پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


نان عشق

مشهود صفر
Mashsafar@yahoo.com


نمایشگاه بین‌المللی کتاب از انسان‌های جور و واجور پر بود، شاید اندکی از آدم‌های آن‌جا برای خرید کتاب آمده بودند؛ بقیه هم نمی توان گفت که برای خرید کتاب نیامده بودند، ولی سرگرمی‌های دیگر هم داشتند. من و دوستم مثل آن‌ها می‌خواستیم بیش‌تر با هم باشیم و خوش بگذرانیم تا کتاب بخریم؛ البته ما هم در خرید کتاب عزمی راسخ داشتیم. با دوستم قدم می‌زدیم، جک می‌گفتیم و خوش بودیم. سپس سایه‌ی درختی را برای نشستن انتخاب کردیم؛ پس از سکوتی نسبتن طولانی رفیقم از من پرسید: تا به حال عاشق شده‌ای؟
او را نگاه کردم. دوستم را می‌گویم. به چشمانِ او زل زدم. بسیار تعجب کرد، چون انتظار داشت یا «نَعَم» «قَبِلتُ» را بگویم یا «نه» جدایی را. ولی من هیچ نگفتم. فقط از چشم‌های من می‌توانست «حیرت» را spell کند. باز هم سؤالش را پرسید: «آیا عاشق شده‌ای؟» بیچاره فکر می‌کرد سؤالش را نشنیده‌ام، ولی باز هم جوابی از من نشنید. پس از مدتی خنده‌اش گرفت و گفت: «من که چیزی نگفتم، حالا چرا این‌طوری نگاه می‌کنی، چیزِ بدی گفتم؟». من هم خنده‌ام گرفته بود.
به او گفتم: فرض کن یک موجود هوش‌مند از مریخ به زمین سفر کند.
ـ این چه ربطی به موضوع دارد؟
ـ کاری نداشته باش. فرض کن یک مریخی به زمین بیاید.
ـ اصلن ولش کن. بیا برویم غرفه‌ی کودک و نوجوان را هم یک سری بزنیم.
ـ وایسا میثم، این همه ما «اَصبر علی ما یَقولون» بودیم، حالا بیا و تو هم یک ذره به سخنان ما توجه کن.
ـ خوب، باشد. حالا واقعن آدم مریخی هست یا نه؟
ـ والا تا حالا که نبوده، بعد را هم خدا عالم است. ناسا دو تا کاوشگر sprit و opportunity را فرستاده است، ولی تا الآن اثری از حیات پیدا نکرده‌اند و «روح»شان، هیچ «فرصت»ی به دست نیاورده است. حالا فرض کن یک مریخی همه‌ی آتش‌فشان‌های مریخ را، حتا آن‌هایی را که خاموش‌اند (چون اطمینانی به آن‌ها نیست)، خاموش کرده و بعد روی گل مغرورش یک درپوش گذاشته که «از باد و باران نیابد گزند»، سپس به سیاره‌ی ما قدم نهاده است.
میثم خندید و گفت: مثل این که همین دیشب «شازده کوچولو» را تمام کرده‌ای؟
خندیدم و گفتم: دقیقن... درست حدس زدی! فرض کردی؟
ـ آره فرض کردم.
ـ برای او همه چیز این سیاره عجیب و غریب است، صحیح؟
ـ بعععععله.
ـ آن‌وقت یک آدم پیدا شود و به این موجود سلام کند و از او بپرسد «آیا تا به حال نان خورده است یا نه؟». موجودی که تا آن موقع نمی‌دانسته که نان چیست و حتا آن را یک بار هم ندیده است چه‌طور می‌تواند بگوید نان خورده است یا نه. برای همین از پرسش
آدم زمینی تعجب می‌کند و حرفی برای گفتن ندارد. آیا می‌دانی قیافه‌ی آدم مریخی پس از پرسش آدم زمینی چه شکلی می‌شود؟
ـ نه.
ـ به شکل من؛ درست وقتی که از من پرسیدی «آیا تا به حال عاشق شده‌ای؟» با این تفاوت که چشم‌های من بعد از سؤال تو چهار تا شد ولی چشم‌های آدم مریخی چون خودش چهار تا است، هشت تا می‌شود. من همان آدم مریخی هستم که نمی‌دانم این نانی که تو درباره‌اش صحبت می‌کنی چه شکلی و چه مزه‌ای است، مربعی شکل است یا گرد؟ سه‌بعدی است یا دوبعدی؟ نوشیدنی است یا خوردنی؟ شاید هم، آن را خورده باشم ولی نمی‌توانم بگویم چیزی به نام نان خورده‌ام یا نه. عشق هم درست مثل آن نان برای من است و عاشق‌شدن هم مثل نان‌خوردن. گرفتی چه گفتم؟
ـ آره گرفتم. خیلی عجیب است. بابا تو عجب آدم توپی هستی.
خندیدم و گفتم: نه قربان. شکسته‌نفسی می‌فرمایید، ما «پیش توپچی ترقه درکردیم.» حالا منتظر «اِذا زُلزِلتِ الارضُ زلزالها»ی شما هم هستیم.
ـ حالا این‌قدر هندوانه زیر بغل ما نگذار؛ می‌خواهم کتاب هم بگیرم آن‌وقت دیگر دست‌هایم پر می‌شود و ممکن است هندوانه‌ها بیفتد.

ما همان‌طور در «ظِلٍّ مَمدود» درخت نشسته بودیم، آب میوه‌ای از «طَلح منضود» می‌خوردیم و به انسان‌های آن‌جا نگاه می‌کردیم. در آن‌جا دخترانی دیده می‌شدند که مصداق کامل «حورٌ عین» و «کَاَمثالِ اللؤلؤِ المکنون» بودند، ولی در «فجَعَلنا هنّ اَبکارا»ی آن‌ها شک بسیار بود. به هر حال «و هوَ بکُل شئ عَلیم».

میثم گفت: آن دختر را ببین چه ناز راه می‌رود.
گفتم: ای بابا! « دکّانی که معامله نداری، ناخنک نزن». مگر خودت ناموس نیستی!!؟
ـ آخر معامله‌اش، معامله‌ی ناجوری است. نبینی سود نمی‌کنی هیچ، ضرر هم می‌کنی.
ـ حالا چون تو گفتی، یک نظر می‌اندازم.
منظره‌ای که دیده می‌شد سرزمین سبزی با چند تپه و ناهمواری بود؛ آخر الآن مانتوهای سبز مد است. در این منظره، ناهمواری‌ها به وضوح معلوم بود، حتا می‌شد مشخصات این ناهمواری‌ها را از همین فاصله‌ی ده، بیست متری از قبیل جنس، وزن، حجم، میزان سختی و غیره تخمین زد. از لرزش‌های مکرر این منطقه مشخص بود که سرزمینِ زلزه‌خیزی است و از جلب توجهی که دیگران به او می‌کردند معلوم بود زلزله‌های تقریبن شدیدی است، چون اگر زلزله‌هایش کم‌ریشتر بود که اصلن جلب توجه نمی‌کرد. او مانتوی بسیار تنگی پوشیده و دکمه‌هایش را به زور به هم رسانده بود. متصل‌کردن دکمه‌هایش از غرب مانتو به جادکمه‌هایش در شرق مانتو هم آن‌قدر سخت بود که بخواهی آمریکا را از غرب کره‌ی زمین با ایران در شرق کره‌ی زمین، آشتی دهی. واقعن که کار هر کسی نیست؛ به نظرِ من بهترین گزینه برای سِمَتِ وزارت امورِ خارجه، همین دختر است.
پایینِ آن منظره‌ی سبز، منطقه‌ای کاملن سفید دیده می‌شد که معلوم بود برف زیادی بر آن باریده است! شلوارش سفید و پاچه‌کوتاه بود، طوری که بعد از آن منطقه‌ی سفید، کویری خشک و بی‌آب و علف نمایان بود، پاهایش را می‌گویم، مثل کویر بود.
این منظره را نمی‌شود هیچ‌جای دیگر پیدا کرد، که علفزار و منطقه‌ی برفی و کویر، هم‌جوار باشند. جلّ‌الخالق. شنیده بودیم ایران چهار فصل است، ولی نمی‌دانستیم دخترهایش هم چهار فصل‌اند.
چه کشور باصفایی داریم ما، حالا هی ناشکری کنید.

به میثم گفتم: نگاهش کن، فکر می‌کند خیلی خوشگل است!
میثم گفت: خوب، خوشگل هم هست.
ـ اَه. واقعن که بدسلیقه‌ای. نکند عاشقش شده‌ای!؟
لبخند زد و گفت: نه بابا، حالا تو هم آدم زمینی شده‌ای!؟