پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


روزمرگی ۲

سوسن جعفری
sosanjafari22@yahoo.com
http://eshgvamargh.persianblog.com


من، مردی را می‌شناسم که کارش سوارشدن اتوبوس است. خيلی‌ها سوار اتوبوس می‌شن يکی‌اش خود من، اما اين مرد اصولن کارش سوارشدن اتوبوس است. کارش، نشستن روی صندلی عقبی قسمت مردهاست و پيچاندن ماتحتش سمت عقب و ديد زدن زن‌ها...

من زياد سوار اتوبوس می‌شم. نه چون ارزان‌تره، يا... فقط چون توی اتوبوس هرجور آدمی می‌شه ديد. حتا گوش‌دادن به حرف‌های پشت سری‌ها رو دوست دارم، يا حتا اونايی رو که سرپا وايسادن. اتوبوس تنها جاييه که هر تيپی رو می‌تونی پيدا کنی... دانشجو... خونه‌دار... مادر زن... مادر شوهر... عروس... حتا بالاشهری و دهاتی... هميشه می‌شينم رديف سوم سمت راست... ايده‌ی خيلی از نوشته‌هام رو از صحبتای زن‌ها گرفتم... زن‌هايی که از شوهراشون بد می‌گن يا از مادر شوهراشون... از لباسای مد روز... حتا نحوه‌ی جا انداختن ترشی سير... از رنگ روسری تازه‌ای که خريدن... و حتا از تنبلی کارگرايی که دارن توی چهارراه آذربايجان پل غير هم‌سطح(!) می‌سازن... می‌تونم چشم‌های دلواپس دختری رو ببينم که می‌خواد زود برسه سر قرار يا چشم‌چرونی مردی رو که کارش سوارشدن اتوبوسه... دخترهای خوشگلی رو که مراقبن آرايش‌شون به هم نخوره يه وقت، و همون طور هم مراقب زن‌های پا به سن گذاشته‌ای هستن، که، ممکنه بعد از پرسيدن ساعت، بگن: دخترم مجردی؟!

روزمرگی ۲

تازه يهو می‌بينم که، ای دل غافل، اينی که نشسته پهلوم دبير شيمی ۴ منه که بدجوری تو کف من بود، و سکوت تلخی که هر چه کرد نتونست بشکنه... اون‌وقت مجبورم صورتم رو بکنم به پنجره‌ی کثيف اتوبوس و زل بزنم توی خيابونای شلوغ و پر از بوق و دختر!!!!... آخه حوصله‌ی تکرار مکررات رو ندارم، که چی کار کردم و الآن کجا مشغولم و از اين مزخرفات!... بدترينش اينه که يکی از بچه‌های دبيرستان من رو بشناسه، و از رو نره و همين طور زل بزنه به صورت بی‌احساس من!!!... «سلام جعفری!!! چقدر لاغر شدی دختر... اولش نشناختمت!!!» اون‌وقت هر چی می‌کنم اين لب‌های وامونده کش بيان نمی‌شه که می‌گم «ببخشيد با منين؟!»، آره بابا! اونقد پر رو هستم که حتا بزنم زيرش و، بگم من که جعفری نيستم... عوضی گرفتيد... شروع می‌کنه به توضيح‌دادن: «رديف آخر کلاس يادت نيست با ناهيد و زينب می‌نشستين؟!... کلاسای فيزيک آقای حسينی يادت نيست؟؟؟... ناهيد رو هم خيلی دوست داشتی... اون چی کار می‌کنه راستی؟؟؟...»، ولش کنم همين‌طور می‌گه واسه‌ی خودش: «آره ناهيد و زينب يادمه اما شما رو به جا نميارم...»، بچه‌ش رو می‌ده اون يکی بغلش: «بابا! مريم عبدی...، رديف دوم، پيش جبارپور می‌نشستم... برومندی... فرشبافان... يادت نيومد؟؟؟... همون فرشبافان، که می‌مرد برای نقاشی‌های تو...» چشمام حالا ديگه لابد گرد شدن!... از همه‌ی دبيرستان دو سه تا قيافه يادم مونده، با هوارتا اسم: «مريم عبدی؟؟؟... مريم عيسا يادمه اما...» ترش می‌کنه... خيالش دارم سر به سرش می‌ذارم: «مريم عيسا کيه ديگه بابا!!!»، دخترش دست می‌ندازه به چادر من، و می‌خواد از سرم بازش کنه، دستش رو محکم می‌گيرم و فشار می‌دم و تا چشم‌هاش گرد می‌شه از درد ولش می‌کنم: «هنوزم بچه دوست داری سوسن؟؟؟ يادته چقدر بچه دوست داشتی؟؟؟؟»، بابا نه بيش‌تر از تو!!!: «بابا مريم عيسا همون که (...) کار می‌کنه الآن... اما باور کنين مريم عبدی يادم نيست!!!»، ای خدا چرا نمی‌رسم پس!!! حالم از هر چی مريمه به هم می‌خوره... دخترش زل زده به صورت من، هنوزم مامانش متوجه سرخی دست دختره نشده: «بابا يادت نيست؟... سال آخر من ازدواج کردم تو حلقمو کش رفتی و...»، می‌گم اين رو ول کنم همه‌ی سوابقم رو رو می‌کنه که: «همين يه دخترو داری؟؟؟»، حالا ياد دخترش می‌افته، که، دستش رو کرده تو دهنش... بدجوری دردش اومده طفل معصوم: «نه!، يه دختر ديگه دارم کلاس اول می‌ره!!!»، اوف!!! يعنی من اينقد ديرم شده؟؟؟؟ اين که بچه‌ش مدرسه هم می‌ره... خاک بر سر من نکنن... هنوز خودم از اکابر فارغ نشدم... اشکم درمياد... بلند می‌شه و تعارف می‌کنه برم خونه‌شون!... دخترش رو می‌بوسم(!) و می‌گم کلی کار دارم و ديرم شده هنوز...

جای خالی‌اش رو يه هيکل بدترکيب پر می‌کنه، که، بازوش می‌افته روی بازوی نزار من... برمی‌‌گردم نگاهش می‌کنم، شايد حالی‌اش بشه، می‌گه: «ساعت داری دخترم؟؟؟»، لابد اينم می‌خواد بعد از ساعت بپرسه مجردی؟؟؟... «نه!، ندارم!...»، با فشار جماعت عظيمی که عزم پياده‌شدن کرده‌اند بيش‌تر می‌افتد روی من؛ بوی تنش می‌پيچه توی مغز استخوانم!!!! می‌گم: «خانم يه خرده می‌شه بکشين اونورتر؟؟؟»، برمی‌گرده توی صورتم، دهنش رو که باز می‌کنه، عقم می‌گيره: «دخترم، دارن پياده می‌شن، يه خرده صب کن... چشم!!!»، قربون چشمت نرم الهی، آخه من که مردم اين‌جا!!!، کم کمش، چهل و سه کيلو سنگين‌تر از منی... خودش را جمع می‌کند، بازوش ولی همون‌طور مونده رو بازوی من... پوشه‌ی مشکی‌ام رو باز می‌کنم و کاغذها رو زير و رو می‌کنم، که شايد حرکت بازوم مجبورش کنه دستش رو بکشه کنار... نخير!!!: «دانشجويی؟؟؟»، وه!!!، تموم شد!: «تقريبن...»، ساعتم رو نگاه می‌کنم، خيلی ديرم شده، «تو که ساعت داری!!!»، نگاهم رو برمی‌گردونم روی صورتش، که عجيب لبخندی می‌زنه لامصب!!!: «يادم نبود!!!... ده و نيمه!...»، روسری‌اش رو مرتب می‌کنه، و دوباره می‌پرسه: «دانشجوی چی هستی؟؟؟»، ای خدا...، اگه دستم به‌ات نرسه!: «علوم اجتماعی...»، اخم می‌کنه، لب‌هاش جمع می‌شن جلوی صورت تپلش: «چی کاره می‌شی اون‌وقت؟؟؟»، خيلی دلم می‌خواد بدونم الان چه شکلی شدم: «بيکاره!!!»، بعله!!!، می‌خنده و دستش رو محکم می‌کوبه روی دستم!، دستم رو می‌برم طرف لب‌هام...، اوخ!، طفل معصوم عاقش منو گرفت بدجور!!!: «منم يه پسر بيکاره دارم... پزشکی می‌خونه؛ سال سومه... تو همين دانشگاه تبريز... بيست و چند سالته؟؟؟»، خوب شد!: «بيست و پنج!»، گرفت!، پسرش فوق فوقش بيست و، بيست و دو سالش ممکنه باشه: «بيست و پنج؟؟؟؟ اصلن به‌ات نمياد دختر... من رو گذاشتی سر کار؟؟ مثل ساعتت؛ آره؟؟؟...، راستش رو بگو چند سالته؟؟؟، بدجور به دلم نشستی!!!... »، حالا هی مرتب می‌زنه به دست و پام... صميمی هم که زود می‌شه مامان دکتر!: «باور کنين بيست و پنج سالمه...» می‌رسم، بلند می‌شم که، خانوم من بايد پياده بشم، اگه اجازه بدين، دستش رو می‌ذاره روی ميله‌ی صندلی که، نمی‌ذارم بری، اول بگو خونه‌تون کجاست بعد!!! «خانوم محترم! من کار دارم، الآنشم کلی دير کردم... يعنی چی آخه!»، بلند می‌شه که، منم باهات ميام پس!!!، همه‌ی دکترها مامانای بيکاری مثل اين دارن؟؟؟
داشتم می‌گفتم، من مردی رو می‌شناسم که کارش سوارشدن اتوبوسه...


مهر ۸۳