پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


چهار شعر از سارا محمدی

سارا محمدی
saraharayene@yahoo.com
http://pagard.ayene.com


« شب و روز »

این واژه‌ها که جز تو نیستند

شب و روز
تمام زندگی من نیز همین است

که بتراشم واژه‌ها را
چون آنجلو
که داوود را

و بیرون بکشم تو را
از دل سنگ‌شان




« رنگ‌ها نبوده‌اند »

که صدا
صدا نبوده‌است
که رنگ‌ها
رنگ نبوده‌اند
و نه اصلن قرمزها،
قرمز
و نه اصلن آبی‌ها،
آبی

که تو دست تکان دادی...

جاده شدم
سنگِ زیر پا شدم
علایم بی‌انتها شدم
مقصد مچاله شد
آسمان و زمین روبوسی کردند
قطب‌ها با هم خوابیدند
هم‌آغوشی قطب شمال و قطب جنوب
زمین دریاها را بلعید
کوه‌ها به آسمان پناه بردند

چایت نصفه‌کاره بود
پرسیدی
«فردا کِی است؟»
چند ماهی از شاخه‌ها عبور کردند
نه انگار که زن بودم
گفتم هم‌اکنون فرداست
نه انگار آدم بودم
از پنجره به آسمان پر کشیدم

نه که بخواهم ماه باشم
یا که ماهی
می‌خواهم ماه و ماهی را بخوابم
نه که بیدار نباشم
بخوابم که بیدار باشم
نه که بیدارِ بیدار
بیدار که بخوابم
و
رویاهایم را برای باغ‌های میوه بچینم




« گردن‌بند »

در تمام میهمانی‌ها
آویز گردنِ من
کلید خانه‌ی توست

حالا بگذریم
مرا جرأتِ آمدن نیست و
تو را
جرأتِ عوض‌کردن قفل




« دزد دریایی »

توفانی بود
آمد و رفت

دلِ دریا خالی شد

چند ماهی مرده
یک بطری
بی نقشه‌ی گنجی