زن، زن جوان يا دختر باکرهی وقت شوهر، هنوز ناترشيده، بغض کرده و روسریاش را محکم
سرش کرده و با خودش پچپچ میکند. دارد با خودش قول و قرار میگذارد. عهد و پيمان
میبندد. يک دفتر جلددار بغل کرده. نشسته. سه کنج اتاق زل زده و معلوم است که
عصبانی است. مادرش چند وقت پيش از دنيا رفته. پدرش هم که سالها پيش. او مانده و يک
برادر.
آفتاب نيمدار تابيده بالای ديوارها و دارد شب میشود.
و در آغاز شب زن، با خودش عهد میبندد که انتقامش را از همهی مردهای عالم بگيرد.
تا برسد به آن مرتيکه. و خفهاش کند. نه. خونش را بريزد. مشت میکند. چه طور جرأت
کرده؟
دندانهايش را به هم فشار میدهد و دفترش از دستش میافتد. باز که میشود، سطور شعر
معلوم میشود که با خطی کج و کوله کنار هم نوشته شدهاند. و حرصناک و دندانکليد،
گردن غيبی مرد ميانسال چاق را فشار میدهد. و در فکر و خيالش حرف امروز او را صد
جور جواب تند و تيز میدهد. اما چه فايده؟ ساکت مانده بود و قصاب ميانسال چاق،
گوشتهای بريده بريده را در کيسه گذاشت و وزن کرد. چپ چپ نگاه کرد و خنديد. در شکل
به هم چسبيدهی ابروهايش هم معلوم نشد و نمیشد و اصلن فکر هم نمیکرد زن، اينطور
از کوره در برود. و اين مطلب را خود دختر فهميد. «عصر میآم با داداشتون صحبت میکنم...»
صحبت و درد و مرض. میخواهد خودش را بمالد به تن من. فکر کن يک نصفه شبی پا بشوی
ببينی بغل دست قصاب محل خوابيدهای. دک و دهنشم بو گوشت میده...»
و در شکستگیهای روی ديوار تصوير زن قبلی قصاب را میبيند که نه خودش ديده بودش و
نه مطمئن بود همچين کسی بوده اصلن. ساطور قصابی، پهن و براق بالا میرود. شق. وسط
شقّه. از حرف همسايهها میدانست و مطمئن بود که زن قبلیاش را خودش کشته. و در
سرخی گوشتها و رنگ غروب، خون زنهايی را میديد که از قلّاب قصابی آويزاناند. و
ساطور تاب میخورد. تازه مرتيکه پر بود از درد بیدرمان. نقرس داشت. و هفتهای يکی
دو روز تعطيل میکرد میرفت بيمارستان. خيلی مرضها داشت. شک نکن. بچهاش توی دلم
میميره. «گه لعنتی...» بعد اما چای دمکرده را از سر سماور که برداشت و برای خودش
ريخت ناگهان رنگش عوض شد. و در تاريکی سر شب، فکری زد به سرش... «عصری بيام با
داداشتون صحبت کنم...» و دانست و عميق و مطمئن شد «عيب نداره. اصلن خوبه. نرمش میکنم.
براش شعر میخونم. کمکش میکنم لاغر شه...» و چای در تاريکی، قل و قل از حلقش رفت
پايين. و داغ داغ شب، حس کرد در نای و مری و معدهاش تا روده بخار بلند میشود و
خوابش گرفت. رفت طرف کمد لباسهايش و ديوان شعر نو نوار تازهخريده را برداشت و بغل
کرد. دلش میخواست قصاب با برادرش که حرف زد، ريخت برادرش را ببيند. بعد رفت و گرفت
خوابيد.
* * *
شب، مثل چادر سياه اما برّاق و هزار تکه روی سر و روی شهر افتاده بود و برادر
چمدانش را جمع و جور کرده، لباسهای تازه و نو، تر و تميز پوشيده و داشت جلوی آينه
موهايش را مرتب میکرد و زن، مثل خوابگردها با لباس سفيد و گشاد از اتاق بيرون آمد
و پشت او ايستاد. «کی میآيی... کجا میری؟» يک تصوير دوگانه، با نور، از آينه
منعکس میشد و دو تا چهره عين هم، يکی زن و آن ديگری مَرد، آن جلو و اين ديگر چون
روح او در پشت، تمام سطح آينه را پوشانده بود.
زن آنجا در آن سطح سيالِ سفيد يا نقرهای، براق و روشن و کوچک میشد. و کودکیشان
زنده و جاندار میخنديد. دوتايی از اتاق بيرون میدويدند و میخنديدند. يا در انبار
زيرزمين، قايم شده بودند و باز خندان، مادر صدایشان میکرد و باز کودکانه، بیصدا
میخنديدند. باز خندان و کودک بودند و از دورهگرد میترسيدند. اما از ترس هم میخنديدند
و او در میرفت. چون برادر ناگهان از ديگِ خالی نان بيرون پريده بود. ترسانده بود.
دخترک ترسيده. با صدا میخنديد. صدا، صدای خندهی کودک. صدا، صدای خندهی برادر از
ديگِ بزرگ نان، صدای کودک در آينه کشيده میشد و خطوط موازی مواجِ لباس برادر را
دور می زد. صدا، صدای خنده بود و آنها حالا بزرگ، حالا جوان و حالا کنار هم.
لباسهای برادر چه نو و چه کهنه چه به او میآمد. برازنده بود. احتمالن پدرشان مثل
برادر بوده. با موهای کمپشت مجعد. داشت حرف میزد. و زن نمیشنيد. حواسش پرتِ پدر
بود. ناگهان آن هراس دوباره آمد. ترسيد. پرسيد. «... قصابه حرفی نزد؟ ديدت، ديديش
امروز؟»
و برادر خنديد چيزی نگفت. سرش را تکان داد. داشت در را میبست که گفت قصاب يه ماهی
هست از دنيا رفته که. «خودت گفتی بهم... يادت رفته؟ باز زده به کلهات...؟» و خندان
گفت قصاب اصلن در اين عالم نبوده که با او دربارهی چيزی حرف بزند... نبوده. نبوده.
و اين کلمه، کلمهی نبودن، بلند و پرتلألو شد. در همان آستانهی در کوبيده شد به
ديوار، و چارچوب. به چوب. انگار میخورد به درختهای توی کوچه. و چراغها. تکرار شد.
نبوده. پشت برادر. و در بسته شد. زن، با يک استکان چای، رفتن برادر را ديد. پاييد.
و برادر رفت در تيرگی شب، که مثل چادر شبی بلند گسترده شده بود روی ديوارها و سياه
شده بود. او رفت و ديگر نبود و نبوده. در بسته شد و او رفت توی کوچه. چمدان دستش
بود. رفت کوچه. يا توی آينه. در همان لحظهای جامد شد که ايستاده بود جلوی آينه و
اين خواهر پشت سرش، خودش را میبيند و ديگر چيزی نمیبيند. زن، تنها خودش را در
آينه میبيند و ديگر هيچ. او را نمیبيند. برادر نيست. قصاب هم اصلن نبوده.
خوابيد. صبح با تلفن، از راه خيلی دور، يکی گفت برادرت پيغام داده که برمیگردد.
اما خيلی وقت ديگر.
و هرچه کرد چهرهی جوانِ برادرش را به ياد نياورد و تنها کودکی او، آن هم صدای خندههای
کودکیاش بود که از اين به بعد گهگاه میآمد. از گوشه و کنار و پنجره و حتا آينه.
زن ديوان از دستش افتاد. تلفن را گذاشت و از درِ خانه رفت بيرون.
* * *
![]() |
يک آقای جوان غريبه نشسته کنار زن. در آينهی بيضی. و دو شمعدان طلايی دو طرف آينه
است. مرد، جوان اما چاق و کمی خمار و خوابزده، نيشش تا بناگوش باز است. خوشحال و
سرحال است. و دماغ کوچک سربالايش را هی چروک میدهد و فينفين میکند. صدای خندهها
و آهنگها و دستزدنها. پارچهای سفيد دور و بر کمر و سينه. آمده تا بالای گردن. و
توری بود که روی صورتش افتاده بود و از پشت آن داشت به شب نگاه میکرد که فرا رسيده
بود و بساط ماه و ستارهاش را پهن کرده بود. عُقش گرفت. يک کم دولا شد و دلپيچهاش
را جمع و جور کرد. بالای سرش پارچهای گرفته بودند و گرد سفيد قند از لای دوتا کلهقند
میريخت توی پارچه. و صدای اطرافش را نمیشنيد. تنها صدا، صدای تراشههای قند بود.
و ساييده شدن. قرچ قروچی چندشآور و تيز. بالای سرش. انگار مخ خودش باشد که از دو
طرف گرفتهاند و به هم میسابند. دو سنگ بیقرار و سفيد. مثل نکير و منکر. در حال
گفتگوی دائم. تصويرشان در آينه صداشان را دو برابر میکرد.
و با خودش فکر کرد چهقدر دلش میخواهد چای بخورد. و يک شعری... کدام شعر بود؟ يککدام
از شعرهای کتاب را به ياد بياورد و بعد بخواند. و آرام بشود. کدام شعر؟ که حالا
يادش نبود.
زن پير چاقی يک سينی پر از چای آورد: استکانهای اُخرايیرنگ هوسانگيز. تازهدَم.
يک خندهی سرد و سطحی کرد. و يک دختر، رفيقش، آرايشکرده کنار ديگران، به او میخنديد.
زن با خودش فکر کرد خندهی او خندهی يک فاتح است. فاتحی که او را برای برادر خودش
خواستگاری کرده بود و جواب مثبتش را گرفته بود. ياد يک نقاشی افتاد. کهنه و چاپی.
در خاطرهای دور. که سالهای سال توی مغازهی قصابی محلشان زده شده بود به ديوار.
تا يک ترک بزرگ را بپوشاند. و ناپلئون در آن، چون فاتحی هميشگی، عنان يک اسب رَمکرده
را که روی دوپا بلند شده بود به دست گرفته بود.
اين رفيقِ بزککرده، خواهرشوهر فعلی و آينده، همان فاتح بود. حتمن با خودش فکر میکرد
با اين خواستگاری، و سروسامان دادن برادرش، دختر به اين خوبی را کشيده و آورده توی
خانواده. و تازه کلّی حرف و منت هم حتمن گذاشته بود. به مرد کنار خودش نگاه کرد.
عجب فاصلهای. چند قرن و چند سال و چند هزار کيلومتر فاصله ميان او بود و اين مرد...
«من که دوستش ندارم اينو... واسه چی دارم زنش میشم؟...»
آن هم از آن رفيق فاتح که در امتداد آينده با منتهايش، حتمن میخواهد ثابت کند
دختری بیمادر، که پدرش سالها پيش از دنيا رفته بود و برادری که چند سال است چمدان
به دست، مفقود است و پيدايش نيست از تنهايی درآورده.
سردی ماتيک آن رفيق روی صورتش جا ماند. و البته صورت خودش هم سرد بود و رنگپريده.
شکاک بود. «بوس میکنه که بگويد خوشبختت کردم...» و در آينه نگاه کرد. بعد از يک
بوسهی ديگر. در آينه، پشت سر آنها پيرزنی ايستاده بود. سفيدپوش با دندانهای
افتاده. و دهان چروکيده و پيرش در حالت خنده، میچروکيد و کمرنگ میشد. داشت دهان،
غيبش میزد. دهان داشت از صورتش حذف میشد. و میخنديد. لباسش، لباس سفيدش همان
لباس عروسی بود که تن خودش هم بود. و اما کهنهتر و پوسيدهشده. ميان او و شوهر
ايستاده بود و میخنديد. و دهانش کمکم محو میشد. ناپيدا و غيب میشد. سطحی شد از
پوست و مسطح شد. اما چشمان تکيده و پيرش میخنديدند. و ابروهای ريخته و کمپشت
هولناکتر، هولناکتر، از آن لباسِ کفنمانند عروسش شده بودند. و موهای آشفته و
لرزان از دو سوی صورت پيرش آويخته، انگار صدا، صدای او بود که بلند بود و میآمد و
کسی را میگفت حتمن، لزومن، قطعن و مطمئنن با لباس سفيد عروس میروی و با کفن بر میگردی....
«چرا گريه میکنی عزيزم... عيب نداره... از ترس شب اول هول کرده طفلک...» يکی آب
قند آورد داد بخورد. رفيق آشناتر از همه سر و صورتش را ناز میکرد و زن، خودش را
جمع و جور کرد. بغضش را فرو داد. نشست. و صداها را شنيد. دستزدنها. يک بچه، با
لباس پولکدار وسط دو تا زن داشت میرقصيد. و آنها هم میرقصيدند. پيرزنی لُپگلی
و چاق دايره دستش گرفته بود و تکان میداد و میزد. آواز میخواند.
سر سفرهی عقد، بادامها و پستههای رنگشده و قرآن طلاکوبی برق میزدند. و لامپهای
رنگی بيرون از اتاق روشن و خاموش میشدند. جماعت مردان غريبه آمده بودند پشت در جمع
شده بودند و صلوات میفرستادند. يک زنی با هول و ولا ولی خندان دايره را از دست
پيرزن تپل گرفت «... آقا اومد» و عاقد داشت وارد می شد يک صلوات دستهجمعی هم زنها
فرستادند. عاقد، کتابی دستش گرفته بود و او هيچ صدا، هيچ صوت آشنا يا غريبی نمیشنيد
اما آرام میشد.
و آرام شد.
شايد از سکوتی که ميان خودش و اطراف فاصله میانداخت. و همهچيز کندتر و کشدارتر
از حالت عادی میگذشت حتمن ساعت برای عبور از يک دقيقه به دقيقهی ديگر، نيمساعت
کش میداد و طول میکشيد. آرام شد. آرامتر میشد از صدای عاقد. چون به وضوح و روشن
و با آوای يک پير آشنا، از آن آشناهای ناشناس، داشت بلندبلند شعر میخواند. درست که
دقت کرد، شک نکرد. و مطمئن شد ديوان شعر خودش است که دست اوست. عاقد لبخندزنان شعر
را تمام کرد و سرش را برای او تکان داد. همانطور البته کشدار. با صدايی بم و زنگدارشده.
مثل دهاندرهی اسب دريايی، کلفت. و دانست که پيرمرد دارد میگويد باز هم بخوانم؟
آرام و با طمأنينهای شايستهی يک زن جوان، گرم و مطمئن گفت «بله».
* * *
چادر بلند شب، سياه و دراز، روشنیهای ريز و موزون خودش را میکشد و میلغزد روی
سطح آسمان. سطح آسمان مثل آنکه آينه باشد: هر نوری چه سياه و چه سفيد، چه ساکن و
چه دنبالهدار، باز میخورد و در آن انعکاس پيدا میکند. و سياه در سياه و سفيد در
سفيد میشود. و با هر تولد، ستارهای روشن میشود و چادر بلند شب را، چراغانیتر میکند.
از همان ستارههای نوزاده، يکی در آينهی کوچک آويخته از ديوار، زير نور سبز اتاق
عمل برق زد و روشن شد. و صدای گريهی کودک روی در و ديوار افتاد. زن در فشار و آينه،
بند بلندی ميان خودش و کودک میبيند و باز در فشار و بيدار خواب و بيهوشی، چهرهی
درهم رفته و سرخ نوزاد میلرزد. اما ناگهان بيشتر. ناگهان بيشتر و بيشتر میلرزد
و نوزاد ساکت میشود. صدای دکترها و بوی پنس و پرستار کم میشود. صداها ساکت میشوند.
و کودک چهرهاش از هم باز میشود. عادی میشود.
چشم باز میکند و لبهايش را جلو میآورد. مثل جوجهای تازه درآمده از تخم جيکجيک
میکند. يک کم هم نيشش باز میشود. جيکجيک میکند. مثل آنکه اين کار را تمرين
کرده باشد برای امروز، همانقدر ماهرانه و محکم. برای همين امروز، همين حالا که
سروته گرفتهاندش، و برای مسخرهکردن زن. و زن از اين هول و هراس، از اين توطئهی
هولانگيز میترسد و جيغ میکشد. و از جيغ او کودک هم دوباره میترسد و میزند زير
گريه. و سکوت میشکند. صداهای دکترها و پرستارها باز میگردند. دستگاه تنفس بالا و
پايين میرود. مونيتورِ نشانِ قلب بوق های مقطع خودش را تکرار میکند. و هی میروند
و میآيند. میروند و میآيند.
در ميان بوی بخور و الکل، زن، باز میگردد به خواب و کمکم چشم باز میکند.
پرستاری نشسته، پشت يک ميز و يک پرستار ديگر ايستاده، چای کيسهای انداخته توی آب
جوش و بالا و پايين میکند و حرف میزند. دهان زن خشک شده. زبانش چسبيده به سق دهان.
میخواهد بالا بياورد. نمیشود. با فشار حلقش بسته میشود. و بالای سرش پنجره است
با کدری عصر و بعد، شفافيت غروب.
شب دامنکشان و بلندبالا دارد میآيد و او با خواب، با صدای خواب، يعنی صدای لالايی
يک شعر در آسمان، گرم و آرام میشود و ديگر دلش چای نمیخواهد چون شعر، گرمکن و
آرامبخش، اگر مايع باشد، دارد از لولهای بلند و متصل به هوای شب، چکهچکه میکند
و میريزد میرود از راه سوزن به رگش. و چسبی محکم و مطمئن، کلمات را صاف و سرراست
میفرستد به شريانها.
و قلبش بيت بيت میکوبد و نرم و آرام میشود.
* * *
... میآيد و يک چادر بلند شب سرش است که وقتی عبور میکند چادر، روی سر و صورتها
مینشيند و کسل و کدر و پراکندهترمان میکند.
در دورنمای وسعت اين چادر شب، خيلی زنها و مردها نشسته و ايستادهاند. خوابيدهاند
کنار هم يا جدا از هم. و زن نشسته، روسری سرش کرده و روی گاز آب جوش گذاشته. چند تا
چای کيسهای هم افتاده کنار استکانهای نيمه خالی. روی ميز. و شوهرش با دماغ سربالا
و خرناسهکنان، روبروی او نشسته. دارد به شعر خواندن زن گوش نمیدهد. زن شعر میخواند.
رنگش پريده. و جوشهای کمرنگی زير پوستش زده. شعر میخواند. و مرد چُرت میزند. زن
میخواند. میخواند و رنگش بيشتر میپرد. ناگهان بيشتر و بيشتر. با تندی و سرعت
بلند میشود و میدود. با قدمهای محکم يک آدم حق به جانب. و جوراب نازک زنانهاش
پوست را بيشتر آبانداخته نشان میدهد. میدود طرف دستشويی. پسر چندشش میشود. کرکهای
پشت لبش جمع میشوند و از صدای بالاآوردنش صورتش درهم میرود. پدرش را نگاه میکند.
و پدر دوتا نفس صدادار از بينیاش میفرستد بيرون.
جورابهای زن برای آنکه نُک پنجهی پا بايستد کش میآيند. و بدنش را تا کرده لب
دستشويی. ديوان شعر باز مانده و برگها ورق میخورند و میرسند به فهرست اشعار. چند
روز بعدتر، چادر شب روی شيروانی خانه کشيده باز، ديوان بسته، توی کتابخانه است.
کيسههای چای خشک شدهاند. کنار ظرفشويی افتادهاند. کسی خانه نيست. و اگر هست،
صدايش لام تا کام در نمیآيد. زن ايستاده جلوی آينه و دست میکشد به دهانش. يکی
دوتا جوشهای زير پوستش، روی گونه سر باز کردهاند. ديوان شعرش را میگذارد روی
ميز. جلوی آينه. دهانش کمرنگ شده. لبها رنگپريدهاند. و در آينه صورت هست،
چشمها هستند، خسته. اما دهان نيست. دهان ندارد. عکس شوهر توی قاب کنار آينه، مال
چند سال قبلتر است و بوی کت و شلواری میدهد که باران نمدارش کرده باشد.
استکانها شسته و تميز. کنار ظرفشويی، سر و ته گذاشته شدهاند.
پسر میپرد. از صدای فرياد زن میپرد. میدود وسط خانه. زن گردن کج کرده. و هراسان
دور خانه میدود. دهانم کو. دهانم کو.
چادر بلند شب روی شيروانیها، سقفهای بلند ساختمانها، کولرها، پنجرهها و
پوستها کشيده میشود. آنها را که خواب و بيدارند خوابِ خواب میکند. و آنها که
خواباند غلتی ديگر میزنند و بيشتر به خواب میروند. بيشتر و بيشتر فرو میروند
در، چادر بلند شب.
و همان چادر است که در گيسوان زن گير میکند و به چشمهايش نمیرسد. و بیخوابی زده
به سرش. با چشمان باز در تاريکی. صدای خرناسههای شوهرش مثل صدای کتری دم جوش، با
نفير اوج میگيرد و با قل قل باز میگردد. خوکوار، شکمش بالا و پايين میرود.
زن بلند میشود. میرود توی آشپزخانه. برمیگردد. روسریاش را سرش میکند.
باز میرود يک کم آب ولرم میريزد از کتری به استکان. و يک چای کيسهای میاندازد
توی آن.
مینشيند روی صندلی. نصفههای شب است: و سکوت سوتدارِ شب، روی صندلیها و
استکانها و دور آينه را فرا گرفته. ديوان شعرش را باز میکند. هر دو سه صفحه يک
تکه کاغذ گذاشته شده. و يک عددی، بيتی، چيزی رويش نوشته شده. زن نشسته. درست جلوی
آينه. و سرش پايين است. سرش را بالا میگيرد. قيافهی خودش را توی آينه نگاه میکند
و همزمان با دو سر انگشت جوشهای صورتش را شروع میکند بترکاند.
سرش را که بالا میگيرد و چهرهاش نمايانده میشود توی آينه، صدايی میآيد. صدای
خندهی جيغگونهی يک کودک. صدا. صدای خندهای از عمق آب. يا آينه. يا هر آنچه
انعکاس بدهد. تلألو بدهد به اصوات. و بازتاب تمام خندههايی باشد که تکهتکه
شدهاند. شکستهاند. افتادهاند وسط خانه. صدا. صدای خندهای شبحوار و جيغگون.
تکرار شونده در تمام دهانهای ديگران. و نه دهان او. که دهان ندارد. صدا. صدايی است
ميان جيغ و خنده در عکس تمام دهانهايی که در آينه محو شدهاند. شکسته و خورده
شدهاند. و صدا با خود، صدای شکستن طول موجِ مسکوت نيمهشب را تداعی میکند. و
ترکها همه در آينه و کلمات متصل به همِ ديوان شعری که هجوم میآورد طرف تنهايی زن.
و زن پرهراس و فريادکشان میدود طرف در.
* * *
مرد خوابآلود دولا شده. بالاتنهاش لخت است. و پوستش صورتی. خاکانداز دستش دارد.
پسر گردنش را بالا بلند گرفته، مثل جوجه خروس. و موهای نامرتب پشت گردنش به شکلی
چرک و مقطّع، سيخ وايستادهاند. قندهای ته استکان را به هم میزند. زن به او تکيه
داده. ناله میکند. ديوان شعر نيمهباز است. و صفحهها خيس شدهاند. قهوهای
شدهاند. رنگ چای. و نخِ چای کيسهای از گوشهی عطفش آويزان است. چراغهای خانه
انگار از بیوقتی نيمهشب پکر شده باشند، نورشان زردتر شده و کمنورترند. مرد، کمر
راست میکند. تکههای آينه را توی خاکانداز ريخته. قابش را با آن يکی دست
برمیدارد میبرد میگذارد گوشهی اطاق.
دستش را میکند لای ايوان. و کيسهی چای را میکشد، میاندازد روی آينهها. و شکم
از شکلافتاده و بزرگش را میخاراند که يعنی پکرم و خسته و خوابآلود. فکر فرداست
که شنبه باشد روز چُرت سرِ کار، يا فکری ديگر دارد؟ معلوم نيست. از پشمهای پيچ
واپيچ سينهاش که چيزی نمیشود خواند.
اما از چادرِ بلند شب، با آن خالهای ريزريزش که تعداد نفوس زنده و مردهی انسانها
را با خود دارد خيلی چيزها میشود خواند. وقتی اما چادرِ سياه، رنگپريده میشود و
میرود تا فردا شب، دم صبح زن خوابيده و پسرش همانطور نشسته کنار او خوابش برده.
بينیاش بزرگ و جوشدار شده و کمی تيز. موهای وسط سرش از دو طرف، مثل کاکل جوجه
خروس جمع شدهاند و از وسط، يککم رفتهاند بالا. زن مینالد و جابهجا میشود. و
تمام روز میخوابد. تا شب باز بيايد. چادرش را پهن میکند، و چهرهاش از سفيدی، ماه
و ميّت میشود وسط چادر. از بالا داخل خانه پيداست؛ تلويزيون روشن است. ولی اما
صدايش را قطع کردهاند و مردم و آدمهايی که توی آن میآيند و میروند، در سکوت از
خودشان اطوار درمیآورند. زن روی رختخواب نيمخيز شده. خوابيده. همانطوری ديوان
شعرش را هم بغل کرده.
پسر تمام صورت، دستها و پاهای مادرش را برانداز میکند. صورت مادر جوش دارد. قرمز
و بیرنگ يا برجسته. و ديگر جز آن، دستها و حتا پا که تا پايين زانو پيداست، سفيد
و يکدستاند. چهقدر زنانه. و چهقدر هنوز زيبا و با اين رخوت، حيف و حرص شده.
با حرکت چادر بلند شب، با سکونش، جاگرفتن و جاخوشکردنش توی آسمان، زن، در ميان
خواب و بيداری خود را در خلأ میبيند. و جوجه خروسی با نوک، صورتش را خراش میدهد.
از خواب میپرد. خودش را نيشگون میگيرد. بيدار است. بيدار. و اتاقخوابش را خالی
میبيند. از سکنه. تنها جوجه خروس گردن افراشته و از اين طرف اتاق میرود آن طرف.
ناگهان روز میشود. و ابرها و آفتاب در پشت پنجره، با سرعتی سرسامآور حرکت میکنند
و سايهروشنهای متعدد روی ديوار میافتد. قاب خالی آينه که گوشهی اتاق گذاشته شده
بود، تکان میخورد. خوک، با بالاتنهی لخت و خوابزده میآيد بيرون. و نخ چای
کيسهای از کنج دهانش آويخته. میجود. زن در دل، به جوجه خروس احساس محبت میکند. و
هم از او میترسد. برای فرار از اين حالت دوگانه میرود طرف در اتاق. اتاق در
ندارد. مینشيند. ديوان شعرش را باز میکند. بيا، بيا برايت شعر بخوانم. بيا. کلمات
درشت میشوند. میروند توی عطف. و او عطف را پاره می کند و کلمات را میکاود. خوک و
جوجه خروس میخندند. میروند توی قاب آينه. و او میماند و ديوان شعرش. دستش درد
میگيرد و از جايی به جايی پرت میشود. پرتاب میشود. در خلأ غوطه میخورد باز صدا،
صدای خندهی کودکی از قهقرا، و از چادر شبی بلند که در دوردست، سر زنی است شبيه به
او، اما که او نيست، صدا از آنجا شنيده میشود و زن، او که نيست اما شايد مادرش
است که چادر بلند شب سرش کرده و دارد میرود.
* * *
پسر، میبيند که مادر روی مبل ولو شده و دارد بلند بلند مینالد. و با دوتا چشم
خودش میبيند دست و پای زن کبود شدهاند.
مرد، خوابآلود، دهانش هم بوی چای کيسهای میدهد، ديوان پاره را گرفته دستش و دارد
با عطف آن ور میرود. شايد بشود چسباندش.
چادر بلند شب، جل و پلاسش را میآورد، مثل رمال پير، رمل و اسطرلابش، ستارههای
سفيد را میگيرد، مشت مشت میپاشد روی چادرش. و چهرهی سفيد ميّتگونش ماه میشود و
میدرخشد. و زن بیهوا، روی آسمان میدود.
بالا میرود. و هرچه بالاتر میرود کلمات شعر چون ستارهها در آسمان میدرخشند و
بيشتر میشوند. بيشتر و بيشتر. بوی الکل و دارو دماغش را پر میکند. و خيالش
راحت است که دهان ندارد.
يک کم بازويش میسوزد. انگار سوزن توی دستش رفته باشد. و خيالش نيست. میدود. توی
سياهیهای چادر شب غرق و غوطه میخورد. و همهی ديوانش را از حفظ میخواند. فکر کن
بال دارد. انگار که پرنده است. و خوک و خروس را میبيند که آن پايين توی يکی از آن
هزاران هزار خانهی زير پايش تنها ماندهاند. و چون زنی در خانه نيست گرسنه، به فکر
شام امشباند. و رختخواب خالی خودش را میبيند. آينه را میبيند که خوک داده
دوباره آينهای ديگر در قابش. و اهميت نمیدهد. میپرد بالا. بالاتر. و شعر
میخواند. بيتها را هوار میکشد. آنقدر بلند که دلش غنج میرود و میخندد.
خندهاش از فرط کيف زير و برّان و ريز میشود. خودش هم نيست. فقط صدايش، صدايش در
تمام هوا میپيچد. مثل صدای خندهی يک کودک. مکرر. با يک دهان درست و حسابی و
هميشگی، مال خودش. که وقتی چادر بلند شب دم صبح میرود، خندهی زنانهی او رنگش
(تيرگی شب) ماليده میشود به استامپ. و پقّی صدا، میخورد به مهر و کوبيده میشود
به پای ليست بيمهی بيمارستانی. و مرد کاغذ را از گيشهی بيمارستان میگيرد و از در
دولا پهنای شيشهای بيمارستان میرود بيرون. غروب نشده وسط مردم کوچهبازار گم
میشود.
زن در نقش آينه، آن بالا، توی بوی الکل و سرم و ستاره و شب، خوابيده روی تخت
بيمارستان و پريده توی آسمان. همزمان و توأمان. يک کيسه چای دست هر کس میدهد. دست
هر کدام از همان مردمان کوچه و بازار. و پلکهايش سنگين میشوند. خواب تکيه میکند
روی پيشانیاش و چادر شب ساييده میشود به پلکها، آرام میشنود مردم با صدای زير و
زمزمهکنان میخوانند. و يک جوجه خروس با صدای بمتر، همان شعر را بلند بلند روی
صدای زمينهی جماعت میخواند و همگی راه میروند. مثل يک راهپيمايی آرام. هدفمند و
منسجم. به رهبری جوجه خروس. راه میروند و میآيند تا نزديک بيمارستان. و زن صدای
گامشان را میشنود. که میروند در چادر بلند شب سفيد و دانه و ستاره میشوند.
آخرهای دیماه ۱۳۸۴
پینوشت:
تصوير داخل متن، اثری است از صالح تسبيحی.