|
« Because I could not stop for Death » |
« چون مرگ را در آغوش نتوانستم گرفت »
امیلی دیکنسون
ترجمه: صادق عسکری
چون مرگ را در آغوش نتوانستم گرفت،
او مهربانانه خود به پیشوازم آمد؛
مسافرانِ ارابهی مرگ
تنها ما بودیم
و ابدیت.
آهسته بهپیش میراندیم؛
شتابی در کارش نبود.
و من
به حرمتِ مرگ
از همهچیز (رنجها و لذتها)،
گذشته بودم.
از فراز مدرسهای گذشتیم
که بچهها در گاهِ بازی
جستوخیز میکردند.
عبور کردیم از فرازِ کشتزارهای پر محصول،
غروب خورشید را هم
پشتِ سر گذاشتیم.
و شاید هم او ما را پشت سر گذاشت؛
شبنمهای شبانگاهی
سرد و لرزان
و تنها تنپوش ِ من
لباس ِ عروسیام.
و شالِ گردنم
تور عروسی.
دربرابر منزلگاهی ایستادیم
که نبود جز
برآمدگیای بر روی زمین
با سقفی که
بهسختی نمایان بود.
و باقی ِ خانه
ریشه در زمین داشت.
با اینکه از آن زمان،
قرنها میگذرد
اما هنوز کوتاهتر از آن روزی به نظر میرسد
که برای نخستینبار دریافتم،
ارابهی مرگ به سوی جاودانگی میشتابد.