاتی‌فروشی ايستگاه رفت. شيشه‌های نقش‌دار مغازه نمی‌گذاشت بفهمم چکار می‌کند. آرام روی صندلی نشستم و بلافاصله چمدان را برداشتم و راه افتادم. منتظر بودم يک جاکلاهی چوبی محکم بخورد توی ملاجم. بدون اين‌که به سلام راهنماهای ديگر توجه کنم، مستقيم رفتم خانه. توی راهرو صاحب‌خانه صدايم زد. تا آمد حرف بزند قرص و قايم گفتم تا دو ساعت ديگر اجاره را می‌آورم. در اتاق را قفل کردم و تمام سوراخ سنبه‌های اتاق را گرفتم و چمدان را هری روی ميز تحرير اتاقم خالی کردم. توی ذوقم خورد. چمدان پر از کاغذهای چرک و نوشته‌شده بود. دستی توی‌شان کردم. اما فقط يک مشت کاغذ ارزان‌قيمت زردشده بود که با ماشين تحرير، آن هم به انگليسی تايپش کرده بودند. زن پالتوپوش را می‌ديدم که از توی جيب‌های پالتواش جواهراتش را بيرون می‌آورد و به من می‌خندد... مسخره بود. اول فکر کردم سهام يا سند املاک است. اما فقط يک مشت جزوه‌های دانشجويی به نظر می‌آمد... مانده بودم جواب صاحب‌خانه را چی بدهم. بی بروبرگرد بيرونم می‌کرد و به خاک سياهم می‌نشاند و يکی از يهودی‌هايی را که توی خيابان می‌خوابيدند، می‌آورد جايم... از شانسم چند فرانک توی ليفه‌ی چمدان بود که دهان صاحب‌خانه را بست.
يک ماهی شد که دست به کاغذها نزدم. يکهو هول کردم که نکند از اين چرت‌وپرت‌های چپی‌ها باشد. تک و توک کلمه‌های انگليسی را خواندم که سر درمی‌آوردم و به هم ربط‌شان دادم. فقط اين را ازشان فهميدم که از هيچ‌کدام‌شان پول درنمی‌آيد. دو سه بار آمدم بريزم‌شان بيرون، اما همين‌طوری دلم راضی نشد. چمدان‌هايی که از ايستگاه می‌قاپيدم، فقط خرج نان جوی هرروزه و اجاره‌ی بالارفته‌ی اتاقم را می‌داد. کاغذها را از چمدان بيرون آوردم، اما دلم نيامد بريزم‌شان بيرون. کلی‌شان را لوله کردم و گذاشتم برای روشن‌کردن شومينه‌ی چوبی... به سرم زد کاغذها را برای زن پالتوپوش بفرستم، اما توی کاغذ آويزان چمدان فقط نوشته بودند: لوزان. اليزابت هدلی... اليزابت هدلی... محال بود توی آن بلبشو با يک نام تنها بشود يک نفر را پيدا کرد. از فکرش افتادم و چمدان را دادم به يک سمساری در بازار شيطان و به جايش يک کوپن صبحانه گرفتم. باور کن چند بار به نام هدلی به لوزان نامه فرستادم، اما همه‌اش برگشت خورده و حتا يک بار که اين اواخر برای فرصت مطالعاتی به لوزان رفته بودم، هيچ‌کس خانواده‌ی هدلی را نمی‌شناخت.

پاريس پرشد از آدم‌های جور واجور. اول سعی کردم در يکی از اداره‌های پاک‌سازی‌شده‌ی دولت کاری دست‌وپا کنم. حتا برای خود «دوگل» نامه نوشتم. اما همه فقط مهندس و پزشک می‌خواستند. برای من با آن ديپلم نظامی فکسنی فقط مانده بود بروم ارتش که آن هم با روحيه‌ام نمی‌خواند. تازه بايد جواب فرار از خدمتم را هم می‌دادم. دوباره برگشتم به مرکز ميهمانداری ايستگاه. آن سال‌ها ايستگاه پر بود از سربازهای آمريکايی که خيلی راحت پول خرج می‌کردند و برای گشتن توی پاريس و آزمايش‌کردن همه‌ی نوش‌خانه‌ها جان‌شان درمی‌رفت... اين وسط فقط دو سه نفر راهنمايی که انگليسی می‌دانستند کارشان گرفت. هيچ‌کس سراغ يکی مثل من که فقط فرانسه می‌دانستم نمی‌آمد. اگر انگليسی می‌دانستم هم به درد راهنما بودنم می‌خورد و هم می‌توانستم با ترجمه‌ی دستور داروهای آمريکايی کلی به جيب بزنم. چاره‌ای نبود... رفتم به نزديک‌ترين آموزشگاه انگليسی که يک استاد دانشگاه و دخترش اداره می‌کردند. دانشگاه‌ها هنوز راه نيفتاده بود و پدرت می‌گفت مجبور است با ياد دادن الفبای انگليسی به بچه‌ها شکم خودش و تو را سير کند...
نمی‌دانم به خاطر تو بود که آن‌قدر سريع انگليسی را ياد گرفتم يا برای پول آمريکايی‌ها و يا کاغذهای اليزابت هدلی. همه‌اش فکر می‌کردم اين نامه‌ها، نامه‌های عاشقانه‌ای است که با خودش حمل می‌کند. برايم جالب بود که برای زن شيک‌پوشی مثل او چه می‌نوشتند. اولين چيزی را که از کاغذها خواندم يکی از لوله کاغذهای بالای شومينه بود. يک شعر بی سر و ته که هيچ به شعر‌های عاشقانه نمی‌رفت. اما قصه‌های خوبی تويش بود. بعد از اين‌که انگليسی‌ام خوب شد، داستان‌ها را می‌خواندم و از گفتگوهايش کيف می‌کردم. تو همه‌شان را خوانده‌ای. هميشه از سادگی قصه و آدم‌هايش خوشت می‌آمد. داستان‌ها را به فرانسه ترجمه کردم و همزمان به دو مجله‌ی فرانسوی و انگليسی‌زبان فرستادم. اول می‌گفتند بی‌ارزش است، اما بعدن برای فروختن‌شان مزايده می‌گذاشتم. حق‌التحرير و کارمزد ويراستاری بدک نبود، شکم‌مان را سير می‌کرد، اما کارم در يگان ستادی آمريکايی‌ها به عنوان مترجم و مشاور هنری بود که پشت‌مان را از خاک بلند کرد... با يک خرده وام توانستيم اولين آموزشگاه‌مان را تأسيس کنيم. راست می‌گفتی سر يک سال دو تا آموزشگاه ديگر راه انداختيم، آن هم در جاهای گران پاريس. زبان انگليسی که با اکراه سراغش را می‌گرفتند و برايش جوک درمی‌آوردند، حسابی پرمشتری شده بود و ما شديم بزرگ‌ترين مرکز آموزش انگليسی در سراسر پاريس.
داستان‌هايم را روی هوا می‌بردند. داستان را تحويل‌نداده پولش را داده بودند. داستان‌های هدلی به امضای من همه‌جا چاپ می‌شد. خيلی روی داستان‌ها کار می‌کردم، يک مقدار احساسات قاتی‌اش می‌کردم. به‌جای قهرمان داستان که سواد نداشت يک جوان خوش‌بنيه‌ی فرانسوی می‌گذاشتم که تازه از ليل مدرک افسری‌اش را گرفته... پاورقی‌هايم توی لوموند بين دختر پسرها دست به دست می‌شد. سربازهای آمريکايی قصه‌ها را از حفظ بودند. خودشان را جای قهرمان داستان‌هايم می‌گذاشتند و به‌عنوان خاطرات جنگ می‌فرستادند برای نامزدهای‌شان... چه کيفی کرديم وقتی ديديم بچه‌های محله‌ی اعيان‌نشين پاريس روی شعرهايم آهنگ گذاشته‌اند و می‌خوانند.

هميشه اليزابت هدلی را با همان پالتو پوستش می‌بينم که به من نگاه می‌کند و چانه‌اش را با تأسف تکان می‌دهد. حتا در مراسم دريافت مدال درجه دو فرهنگ، هدلی را می‌ديدم که رديف اول در کنار دوگل با اخم نگاهم می‌کند. متن سخنرانی‌ام يادت هست؟
ـ تقديم به کسی که صاحب اصلی اين مدال است.
واقعن متأسفم... بايد بگويم منظورم تو نبودی. شايد همين الان لوح جايزه‌ام را پاره کنی و مدالی را که بهت هديه دادم، بيندازی توی توالت و سيفون را بکشی. اما اين حق را هم به من بده که من بوده‌ام که داستان‌های هدلی را معروف کرده‌ام. آن‌قدر شخصيت‌ها و خط داستان‌ها را کج و کوله کرده‌ام، که اگر خود هدلی هم دقيق بشود نمی‌فهمد داستان‌های خودش است.
مطمئنم حالا که اين‌ها را می‌دانی، می‌توانی بهتر تصميم بگيری. شايد بگردی و هدلی را پيدا کنی و وادارش کنی آبروی مرا ببرد. اصلن بروی «سوربن» و متقاعدشان کنی دکترای افتخاری را که به من داده‌اند پس بگيرند. هرکاری که راضی هستی بکن. حتا بيا به دفتر اصلی آموزشگاه‌مان، کراواتم را بگير و توی همه‌ی اتاق‌ها بگردان‌ام و بگو من کی هستم.
يافتن هدلی آرزوی من است. اين را صميمانه می‌گويم. هيچ‌وقت نتوانسته‌ام راحت بخوابم و راحت از پول‌هايم، حتا پول‌هايی که هيچ ربطی به داستان‌های هدلی ندارند، خرج کنم. دلم می‌خواهد بروم جلويش زانو بزنم و اعتراف کنم بدون عذاب وجدان کارهايش را دزديده‌ام. شايد الان ديگر يک زن جاافتاده باشد که با شوهر و بچه‌هايش يک‌جايی زندگی می‌کند. اما کجا؟... ته قبض بليط قطارها توی بمباران مرکز اسناد راه‌آهن، نابود شده و هيچ ايستگاه ديگری اسمی بنام هدلی ندارد. می‌دانی چقدر خرج کارآگاه‌های خصوصی کرده‌ام؟ دفتر راهنمای همه‌ی شهر‌های سوئيس هم چنين اسمی را ندارند و هيچ‌کدام از گالری پوست‌های پاريس، پالتويی به هدلی نامی نفروخته‌اند. باور کن يک زن کولی دوهزار فرانک ازم گرفت و با فال ورق آدرس يک جايی را داد که اصلن وجود نداشت....
شايد خيلی از پول‌های من و تو مال هدلی باشد و من کاملن راضی‌ام که سهمش را بدهم. حتا آماده‌ام اسم همه‌ی آموزشگاه‌ها و انتشاراتی‌های‌مان را اليزابت يا هر اسم ديگری که بگويد بگذارم. حتا اگر هيچ احتياجی به اين کارها نداشته باشد...

بعضی وقت‌ها قهرمان داستان‌های هدلی می‌شوم و به خودم فشار می‌آورم بفهمم آدم‌های داستان کجايی‌اند. اما آدم‌های هدلی خيلی معمولی‌اند. می‌توانند اهل هر جايی باشند. بدون لهجه حرف می‌زنند. معمولی لباس می‌پوشند. به هيچ چيز جدی اعتقاد ندارند و خيلی‌هاشان به آخر خط رسيده‌اند....

شايد قرار بود که من گرسنگی بکشم و مجبور به دزدی بشوم و از تصادف کيف يک نويسنده را بزنم. شايد مسيح نمی‌خواسته من دزد بشوم. همه‌ی چمدان‌هايی را که دزديده بودم با کلی پول بيش‌تر برای صاحبان‌شان فرستاده‌ام. نبايد ديگر از من ناراضی باشند. فقط مانده همين هدلی که دلم نمی‌آيد بگويم هدلی لعنتی...
شايد آن روز اليزابت هدلی از پشت شيشه‌های نقش‌دار مغازه‌ی سوغات‌فروشی، مرا می‌پاييد تا چمدانش را ببرم و از دست آن راحت شود. بعد هم آمده و بدون اين‌که کرايه‌ی چمدانش را بدهد، مستقيم رفته به سوئيس. اصلن شايد هدلی اسم رمز يک جاسوسه باشد که در آن ايستگاه با رابطش قرار داشته و چمدان را برايش گذاشته و من بخت‌برگشته چمدان را برداشته‌ام. نمی‌دانم شايد همه‌ی اين داستان‌ها و شعرها به رمز نوشته شده‌اند و بشود رمزشان را درآورد. اين احتمال نزديکی است: يک اسم جعلی و مستعار! وگرنه لااقل يک نفر بايد ردی از اين اسم داشته باشد. در دو سه شماره‌ی فيگارو آگهی دادم، اما دو سه تا هدلی که آمدند هيچ‌کدام‌شان بالغ نشده بودند.

کاغذها را با ماشين تحرير ارزان‌قيمتی که کاغذ را تا می‌کند، تايپ کرده‌اند. شايد باور نکنی، اما فقط در آلمان، برای پانزده کارخانه که ماشين تحرير می‌سازند نامه نوشته‌ام. نتيجه‌ی نامه‌ها اين بود: دو سه کارخانه‌ای که اين ماشين‌ها را می‌ساخته‌اند فقط برای ارتش آلمان کار می‌کرده‌اند. اين چيزها هست که می‌گويم شايد هدلی فقط يک جاسوسه‌ی پست اس‌اس بوده باشد. نبايد بهش دل سوزاند. مگر خودت نمی‌گفتی می‌خواهی گلوی نازی‌ها را بجوی... اگر می‌فهميدم که هدلی از قماش نازی‌هاست آسوده می‌شدم... چه خوش‌خيالم. نه؟ چند سالی شده که به ضرب قرص می‌خوابم. تازه وقتی قرص‌ها کارشان را می‌کنند و چشمانم را می‌بندم، هدلی با پالتو پوستش که کاملن فرسوده و ژنده شده، جلويم می‌نشيند و با چشمانی که از گرسنگی گود افتاده بهم زل می‌زند.

نه آدرسی، نه تاريخی... هيچ‌چيز... هيچ مهر و علامتی روی کاغذها نيست. فقط زير بعضی‌هاشان به طرز مسخره‌ای امضای همينگوی را جعل کرده‌اند: ارنست ميلر همينگوی...

می‌بينی شايد هيچ‌وقت نفهمم که: اليزابت هدلی که در آن سن اين داستان‌ها را می‌نوشته، حالا کجاست؟ و چی می‌نويسد؟... شايد زنده باشد و در جايی انتظار جايزه‌ی نوبل را بکشد. شايد همان روز می‌خواسته نويسندگی را کنار بگذارد و به زندگی‌اش برسد.....


شيراز. اسفند ۸۴.


پی‌نوشت خزه:
*: «امين فقيری» يکی از نويسندگان خوب معاصر است که با کتاب «دهکده‌ی پرملال» شهرت يافت. بيش‌تر کارهای فقيری، رئاليسم، روان، خوش‌خوان و يکدستند.