پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


چهار شعر از منظومه‌ی شعرهای دريايی

اميرحسين تيکنی
goldendesigngrp@yahoo.com


« ۱ »

پری زيبای من غمگين نشسته‌ای!
بی‌حوصله
صفحه‌های مجله‌ی شعر را ورق می‌زنی
نمی‌خندی
و دود سيگارت
نه هاله‌ای دل‌مانند
و نه هيچ شکل ديگری نمی‌سازد
[تا من فکر کنم شايد
قصد برگشتن به دريا را داشته باشی.]
زيبای من
معصوميتت در خستگی بوسه‌ای عميق
از لبانی که بوی گرسنگی آفريقا از آن می‌تراود
                                                می‌لرزد
شگفت‌زده نگاه می‌کنی
که هيچ پرده‌ای ميان بودن و نبودنت نيست
شگفت‌زده
انگار که هرگز نبوده‌ای
دريا اما قصه‌ی ديگری دارد
می‌خواهد از رگانت بزند بيرون
ديده‌امش بارها در چشم‌های پر از شهوتت
شايد که دريا بوده‌ای روزی
روزگاری که شايد...!

نه جانم با خون و پياله مهربان باش
که هنوز مزه‌ی لبان سياهش
در دهانم ولوله می‌کند

پری زيبای من
شناسنامه‌ام هنوز مهر باطل نخورده است
اما تو برايم سياه پوشيده‌ای.


منامه ـ خرداد ۸۵




« ۲ »

نيلوفری
از گيسوان تو را
بچه‌گانه دزديدم
فهميدی
و چراغ‌های شهر به يکباره روشن شد
پله‌ها را بارها طی کردم
خيابان‌های باريک باب‌البحرين را چندين بار دويدم
پيراهن نازکم خيس از باران بود
ابرهای ساليان دور
به زمان نزديک می‌شدند
باد بوی وحشی برهنه‌ای داشت
و نيلوفران کبود
بر دست‌های روسپيان
بوسه می‌زدند
عابری
چتری شکسته به من هديه داد
و سايه‌وار از کنارم گذشت

وادار به رفتن بودم
پايم قرار تو بود.

ابراهيم راننده می‌گفت
ان‌شاءا... برنده می‌شويم
من در ذهنم به دنبال اسم قصه‌ای می‌گشتم
                                و هرگز نيافتم
کسی را صدا نزده بودم
اما فضا پر از کلمات من بود

شب را با ترانه‌ای زيبا سپری کردم
I'M READY TO FLY
I'M READY TO FLY

خنديدی از آن بالا
          از آن بالا
و من گريستم
خوابيدم
زير بتّه‌ها
دريافتم زيباتر از تمامی واژه‌ها
عطری‌ست که مرا سرگردان می‌کند.


منامه ـ خرداد ۸۵




« ۳ »

هنوز در حسرت نقاشی زبردست
به موج‌ها نگاه می‌کنم
و ساحلی که شرجی بی‌طاقتش کرده است
هنوز در دستم قلم‌مويی می‌خندد
و شعله از دور
جزيره‌ی نامعلوم را بهانه می‌کند
در حال و هوای صخره‌ها
چشمانی که روستازاده‌ی آبی‌هاست
خيره
غزلی را به خاطرم می‌آورد
بعد دوستی به طرف خورشيد پرواز می‌کند
خورشيد در پهنه‌ی پر از دود ساختمان‌های بتنی خفه می‌شود
و از پرنده ديگر اثری نيست
ياد غروب بوشهر می‌افتم
ياد آغوش دريا که از اندوهی زيبا پير شده بود

ای کاش نقاشی زبردست بودم
و خطوط وحشی گونه‌های تو را ثبت می‌کردم
خطوطی که گاه تا مهتاب بالا می‌رود
و از نوک انگشتانش
رنگينی خواب صبح جمعه چکه می‌کند

ای کاش در اولين صبح تابستانی امسال
دوستی پرنده‌ای
خبر گناه آبی دريا را
به گوش ماهيان مرده‌ی خليج می‌رساند.


الجبيل ـ ۱ تيرماه ۸۵




« ۴ »

امتداد تمامی لبخندها
به ارابه‌ی خسته‌ای می‌رسد
که اسب کهربائی‌اش را
فانوس‌های کم‌رنگ دريايی
خوابانده‌اند
و اسب با چشم‌های بسته می‌تازد

امتداد تمامی لبخندها
اين‌جاست
همين که در اتاق را ببندی
و به عکسی خيره شوی
که ساليان دور کسی
به تو يادگار داده است.

شبيه مرغ‌های دريايی می‌خندی!؟
: خنده‌ات
بر امواج بلند خليج سوار می‌شود
می‌رود و مقصدش شايد
لبان پری زيبايی باشد
در ساحل جزيره‌ای بی‌نام
و تنها رد پايی محو بر ماسه‌ها
سهم عادلانه‌ی تو
از تمامی نشانه‌های دنيا
لطفن BLACKOUT بدهيد
می‌خواهم کمی بخندم
بی آن که کسی لب‌های مرا ببيند
لطفن برای دقيقه‌ای هم که شده
                    BLACKOUT بدهيد
می‌خواهم به آواز جزيره‌ای زيبا
در دوردست‌ها
               گوش بسپارم.


الجبيل ـ تيرماه ۸۵