پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


سنگ بلورين

درنا نيری
dehgan_1349@yahoo.com


توضيح:
داستان «سنگ بلورین» کار خیلی درخشانی نیست، و از نظر برخورد با مضامین این‌چنینی آثار مشابه زیادی وجود دارد. اما تلاش برای داستان‌نویسی، و زحمت یک نویسنده‌ی تازه‌کار در آن مشهود است.
بنا بر این و بنا بر اصل حمایت از نویسنده‌های نوپا در خزه، این اثر منتشر می‌شود.
سردبیر

------------------------

سنگ بلورين


صدای دور شدن قدم‌هایش را روی شن‌های کف حیاط شنیدم. از پنجره بیرون را نگاه کردم. اثری از او نبود. سنگ را از داخل کیفم برداشتم و بیرون رفتم. بوی علف باران‌زده همه‌جا پیچیده بود. ردیف شمشادها و بوته‌های گل دورتادور حیاط دیوار کشیده بودند. از کنار بوته‌های گل گذشتم. روبه‌روی در خانه‌ی مرد ایستادم. همین که دستم را بالا بردم تا در بزنم، در باز شد. میان درگاه ایستاده بود. سلام کردم و سنگ را کف دستم به مرد نشان دادم. گفتم:
«داخل شکم ماهی‌ای بود که دیشب بهم دادی.»
درخشش دانه‌های بلورین سنگ زیر نور آفتاب بیش‌تر از قبل بود. لبخندی زد. دستم را گرفت و به درون خانه کشاندم.
کاری نمی‌توانستم بکنم. مشکل او با این سنگ و ده تا مثل این سنگ حل نمی‌شد، یا شاید صدتا. حتا به اندازه‌ی همه‌ی آن‌چه با ندانم‌کاری‌هایش به باد داده بود. سنگ هدیه‌ی ناخواسته‌ی مرد بود، چرا به او بدهم. اگرچه مرد هم آن را نمی‌پذیرفت. مرد کسی بود که می‌توانستم به او تکیه کنم و با کمکش، از چیزی که مثل خوره به جانم افتاده بود و مرا رنج می‌داد، خلاص شوم. قدرت این کار را در او می‌دیدم.

جلوی پنجره ایستاده بودم و دریا را تماشا می‌کردم. بچه‌ها در ساحل بازی می‌کردند. موج‌ها آرام به ساحل می‌آمدند و برمی‌گشتند. دریا تا خط افق ادامه داشت و به انتهای آسمان می‌رسید.
مرد روی خط افق داخل قایق کوچکش نقطه‌ی سیاهی بیش نبود. قایق نزدیک‌تر آمد. کلاه حصیری لبه‌پهن سر و صورتش را پوشانده بود. بچه‌ها متوجه مرد شده بودند. سریر یک دستش را سایبان چشم‌هایش قرار داده بود. به افق نگاه می‌کرد. سراج در حالی که پاهایش تا بالای ران در ماسه‌های ساحل دفن شده بود، نیم‌تنه‌اش را رو به دریا چرخانده بود تا مرد را ببیند.
قایق نزدیک و نزدیک‌تر شد. تا من به ساحل بیایم مرد از قایق بیرون آمده بود. طناب را به دست سریر داد که جلو رفته بود. قایق آن‌طرف‌تر روی موج‌ها بالا و پایین می‌رفت.
تکه‌های گوشت را با همین قایق وسط دریا می‌برد و خوراک ماهی‌ها می‌کرد. قایق کوچک ماهی‌گیری‌اش را به آب می‌انداخت. جلوی پنجره می‌ایستادم تا روی خط افق به نقطه‌ی سیاهی تبدیل و بعد ناپدید شود. سطل فلزی را در دست راستش می‌گرفت و به طرف قایق می‌رفت. سطل را که می‌دیدم دلم آشوب می‌شد.
از قایق پیاده شد. در دستش ماهی بزرگی به نخ ماهی‌گیری آویزان بود. همان‌طور که به طرفم می‌آمد آن را بالا گرفت.
«ماهی نمی‌خواهی؟»
نمی‌خواستم ولی نه نگفتم. شاید به خاطر پنجره‌ی خانه‌ای که به ما اجاره داده بود. پنجره رو به دریا باز می‌شد. ماهی را گرفتم.
«می‌پزم برا شام. مهمون ما باشین.»
لبخندی زد. سر تکان داد. ماهی را داخل خانه بردم. روی میز آشپزخانه، داخل سینی، فلس‌ها را از پوست ماهی جدا کردم. شکمش را شکافتم. مایع لغزنده‌ی تیره، ته دلم را به هم زد. فکر این که ماهی‌هایی که خواهیم خورد از آن گوشت خورده باشند، ته دلم را چنگ زد. شکمش را خالی کردم. ماهی قطعه‌قطعه‌شده را در ظرفی گذاشتم. هنگامی که خواستم آشغال‌ها را در سطل زباله بریزم، سنگ را دیدم. آن را زیر آب شستم. دانه‌های ریز بلورین که به یکدیگر چسبیده بودند و می‌درخشیدند. انگار تعداد زیادی منجوق ریز سیاه به هم چسبیده باشد. رنگ‌ها در تلألو دانه‌ها حل شده بودند.
اگر او می‌دید، می‌برد و می‌فروخت. مثل همه‌ی دار و ندارمان که فروخت. مگر وقتی داشت چه گلی به سر من زد. آن‌قدر دخترهای بزک‌کرده در شرکتش این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند که یاد من هم نمی‌افتاد. وقتی هم اعتراض می‌کردم...
قرار بود برویم سر مزار پدرم. مگر داروندارش را از او نداشت. پشت گوشی گفت:
«کارم تو شرکت طول می‌کشه. نمی‌تونم بیام. خودتون برید.»
رفتم شرکتش. تعطیل بود. سرایدار گفت: «خودم در را پشت سرش بستم.»

سنگ را داخل کیفم گذاشتم. از پنجره بیرون را نگاه کردم. سریر و سراج سطل قرمز رنگ را از ماسه پر می‌کردند. مرد دیوارهای قلعه‌ای را که ساخته بودند شکل می‌داد. پنجره‌ی ساختمان قلعه را می‌دیدم. حیاط قلعه آن‌قدر بزرگ بود که سریر و سراج می‌توانستند در آن بنشینند. با خود فکر کردم ساختن قلعه‌ای به این بزرگی تا شب طول می‌کشد. وقتی مرد با بچه‌ها بود، آن‌ها یادی از من نمی‌کردند. قطعه‌های ماهی در روغن داغ سرخ می‌شدند. به یاد سبزی‌پلوهای داخل فریزر افتادم. دستی دستی آواره‌مان کرده بود. هیچ کس نمی‌دانست ما کجا هستیم. یک زندگی کاملن مخفیانه. اگر او را می‌گرفتند تا ابد باید آب‌خنک می‌خورد. ولی این جگر مرا خنک نمی‌کرد. او باید می‌مرد.
بی‌چاره مرد. فکر می‌کرد همه‌ی این‌ها به خاطر اوست. نمی‌دانست یک کینه‌ی دیرینه است. من نمی‌توانستم به آخرش فکر کنم. تنهایی از پسش برنمی‌آمدم. برای مرد خیلی سخت نیست. از پیشنهاد غیرمنتظره‌اش اصلن تعجب نمی‌کنم. همه‌ی کارها را خودش انجام می‌دهد. اسلحه را تهیه می‌کند. بچه‌ها را شب در خانه‌ی خودش می‌خواباند. حتا جسد را هم خودش می‌برد و در فریزر خانه‌اش جا می‌دهد. فریز را تمیز می‌کنم. آخرین نشانه‌های او را که لکه‌های خون خشکیده بود پاک می‌کنم. بچه‌ها حتا در همان هفته‌ی اول نبودنش هم سراغش را نمی‌گیرند.

در باز شد و بچه‌ها با پاهای پر از ماسه به داخل دویدند. هنوز صدای اعتراض من در خانه نپیچیده بود که به طرف حمام رفتند. ردی از ماسه روی موکت کف به جا مانده بود. قامت کشیده‌ی مرد دهانه‌ی در را پر کرد. روسری‌ام را مرتب کردم. از روزی که آمده بودیم، روسری‌ام را از سرم باز نکرده بودم. مگر وقت خوابیدن. دلم می‌خواست با این روسری درِ گونی‌ای را می‌بستم که جسد همسرم در آن قرار دارد. وسایل بازی بچه‌ها را از دستش گرفتم. تعارف کردم. تشکر کرد.
«بیرون منتظر همسرتون می‌مونم.»
چای تازه دم کردم و دو پر گل سرخ داخل قوری انداختم. بشقاب بیسکویت را کنار فنجان چای داخل سینی گذاشتم. به افق خیره بود و صندلی را تاب می‌داد. مرا که دید، صندلی از حرکت ایستاد. سینی را روی میز کنار دستش گذاشتم. از جا بلند شد.
«بشینید.»
«نه، میز شام رو می‌چینم، الان دیگه پیداش می‌شه.»
بچه‌ها از حمام بیرون آمدند. سریر تی‌شرتش را پشت و رو پوشیده بود و یقه‌ی بلوز سراج به داخل مانده بود. موهای‌شان را خشک کردم. با هم پرسیدند:
«عمو کو؟»
«جلو ایوونه.»
بچه‌ها هم نبودنش را حس نمی‌کردند. مثل او که وقتی بود بچه‌ها را نمی‌دید. من کنارش خوابیده بودم. صدای لولاهای در را که می‌شنوم، زانوهایم را روی شکمم جمع می‌کنم و سرم را بین دست‌هایم روی سینه‌ام خم می‌کنم. مثل جنین در شکم مادرش. اولین گلوله را مرد شلیک می‌کند. صدایش برخلاف انتظارم نرم و آهسته است. انگار آب دهان را با صدا بیرون بیندازی. از تخت پایین می‌آیم. اسلحه را به من می‌دهد. طول می‌کشد تا ماشه را فشار بدهم. از شتاب شلیک قدمی به عقب پرت می‌شوم. قبل از این که من شلیک کنم او مرده است. پیش از آن که حس کند دارد می‌میرد. خون قرمز بالش را رنگ می‌زند. ملحفه‌ها را همان شب کنار ساحل آتش می‌زنم. او هم کمک می‌کند. وقتی لکه‌های خون را روی ملحفه‌ی سفید می‌بینم یاد بیمارستان می‌افتم. پرستار به او که در انتهای سالن ایستاده بود اشاره کرد و گفت:
«دیدم که اون آقا از اتاق بیرون اومد.»
باور نمی‌کردم که کار او باشد. وقتی دار و ندار پدر را بالا کشید فهمیدم. مرد این‌ها را نمی‌دانست. برای چه باید به او می‌گفتم؟ برای او چه فرقی می‌کرد که پدرم چطور مُرده؟ یا کی شیر اکسیژن را بسته است؟ کاش او را خفه کنم. همان‌طور که پدرم را خفه کرد.

از پنجره بیرون را نگاه کردم. سریر روی شکم مرد نشسته بود و سراج صندلی را تاب می‌داد. در ابتدا بچه‌ها با او غریبی می‌کردند. این فاصله زیاد طول نکشید. نان‌قندی‌هایی که مرد پخته بود مشکل را حل کرد. من هم کمک کردم. خودم اولین نان شیرینی را با خنده و شوخی برداشتم. مرد متحیر مانده بود. نگاه عمیقی به من انداخت که بعدها بارها تکرار شد. سیاهی شب کم کم روی ایوان پایین آمد. سایه‌ی او را دیدم. شن‌های کف حیاط زیر قدم‌هایش به صدا درآمدند. از جلو پنجره کنار رفتم. صدای احوال‌پرسی‌شان را شنیدم. به داخل آمد. با تکان سر به پنجره اشاره کرد.
«این، این‌جا چی کار می‌کنه؟»
«ماهی برامون آورد، گفتم شام بمونه.»
سر میز شام رو به مرد پرسیدم:
«پیش اومده تو شکم ماهی‌های این‌جا سنگ قیمتی یا مروارید باشه؟»
همه نگاهم کردند. مرد خندید.
«نه، من که تا حالا نشنیدم.»
همسرم گفت:
«مروارید تو صدفه نه تو شکم ماهی. اون هم در جنوب نه در شمال.»
بعد با نگاهش به من فهماند که:
«روسری‌ات رو بکش جلو»
مرد به من نگاه کرد. مثل همان نگاهی که موقع بلعیدن شیرینی‌ها به من انداخته بود.