![]() |
« منجیل »
از این پرههای زمینگیر شده
بوی دریا میگذرد
و صدای زنی که با آخرین آوازش
بر زمین میافتد
پابند زیتونزارها نشدی
مرد،
دستهای سفیدت را
از عسل و بهارنارنج پر کرد
و سوار باد
به کوهها برگشتی
تا دنکیشوت هیچوقت نفهمد
آسیابهای بادی
برای این به آسمان نرفتند
که دلشان به موهای دختری بند بود
که آوازش
بوی زیتون و نارنج میداد
![]() |
« بادکنکها »
آسمان به ماه و ابر مینازد
و باد که میآید
ما زنهایمان را مثل بادکنک دستمان میگیریم
مانتوهای گرانشان را
به دوستهای مجردمان پز میدهیم
در کوچه باد میآید
و ما به شب جمعه فکر میکنیم
باد میآید
و ابرها را میکشد
روی پنجره
تا کسی ماه را
با لباس زیر نبیند