پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


ترکیب آرمان در شهر

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
http://www.salehtasbihi.com


«می‌خواهم تا دل از خزه سرشار کنم
به دیدن او که زخم خورده است از آب.»
ـ لورکا

در این وانفسا، مجله درآوردن در هر حالتی که هیچ، زندگانی شده کاری شیک، و در حد توان آدم‌های مجلل فقط.
وقتی که روی درآوردن مجله می‌گذاریم، اصلن زمان سکوت و تفکر، چون نوشیدن آب شور، هم وقت بیش‌تر باز طلب می‌کند و هم سکوت بیش‌تری می‌خواهد و نتیجه نمی‌دهد. انگار تنفس در شهر ما شده آرزویی. حسرت یک نفس پاک سیر.
و خواب شده نتیجه‌ی دیازپام و کشیدن سیم تلفن از پریز. و دیدن کابوس و حسرت رؤیا. دویدن، سلام کردن، حرف زدن، خندیدن، حتا بوسه، حساب و کتاب پیدا کرده و سود و زیانش را می‌سنجند.
نوشتن؛ نوشیدن شورابی دردساز و معده‌سوز.
آمار چاپ کتاب را تماشا کن، و بگذار جلوی هشتاد و شش درصد مردمی که می‌نشینند پای سریال. از این کانال به آن کانال. کنترل به دست. دسته‌جمعی، بعد از شام.
طبقات کتاب‌خانه از دکور خانه‌ها حذف شده. بگذر از خیر جامعه‌ی بی‌طبقه. چه توحیدی چه غیر؛ آرمان در شهر ترکیب نخواهد شد.
و شهر بی آرمان، سرد و مغموم و تاریک، سنگین‌تر خواهد شد هر روز. نگرد، نیست.
با این حرف‌ها، اگر نبود نقطه نوری در دوردست، آمار بالای خزه‌خوان‌ها، شوری که صبحم تکان می‌دهد از رخت‌خواب، باز حرکت‌مان داد و باز آمدیم.
اگر این‌ها نبود خزه باز می‌ایستاد از زیستن. و کنده می‌شد با این تندآب آخر.
لاجرم اگر آب شور تند می‌آید و گه‌گاه می‌زند به دل و پهلومان، حالا فعلن زنده مانده‌ایم و بعد از ایستادن و نفس تازه کردن، باز بناست بدویم. هر روز، یک روز در میان، هرچه خدای خواندن خواهد، منوال خزه همان است که بود.
چون عشق هست، پس جنون هم هست. اگر نه، اگر روزی آمدی صفحه load شد، دیده شد و خواندی دریغا عشق، بدان که خزه بر باد شد!


آبان هشتاد و پنج