پدرم کارمند بخش بایگانی یک سازمان دولتی بود. سی سال هر روز صبح زود بلند میشد
و میرفت سر کار. بعد از ظهر هم خسته و بیحال برمیگشت خانه. تمام آن سی سال از
کارش متنفر بود. اینکه صبح تا بعدازظهر یک جای خلوت بین هزاران پرونده بنشیند و از
بیکاری دیوانه بشود؛ اما تمام هفته را با سختی میگذراند به امید بعدازظهر پنجشنبه
و جمعه.
خانهمان دو اتاق خواب کوچک داشت با یک هال. اما آن چیزی که خانهمان را لااقل برای
پدرم جذاب و دوستداشتنی میکرد حیاط کوچکش بود با آن دو ردیف باغچه. باغچههایی پر
از انواع گلهای کمیاب. گلهایی که مال مناطق دیگر بودند و پدرم آخر هفتهها تمام
وقتش را صرف آنها میکرد. آن خانه را با هزار بدبختی خریده بودیم. آن موقع از آن
دو ردیف باغچه خبری نبود فقط دو خط موازی از خاک و علف بود. پدرم خاک هر دو باغچه
را عوض کرد و رویشان کود ریخت و چند گل فوقالعاده زیبا و کمیاب تویش کاشت. بعد
هر هفته گلها بیشتر و بیشتر شد. کاشتن گل برایش مراسمی داشت. تمام شبهای طول
هفته سرش توی کتابهای گل و گیاه بود. دنبال یک گل جدید میگشت بعد وقتی انتخابش را
میکرد و گل را با دوندگی و گشتن بسیار پیدا میکرد منتظر آخر هفته میماند. صبح
جمعه همهی افراد خانه را بیدار و دور باغچه جمع میکرد و بعد با تشریفاتی خاص گل
را میکاشت. افتخار اولین آبدادن به آن را همیشه خودش داشت به جز سالگرد ازدواجش
با مادرم که این افتخار به او میرسید. تمام هفته را برای جمعه لحظهشماری میکرد.
زندگیاش همان باغچه بود. بعد از چند سال صاحب یک باغچهی بینظیر شده بود. حتا
یادم میآید یک بار توی تلویزیون دربارهاش گزارش نشان دادند و گفتند. پدرم هم برایشان
در مورد گونههای نایاب گلهای باغچه سخنرانی کرد.
از آن به بعد هرچه حقوق میگرفت خرج باغچهاش میکرد. بعد از مدتی صدای مادرم بلند
شد و حتا چند روز رفت خانهی پدرش. حتا یک بار سقف اتاق خواب من ریخت و پدرم در
اتاق را بست و هیچ فکری برای تعمیرش نکرد.
این ماجرا ادامه داشت تا وقتی که محبوبترین و نایابترین گل پدرم خشک شد. یک روز
صبح وقتی مثل همیشه نگاهی به باغچه میاندازد جسد گل را میبیند و شروع میکند به
گریه. آنقدر گریه کرد که من و مادرم بیدار شدیم و هاج و واج خیره شدیم به او. گل
را با مراسم و تشریفات عجیبی خاک کرد و از آن روز به بعد وقت بیشتری برای گلها
میگذاشت و هر چند روز خاکشان را عوض میکرد، اما چند گل دیگر هم خشکید. پدرم شروع
کرد به شکستهشدن. باغچه دیگر برایش مهم نبود، پر از علف هرز شده بود اما هنوز بعضی
از گلهای باغچه نفس میکشیدند.
آن روزها پدرم با یکی از همکارانش آشنا شده بود وساعتها با هم بودند. صبح جمعه
میآمد خانهمان و تا بعدازظهر توی اتاق پدرم با هم حرف میزدند. اسمش گلستانی بود.
یک مرد قدکوتاه با کلهی تاس و یک شکم خیلی گنده. پدرم میگفت توی کار عتیقه خیلی
وارد است. خیلی وقتها جملههایی از گلستانی را برایمان نقل میکرد: «زیرخاکیهای
قجری خیلی زیادند، اصلن شاید توی تمام خانهها یکی پیدا کنی، عتیقههای گران.» این
معروفترینشان بود. پدرم با هر کس همکلام میشد این جمله را برایش میگفت و بعد
چند لحظه ساکت میشد و آرام میگفت: «در ضمن مثل گلها خشک هم نمیشوند» در و دیوار
خانهمان پر شده بود از ظرف و ظروف عتیقه. چیزهایی مثل کوزهی شکسته، کاسهی لعابی
ترکخورده، یک جالباسی گوزنشکل بیقواره، گلیمی تکهپاره و...
یک روز که از مدرسه برمیگشتم، جلوی در خانهمان چند تا از گلهای باغچهمان را با
برگ و ریشه و پیوند و خاک دیدم که نفسهای آخر را میکشیدند. داخل حیاط که شدم خشکم
زد. پدرم با یک کلنگ افتاده بود به جان باغچه. چند نقطه را گود کرده بود. هیچ اثری
هم از گل یا حتا علفی نبود.
وقتی مرا دید با لبخند گفت: «آقای گلستانی امروز صبح زنگ زد و گفت قبلن جای خانهی
ما و چند تا خانهی اطراف یک عمارت سلطنتی قجری بوده و پر است از زیرخاکی...».
خاکبرداریها و جستجوهایش هفتهای طول کشید تا آن روز صبح جمعه که با صدای فریادش
بیدار شدیم. یک کاسهی لعابی دستش بود و مدام میبوسیدش.
آقای گلستانی نیم ساعت بعد خانهمان بود و آن را عتیقه تشخیص نداد. او گفت که کاسه
عتیقه نیست و اصلن ارزشی ندارد. اما پدرم حرفش را قبول نکرد. مطمئن بود که عتیقه
است و میخواهست دوباره توی تلویزیون و روزنامه عکسش را بیندازند. از فردایش پای
عتیقهشناسها به خانهی ما باز شد. اما هیچ کس نبود که آن را عتیقه تشخیص بدهد.
همه میگفتند این کاسه حداکثر مال بیست سی سال پیش است و هیچ ارزشی ندارد. اما پدرم
حتا ذرهای هم حرفشان را باور نکرد. به نصف عتیقهفروشیهای شهر سر زده و نشانش
داده بود تا این که یکی از این عتیقهفروشها که خیلی هم معروف نبود کاسه را مال
دورهی قاجار تشخیص داد. باورش نمیشد که این قدر سالم مانده باشد، آنقدر سالم که
انگار همین دیروز درستش کرده باشند.
عکس پدرم را در حالی که کاسه را دستش گرفته بود توی روزنامهها چاپ کردند، تلویزیون
هم نشانش داد. پدرم کاسه را روی یک پایه توی هال خانهمان گذاشته بود و به هر کس
خانهمان میآمد در مورد قدمت و نوع لعاب کاسه اطلاعات میداد. زندگیاش همان کاسه
بود. روزی چند بار تمیزش میکرد، حتا برایش یک قاب شیشهای هم ساخت. مادرم اصرار
میکرد که کاسه را بفروشد و با پولش سر و سامانی به زندگیمان بدهد، اما پدرم هر
بار با بیمحلی میگفت این کاسه عزیز من است. چطور بفروشمش. کی عزیزش را میفروشد؟
گلستانی بعد از چند وقت پیدایش شد و به پدرم پیشنهاد کرد خانهی ما را بخرد.
میخواست خانه را شخم بزند تا شاید زیرخاکیهای دیگری پیدا کند، اما پدرم او را از
خانه بیرون کرد و از همان روز شروع کرد به کندن تمام خانه. چند روز بعد صدایی توی
خانهمان پیچید توی هال، پدرم سر جایش خشکش زده بود و جلوی پایش را نگاه میکرد،
تکههای سفال خیلی کوچک لعابخورده جلوی پای او روی زمین ریخته بودند. پدرم چند روز
گیج و منگ بود و با کسی حرف نمیزد. راستش قبلن هم زیاد حرف نمیزد. فقط شبها خیلی
آرام با کاسه صحبت میکرد، و مدام میگفت عزیزش است.
یک روز کلنگش را برداشت و افتاد به جان خانه. یکی دو هفته مشغول حیاط بود و بعد کف
هال و اتاقها را کند اما هیچ چیز پیدا نکرد... خانهمان دیگر خانه نبود ویرانه
بود. درست مثل یکی از ویرانههای قجری...