«بپا آن را به در و دیوار نزنی، آنتیک است کلی میارزد، بچهجان مگه داری
هندوانه میبری؟ مواظب باش اگر از دستت بیفتد با پول کلیههایت هم نمیتوانی یکی
دیگر بخری بگذاری جایش. بلی آن را هم بردار ببر توی وانت. بجنبید دیگر شب شد!»
سمسار که مرد کوتوله و فربهای بود، در جلیقهی طوسی کهنهاش که مثل سر طاسش روغنی
بود، گردتر هم به نظر میرسید. و در حالی که خندهای سرتاسر صورتش را پر کرده بود
میان سالن نیمهپر ايستاده بود که بیشتر وسایلش توی وانت بار شده بود و دستانش را
با شادی به هم میمالید.
سمسار چند تا داد دیگر سر کارگرها کشید و بعد روی پاشنهی پا چرخید و به سمت مرد
بلندقد و خوشلباسی رفت که کنار پنجرهی اتاق پذیرایی ایستاده بود.
بیرون پنجره مثل همیشه باد میوزید و برگهای شل درختان را به لرزه درمیآورد.
خوشبختانه شیشهی پنجره بسته بود و از بههمریختن موهای جوگندمی مرد جلوگیری میکرد
که خیلی مرتب و منظم به یک طرف شانه شده بود. مرد همینطور که به خیابان زل زده بود
توی دریای افکارش غوطهور بود.
«آقای مهندس میگویم عجب خاکی نشسته روی این اثباب و اثاثیهی شما، ها؟»
مرد به صدای سمسار به سمت او برگشت و بدون اینکه به صورتش حالتی بدهد گفت: «من
دکتر هستم و دکترایم را هم از دانشگاه امپریال لندن گرفتهام، به همین خاطر سالها
خانه خالی بوده و همین جوری رهایش کرده بودم. اینجا جایجایش برایم کلی خاطره
دارد.»
سمسار خندهی دیگری کرد و گفت: «ای بابا اختیاردارید آقای مهندس، شکستهنفسی
میکنید! ما که مدرک شما را منظورمان نبود، شما کمالاتتان مهندسی است، حالا فرصت
نشده درسش را بخوانید که دلیل نمیشود من به آقای با کمالاتی مثل شما احترام
نگذارم!» و مکثی کرد و پرسید: «مگر الان به پولش احتیاج دارید که میفروشید؟»
بعد انگار ترسیده باشد که نکند مرد یکباره از تصمیم خود برگردد، اضافه کرد: «البته
این خرت و پرتها که کلن به دردتون نمیخورد! همین بهتر که بفروشید و با خانوم
بچهها به یک سفر شمال بروید!»
مرد با چشمانش هیکل سمسار را برانداز کرد و گفت: «نه هنوز هم احتیاج ندارم، ولی
نمیخواهم دیگر به ایران برگردم و این وسایل هم همه متعلق به کس دیگری است، وصیت
کرده بود که تمام اموالش را پس از مرگش به خیریه ببخشیم. راستش تا دو سه روز پیش
وصیتنامهاش به دستم نرسیده بود، حالا هم دینی است که باید ادا شود. وسایل را
میفروشم تا پولش را بدهم خیریه!»
مرد سمسار با شنیدن حرف مرد به فکر فرو رفت و در دل کلی فحش و لیچار بار خود کرد.
عجب اشتباهی کرده بود که همان اول با دیدن اجناس قیمت را بالا گفته، طرف که دیوانه
شده بود و داشت این همه چیز باارزش را میفروخت پولش را بدهد خیریه، برایش فرق
نمیکرد که او چه قیمتی بدهد، عجب سودی را از دست داده بود. سمسار که سخت از این
شکست ناراحت شده بود، با بیحوصلگی مرد را به حال خود رها کرد، رفت سر وقت کارگرها
تا مواظب آنها باشد که دسته گل به آب ندهند.
سمسار که رفت پی کارش، مرد هم دوباره برگشت طرف پنجره و از میان شیشهی خاکگرفته
به آنطرف خیابان چشم دوخت. مرد از لابهلای برگهای نیمهسبز و نیمهزرد درختهای
چنار پیادهرو به یک نقطهی خاص خیره شده بود. روبهروی خانه یک نانوایی سنگکی بود.
نانوایی از خیلی سال پیش آنجا بود، یادش میآمد که وقتی خیلی کوچکتر بود از چند
نفر شنیده بود که نانوایی از قدیمندیمها آنجا بوده است!
نگاه مرد روی پیادهروی جلوی نانوایی، روی میز فلزی سوراخدار قفل شده بود. مشتریان
نانوایی از میز برای خنکشدن نانهایشان استفاده میکردند و از همان موقع تا الان
کنار پیادهرو نشسته بودند. مرد به آرامی چشمانش را بست و به درون دنیای خاطراتش
لغزید و به جایی هجرت کرد که خیلی برایش زیبا بود.
بوی نان داغ و تازه گوشهایش را پر کرد و صدای گفتوگوی خانمهایی که چادر گلگلی
سفید به سر کرده بودند و زیر چادر با هم میخندیدند. قیافهی شاطر جلوی چشمانش آمد
که تمام صورتش از گرمای تنور عرق کرده بود و سعی میکرد دور از دید مشتریان صورتش
را با دستمالی پاک کند که با آن روی پیشخوان را هم تمیز میکرد. یادش افتاد آن روز
وقتی شاطر نانش را داده بود، او با خوشحالی از لای صف زده بود بیرون توی پیادهرو
تا روی میز شبکهای نانش را خنک کند، برود خانه، خانهای که خیلی دور نبود، آنور
خیابان. ولی او دوست نداشت کف دستانش بسوزد، آن وقت نمیتوانست بنشیند و تکالیف
فردا را بنویسد. همان موقع آقای شاطر آمده بود بیرون و در حالی که صف را به هم
میزد گفته بود که دیگر آن روز نان نداشتند، چون شاگردش مریض بوده و آن روز
نتوانسته بود از بازار آرد بگیرد. هر کس کمی غر زده بود و بعد رفته بود پی کارش، جز
یک دختر جوان که لرزش تن نحیفش از زیر چادر نازک گلدارش آشکار بود. دختر با لحنی
عجیب به شاطر التماس میکرد که فقط نان به او بدهد، شاطر بیچاره هم مرتب به او
میگفت که حتا یک مشت هم آرد در دکان ندارد. دخترک خیلی ناراحت شده بود و چند
قطرهی بلوری اشک دور چشمان مرواریدسان و معصومش پدیدار شده بود. دختر برگشته بود
برود خانه که او هم طاقت نیاورده بود و نانش را به دخترک داده بود. دخترک هم لبخند
ملیحی زده بود و تندی از آنجا رفته بود.
دیگر یادش هست هر روز پشت پنجره منتظر میماند تا دختر برسد دم نانوایی و او هم که
حاضر و آماده منتظر این لحظه ایستاده بود، بدود بیرون و توی صف کنار او بایستد.
گاهی که زودتر نان او را میدادند، میرفت نانش را میانداخت روی توری فلزی و
آنقدر لفتش میداد تا نان دختر را هم بدهند و آن وقت میتوانست یک دل سیر صورت او
را نظاره کند که نانش را روی شبکه فلزی میگذاشت تا کمی سرد شود.
ولی بعضی اوقات دختر سریع نانش را میگرفت و به همان سرعت هم از آن جا دور میشد،
آن روزها تا فردایش که دوباره او را ببیند حالش گرفته بود. البته بعدها انگار دختر
هم متوجه او شده باشد، برایش صبر میکرد.
صدای سمسار که از پشت سر او را صدا میزد، دوباره وی را به خودش آورد.
«آقای مهندس، این قاب عکس و عکسش را چه کار کنم؟ توی لیست خریدنیست ها! اضافه
بکنمش به لیست؟»
مرد نگاهی به عکس کرد و به سرعت آن را از دست سمسار قاپید و گفت: «نه... نه این یکی
فروشی نیست، بقیه را ببرید». سمسار ابرویی بالا انداخت، دوباره رفت سر وقت کارگرها
تا سر آنها غر بزند.
مرد قاب عکس را گرفت جلوی صورتش و به تصویر درون آن دقیق شد. اشک در چشمانش جمع شد.
«مگر قول نداده بودی که همیشه با هم باشیم و اگر رفتیم با هم برویم. یادت هست که به
تو گفته بودم، تو پری آسمانی من هستی و میتوانی با وجودت تمام آرزوهای مرا برآورده
کنی؟ میدانی الان چه آرزویی دارم؟ دلم میخواست یک مجسمهی سنگی باشم و برای همیشه
اینجا بایستم و محلی را که اولین بار همدیگر را دیدهایم تماشا کنم! فقط همین.»
چند دقیقه بعد اتاق خالی، خالی شده بود. کارگرها همه چیز را از آنجا برده بودند و
غیر جثهی مرد که رو به پنجره ایستاده بود کسی آن جا نبود. سمسار توی حیاط بود،
حالش را نداشت برود بالا از او خداحافظی کند، به خاطر همین وقتی مرد را پشت پنجره
دید فقط برایش دستی به نشانهی خداحافظی تکان داد، ولی مهندس همینطور بیحرکت
ایستاده بود.
«حالا تو را خدا طرف یک بار رفته روسیه آمده چقدر افاده داره. فکر کنم جو گرفتتش
اینقدر بهش مهندس مهندس گفتم.»
سمسار سوار وانت شد و فرمان را حرکت داد. پشت وانت کارگرها با هم پچپچ میکردند.
«خوب شد آقا سمسار نفهمید ها». «آره خوب شد، آخر تقصیر ما چیست؟ ما هر چی تکانش
دادیم و زور زدیم از جایش تکان نخورد».
«تازه اصلن هیچ اسمی از مجسمهی سنگی کنار پنجره توی لیست نبود!»
می 2006
ساتهمپتون