« ۱ »
شاید!
شعر همین است
که من عاشق تو باشم
و تو!
با هر که میخواهی
« ۲ »
کاش
همچون داغ آب
بر جویبار
نشانهای داشتم
« ۳ »
حالا که این قصه به پایان میرسد
بی رودربایسی!
شما هم در قتل من دست داشتهاید
« ۴ »
میگویم: سلام
کسی جوابم نمیدهد
پس خدانگهدار میگویم!
شاید از سر اتفاق
کسی دستهایش تکان بخورد
« ۵ »
هرچه پیشتر میروی
افق دورتر میشود
« ۶ »
... تو كه رفتی!
ماه هم راهش را گرفت و رفت
و مسیری از مورچگان
که قیشدههای دیروز را میبرند
« ۷ »
با تو پرندهشدن
چه آسان
است
« ۸ »
پاگیر شدهام
پاگیر مذهبی تازه
که حرمت آفتاب را لکهدار! نه
و عصمت عشق را
بی هیچ کدورتی
در رنجش عصر پنجشنبهها
میبخشد به اولین سلام
« ۹ »
دیگر!
آدمی را دوست نمیدارم
میخواهم درخت باشم
پرندگان را
بیشتر دوست دارم
« ۱۰ »
فکر میکنی
برای فریبدادن شب
چقدر باید مهربانی کرد؟
« ۱۱ »
میخواهم نگاهت كنم
اما
دیرم میشود
« ۱۲ »
هرگز عاشق نبوده
خطی صاف
« ۱۳ »
وقتی دستهایت لرزید
و دلت لیز خورد
در رودخانهای
كه ماهیهای قزل
تسلیم نمیشوند
تازه میفهمی
عاشق شدهای
« ۱۴ »
گفتم:
پیامبرم!
نامهها را به صندوقهای پستی
شما میرسانم
گفت: پس معجزه کن
معجزه كردم
روبهرویم نشسته بود!
« ۱۵ »
شاعر که باشی
دنیا برای بخشیدن
کوچکترین واژه است