مدتی از خود میپرسیدم: آیا زمانه، زمانهی شعر و داستان هست اصلن که ما سنگ
سنگین هنر نوشتن را به سینه میزنیم و قلم بر تخم چشم، تا در حد و قوارهی دایرهی
بستهی خزه، نرمانرم پیش برویم تا «واژههای پیشرفت و رفتن به سمت و سوی هدف
انسانی خزه را لااقل ما، خودمان و مخاطبانمان فراموش نکنیم؟»
تا حک شود در ذهنهای سنگی که شعر و داستان و نوشتن برای انسانها، همیشه لازم است
و ضروری؟
تا جوانتریها از یاد نبرند قرطاس و کاغذ از رودکی و فردوسی دست به دست گشته تا
رسیده به کف باکفایت نیماها و شاملوها و اخوانها؟
و اندیشهی خٌلص ایرانی بودن و مسلمان ایرانی بودن، سینه به سینه از بیهقی و سعدی و
سهروردی و عینالقضاة رسیده است به هدایتها و علویها و صادقیها و گلشیریها و...
و همین پرسیدن از خود، ما را بر لبهی تیغ ماندن و هیچ شدن و رفتن، حتا لکلک کردن
و رفتن، نگه داشت.
این لکهی سیاه آمده بود و ذهن و زبان اصحاب خزه را گرفته بود، چه بخواهند چه
نخواهند و کشید به آن جا که نوشتیم چند ماهی، دو، سه ماهی خود را و سالهای رفتهی
خزه را مرور کنیم، اما دیدیم که نه میشود، نه، دیگر خزه تعلق به چند نفری ما ندارد
ـ گیریم که شروعکننده بودیم. نامهها رسید از مخاطبان، ایمیل و تلفنهای طولانی و
مکرر که ماحصلشان این بود که به زبان عوام بایدشان نوشت. حرفها، نامهها، پرسشها
به الفاظ متفاوت یک چیز را پرسنده بودند، که لااقل بگوئید چه مرگتان است که قصد
تعطیلکردن دارید؟ گرفتاریها مادی است؟ معنوی است؟ فشاری است از جایی؟ کس یا کسانی؟
بابا رک و راست بگوئید تا ما هم، در حد توشه و توان، گوشهای از این مسٌوده را بر
دوش بگیریم!
چگونه میتوانستیم؟ نه حرف حساب از قرنها پیش تا حالا جواب نداشته و نخواهد داشت.
دیدیم نمیتوانیم تیر در تاریکی بیندازیم مثلن و پاسخ بدهیم سرسری و به تقریب نشدنی
یا فعلن نشدنی که:
«تا کویر ذهن بارانی شود
هر سلامی نام انسانی شود
تا که فرصت، فرصت گلخندهای
کس نگیرد جز خدا از بندهای»
دیدیم حتا اگر چنین جوابی بدهیم، حرفی زدهایم کلی و شعاری، چرا که:
تا ۴ فصل هست، تا روز از پی شب و شب از پس روز بی لحظهای درنگ میآیند و میروند و
به قول سهراب، تا خدایی هست، آن هم در همین نزدیکی، لای گلها و علفهای هرز و تا
خاک بوی باران را به وقت شامهنواز میسازد، ما حق نداریم از ماندن و گندیدن سخنی
بر زبان بیاوریم و به قول نجم دایه در مرصادالعباد ارجمندش «وقتی خداوند از روح خود
در آدمی دمید روح در تاریکجای تن هراسان شد. سراسیمه خواست مفری بیابد و در برود،
چون از گنجینهی زیبا و روشن حق و حقیقت، اینک به جایکی تنگ و تاریک گرفتار شده، پس
خود را به در و دیوار بستهی جسم زد لکن جای گریزی نیافت.» به قول نجم دایه «به خود
نیامده بود تا به خود برگردد».
و ما نیز... قال و مقال عالمی میکشیم از برای تو!
و سعی میکنیم فراموشمان نشود: از همان دست که میپروردمان میروئیم.
والسلام
سردبیر و دیگر اصحاب خزه