« الف. میبارد، سقفِ خانهای چکه میکند، کارتنخوابی گوشهی خیابان کز کرده است... »
کوچه،
... سرد،
عصرِ روزی خزاننشسته،
درختان هنوز برگبهدوشاند،
سبز و سرخ و سپید،
... برف میبارد،
بوی خدا دیوانهات میکند،
کنجِ این کافهی تنها،
یک نوشیدنی گرم
عطرِ دانههای قهوهی زیر شیشهی میز
... موسیقی کلاسیک،
اشکال آوانمای رها در سکوت منوی روبهروی من
... اینها همه یعنی
هنوز هم میشود نفس کشید
یعنی...
هنوز...
اینجا میشود نفس کشید،
اگرچه دوردستها صدایم میزنند...
(عصرِ آدینهای سپید بالا، کافه کلاسیک ـ مهرسا.)
« ب. «غروب» دلگیر نیست. »
غروب،
آسمانی سرخروی،
نور میدود به آنجایی
شاید دور
... ساعتی انتظار
ستاره بَر خواهد شد
میدانم که چشمانم هنوز «دیدن» بلَدند
دلت نگیرد نازنین...
که طاق ستارهنشان را از «هموارگی ِ خورشید» دوستتر دارم.
« ج. مردی که پول داشت. »
گفتم: سلام
گفت: کاری داشتی؟
گفتم: حال شما؟
گفت: حالا چقدر؟
گفتم: روزگار به کام است؟
گفت: عجب، دسته چکم اینجا نیست...
... و
من بی هیچ خدانگهدار گفتنی گذر کردم.