پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


تعلق

سوسن جعفری
sosanjafari22@yahoo.com
http://eshgvamargh.persianblog.com


چیزی به اندازه‌ی بالارفتن از آن‌همه پله اذیتش نمی‌کرد، حتا به اندازه‌ی حرفی که خواسته بود بگوید و نشده بود. برای کسی فرقی نمی‌کرد او خوب بود یا بد، می‌گفت حالا که کسی دوستم ندارد دردکشیدن برایم راحت‌تر شده‌است... اما دروغ می‌گفت؛ این را می‌شد توی چشم‌هایش خواند وقتی خیس که می‌شدند رویش را برمی‌گرداند تا نبینم‌ش که دارد گریه می‌کند.

اوایلی که دیدم‌ش آدم پر‌حرفی بود با لب‌هایی که همواره می‌خندیدند، دختری که مغرورانه شادمانی می‌کرد و همه بدون استثناء دوستش داشتند، هر‌چند خودش بعد‌ها گفت هیچ‌کدام این‌ها دوستم ندارند... به من احتیاج دارند... آن‌وقت‌ها فکر کرده بودم چقدر خودخواه است و حالا که تنهایی داشت از آن‌همه پله بالا می‌رفت و در حالی‌که به‌شدت نفس‌نفس می‌زد حرف می‌زد تا مبادا خیال کنم حالش دارد بد می‌شود، توی آن چندباری که کم‌مانده بود بیافتد، و نگذاشته بود بازویش را بگیرم باورم شد که راست می‌گفته اگر چه هنوز هم گمانم این بود که چه دختر مغروری است... گاهی که با ته‌مانده‌ای از بغض به روبرویش نگاه می‌کرد و چشم‌هایش را ریز می‌کرد و از این‌که هنوز نرسیده‌ایم طبقه‌ی پنجم، می‌گفت مردم هم دکتر دارند ما هم دکتر داریم، آرزو می‌کردم من هم کاش الان کنارش نبودم.

نمی‌خواستم آن‌طور بخندد تا من احساس نکنم چقدر رنج می‌برد، آن‌طور که از رفتار منشی دکترش گله می‌کرد و نمی‌خواست من به‌خاطرش تا شب آن‌جا بمانم. می‌گفت آن‌قدر خسته می‌شود از نشستن و زل‌زدن به آدم‌ها که وقتی نوبتش می‌شود و می‌رود داخل اتاق دکترش، اصلن نای شکوه‌ای نمی‌ماند برایش و سکوتی پنج‌دقیقه‌ای بین‌شان و بعد نسخه‌ای که همیشه هم همان است و می‌آید بیرون، تازه توی ماشین که می‌نشیند یادش می‌افتد که یادش نبوده به دکترش بگوید این‌روزها حتا انگشت‌های هر دو دستش چنگ می‌شوند... نمی‌خواستم آن‌طور به‌خاطر من بخندد و چشم‌هایش که خیس می‌شدند رویش را بکند آن‌طرف...

وقتی بین آن‌همه سفیدی تنها پیدایش کردم متعجب نشدم. جای گله‌ای نبود که چرا خبرم نکرده، چون اگر توی خیابان زمین نمی‌خورد خدا می‌دانست کی و چند‌وقت بعد از مردنش کسی از بوی پوسیدنش خبر می‌شد... هنوز هم همان‌طور شیرین و تلخ لبخند می‌زد که دل آدم خون می‌شد. زیر سرش را بلند کرده بودند که راحت‌تر نفس بکشد، با آن ماسک سبز رنگی که نیمی از صورتش را پوشانده بود فقط چشم‌های ریزش پیدا بود که حالا که تمام تنش آب آورده بود از کورتون، آن‌ها هم ریزتر شده بودند. گفت نمی‌تواند دستم را بگیرد، دستش توی دستم آن‌قدر سرد بود که اگر نمی‌ترسیدم از شکستن غرورش رهایش می‌کردم.

بعد از مردنش بود که آن مرد را دیدم. خیلی‌ها که باخبر شده بودند آمده بودند. آدم‌هایی که مثل همان مرد، وقتی زنده بود روی‌شان نشده بود بیایند تا همان‌طور مغرور نگاه‌شان کند. مرد مریم آورده بود و شاخه به شاخه دورتادور خاکش می‌چیدشان، با ظرافتی عجیب که صدایش کردم «اون که مریم دوست نداره!» برایم گفته بود که چشم‌های روشنی دارد با لب‌هایی که وقتی نمی‌خندند زیباترند. گفته بود دوستش دارم نه چون بخواهم مال هم باشیم، فقط چون می‌خواهم به کسی مهر بورزم. گفته بودم او که تو را نمی‌خواهد چرا دنبالش می‌دوی که غرورت را بشکند؟! گفته بود اگر این غرور لعنتی را هم بشکند بهانه‌ی خوبی است برای این که دوستش بدارم.

مرد یک روز گفته بود از حضورش خسته شده است، دلش رفتن می‌خواهد و گفته بود برود. دیده بودم که توی آن خانه‌ی کوچک ــ که همیشه آرزوی داشتنش را وقتی دخترها جمع می‌شدند ابراز کرده بود، که یک اتاق داشته باشد و یک آشپزخانه‌ی کوچک، سه طرفش فقط شیشه باشد و پنجره ــ مدتی بود تنها زندگی می‌کند، نپرسیده بودم مرد کجاست، همان‌طور که نپرسیده بودم این مرد از کجا پیدایش شده توی زندگی‌ات؟ خودش گفته بود که پاهایش را گذاشت روی خرده‌پاره‌های غرورم و از همان در روبه‌رو که تو داخل شدی خارج شد! گفته بودم دعوای‌تان شده؟! خندیده بود که نه!

دستش داشت همان‌طور سردتر می‌شد که سرش را چرخاند طرف من. گفت که دلش می‌خواسته، همیشه دلش می‌خواسته توی بغل مرد بمیرد... احساس کند کسی دوستش دارد وقتی که می‌میرد، گفتم می‌خواهی بغلت کنم؟ من هم دوستت داشتم، سرش را به همان نرمی چرخانده بود طرف پنجره... و همان‌جا مرده بود که وقتی دوباره صدایش کردم تکان نخورد...