یادم هست
آن روز که پای پدر
زیر چرخ حادثه شکست
سقف خانه که ترک داشت
خیالش راحت بود
پدر ما را به خدا سپرد
با وجود تو
خیال خدا راحت بود
و تکلیف روزهای ما روشن
یادم هست
آن روز که پای پدر
زیر چرخ حادثه شکست
هر کدام از ما
دردی شدیم
که روی دست دلت
باد کرده بودیم
و هیچ وقت این چنین
از بودنمان پشیمان نبودیم
یادم هست
آن روز که پای پدر
زیر چرخ حادثه شکست
فهمیدیم
همخونان ما
رفیق روزهای حادثه نیستند
البته
تو آنقدر دریا بودی
که محتاج سخاوت ابرها نبودی
تو را میستایم
تو را میستایم
در حد بضاعت واژهها
نه در حد زیباییات
من کیام
که فهم زیبایی آفتاب کنم
ای نور
ای از هر چه غرور به دور
تو با پدر
چقدر به هم میآیید
خدا میدانست
خدا میدانست
گروه خونی پدر
به آفتاب میخورد
مادرم
خورشید خانوم
اول دیماه ۱۳۸۵