کاش «ادبیات داستانی در ایرانزمین» ترجمه نمیشد، تا این یک ذره احترام سطحی
به نزد خود ایرانیان نمیریخت: راحتتر بود که این احترام ـ مثل خیلی چیزهای
دیگرمان پیش انگلیسیزبانها ـ از بین میرفت.
اول شناسنامهی کتاب (یا جزوه) ۱۸۲ صفحهای، که از انگلیسی به فارسی برگشته:
از سری مقالات دانشنامهی ایرانیکا
زیر نظر احسان یارشاطر
ادبیات داستانی در ایرانزمین
ترجمهی پیمان متین
با مقدمهی ابراهیم یونسی
نشر امیرکبیر، ۱۳۸۳
«ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول/ زین هواهای عفن، وین آبهای ناگوار؟
مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه/ ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار
مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه خصم/ جهل را در دست تیغ و عقل را در پای خار»
از استاد جمالالدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی
«ندانم کجا دیدهام در کتاب/ که ابلیس را دید شخصی به خواب
به بالا صنوبر به دیدن چو حور/ چو خورشیدش از چهره میتافت نور
فرا رفت و گفت: ای عجب! این تویی؟!/ فرشته نباشد بدین نیکویی!
تو کاین روی داری به حسن قمر/ چرا در جهانی به زشتی سمر؟
چرا نقشبندت در ایوان شاه/ دژم روی کردهست و زشت و تباه؟
شنید این سخن بختبرگشته دیو/ به زاری برآورد بانگ و غریو
که ای نیکبخت این نه شکل من است/ ولیکن قلم در کف دشمن است»
از استاد سخن، سعدی شیرازی، بوستان، باب اول، به تصحیح مرحوم استاد دکتر یوسفی،
انتشارات خوارزمی
بیايیم از دریچهی نگاه نویسندهی «حاجیبابای اصفهانی»، شهر کوچکی بسازیم و قلم را
بدهیم دست تمام ماستبندان شهر که مقالهای ادیبانه بنویسند در مدح و ثنای بهترین
ماستبندان! از پیش نتیجه معلوم است و به صورت مثلی سایر و رایج درآمده است که «هیچ
ماستبند و ماستفروشی نمیگوید ماست من ترش است». پس در واقع همهی ماستبندان،
ماست خود را بهترین خواهند دانست و در مدح خود و کاسه و تغارش، به سبک حجازی و شاید
ارونقی کرمانی و نامدارانی دیگر از این صف طولانی، مقالهای مینویسند که نگو و
نپرس!
اما اگر ماستبندی کره و پنیر و خامه نمیساخت و ماستبند رقیب غیر از ماست مثلن
خامهای هم میساخت، ماستبند اولی به دروغ صفحهها در مدح خامهی نساختهاش پر
نمیکرد!
حالا کار ما اهل قلم و نویسندگان نسل اول (یا نسل ۵/۱) به کجا رسیده که بدون هیچ
شرم و حیایی از نویسندگان جوان، مدح خود میگوییم، آن هم به فریب و ریا و جالب این
است که انتظار داریم نویسندهی جوان، شرف و حیثیت نوشتن را از ما یاد بگیرد، چرا که
میدانیم لوح سینهی جوان سفید است و کلک و حقه را نمیشناسد.
اینک واقعن پسندیده است نویسندهی سالمند و قدیمی، که بسیاری او را از نسل اول
میدانند و به قول ظریفی بعد از پنجاه سال نوشتن به اندازهی موهای سرش شاهکار
تحویل جهان ادبیات داستانی ما داده است، یعنی جناب آقای «جمال میرصادقی» در
مقالهای مثلن اصولی، در ایرانیکا، دم به دم از خودش نام ببرد؟ بدین قسم، آن هم نه
یک بار و دوبار: «صادق چوبک مفاهیم عشقی را به شیوهی ناتورالیستی یا رویايی و
غالبن متأثر از اصول روانکاوانه، تشریح میکند و بر نویسندگانی از نسل بعد همچون
جمال میرصادقی و کتابش درازنای شب و همچنین هوشنگ گلشیری در «کریستین و کید»
تأثیرگذار بوده است».
بگذريم از اين که جناب ميرصادقی پیشتر (مثلن دو صفحه پیشتر) در رئالیسم، باز نام
خود را به عنوان بهترین آورده. جالب آن که در همان سال ۱۳۴۸ که درازنای شب او چاپ
شده، در مجلهی فردوسی همان سال، منتقد صریح و آگاه جناب هاشمینژاد نقدی دربارهی
آثار او نوشته، که ما بعد از چهل و چند سال عینن نقد را از مجلهی فردوسی نقل
میکنیم. (آن مقاله را میتوانيد در اينجا بخوانيد: «...
و خطابههای تدفین است»)
میرصادقی، با هوشیاری، کتاب پر از نقص خود را با کریستین و کید گلشیری همتراز
میکند. در صورتی که کریستین و کید، با آن نثر محکم و جذاب و سبک خاص، عشق را،
عشق انسانی غربی را در برابر عشق انسان شرقی میگذارد که خود بحثی جامعهشناختی
ساخته است: عین اقتصاد آدم شرقی در برابر آدم غربی و هر چیز دیگر که به
جامعهشناختی و در نهایت استعمارگری منجر میشود. جالب این که در چند صفحهی بعد،
«نمازخانهی کوچک من» گلشیری را با داستان کوتاه «دوالپا» خود همتا میداند. در
صورتی که اصولن سبک و سیاق، نگاه، جذابیت نثری، شکستن عادات کهنه و نخنما و شعاری
داستان را در کارهای گلشیری میبینیم که در هیچ کدام از کارهای میرصادقی، نشانهای
از آنها نیست.
اما از همهی اینها (که الحق برای نویسندهای سالمند، صاحب آن همه اثر، از داستان
کوتاه تا رمان، سخت ناصواب و آزاردهنده است) میتوان چشم بست و چنان به خود
قبولاند که اتفاقی خاص نیفتاده است. اما اصل حرف من بر این نکته است که عین بغض
در گلو میماند و آن را درشتتر از متن مینویسم تا بهتر به چشم آید:
دغدغهی شکوهآلود و از سویی هم شکوهمند در سینهی عینالقضاتها و سهروردیها و
حلاجها تا شمعی که به قول شاعر، در باغشاه به دست شاه قجر خاموش شد، تا آنهایی
که زبانشان را بریدند و با آمپول هوای مختاری جلاد، به قتل رسیدند، همه دغدغهی از
بین رفتن عدالت بود و ستمی که جانشین آن میشد، که همه بدون استثنا از زبان سعدی آن
را شنیده بودند و در جان خود به خون ناپیدای خود، زیرش به تأیید امضا کرده بودند،
که اگر اشتباه نکنم سعدی در گلستان خود آن را نوشته بود که آن چه از آن را به یاد
دارم میآورم، در صورتی که میدانم خود نوشته هزاران بار زیباتر و عمیقتر و
کاریتر است. میفرماید:
«روز نخست ستم بدین اندازه که حالا هست نبود و عدالت نیز این همه به ضعف و ناتوانی
رانده نشده بود. در طول روزگاران، هرکس آمد چیزی بر ستم افزود و قدری از عدالت را
کند و دور انداخت و این چنین شد که امروز ستم بدین غایت که میبینیم رسیده است!»
اینک جناب آقای جمال میرصادقی! گیرم در همین ده پانزده صفحه نوشته، چند بار دیگر
نام خودتان را به قیاس با گلشیری و صادق چوبک نه، با قیاس به همینگوی، فاکنر،
مارکز،
فوئنتس، یوسا و کولتازار و دیگران نوبلگرفته میآوردی و این نامهای جوان را
فراموش میکردی، نویسندگان صاحب سبکی را که خیلیهاشان هنوز به سی سالگی
نرسیدهاند، اما بعضیهاشان از نظر سن و سال، شاید دو، سه سالی از شما کمتر داشته
باشند، نویسندگانی را که با عناد (مشخص است از نثر و نگاهتان!) از نامشان
گذشتهای، نویسندگانی که فقط نام چند نفرشان را میآورم، که در این آشفتگی فکری به
یادم میآیند:
نویسندگانی جوان مثل احمد غلامی، محسن فرجی، حسن محمودی، مرتضائیان آبکنار؛ و
نزدیکتر به سن و سال خودتان: احمد بیگدلی، محمد ایوبی، خانم فریده رازی، میهن
بهرامی؛ و باز جوانترها امیرعباس بیگدلی، خانم پروین نکوروح، شهریار مندنیپور،
زویا پیرزاد و...
اما دلگیری عمدهی من مربوط میشود به نویسندهای انسان و بزرگوار، که چند سال پیش
فوت کرد و شمایان کاری کردهاید که نامش را همه از یاد بردهاند، «جمال شهران» را
میگویم با رمان درخشان «در جستجوی زندگی» و مجموعه داستانهای بسیار خوب و زیبایش
«و عبادالله صالحین»، «سقاخانه» و... به مجموعهی شعرهای او کاری ندارم. وجدانن
رمان دویست صفحهایاش را بخوانید (اگر پیدا کردید)، آن وقت کلاه خود را قاضی کنید
که او نثر فارسی و اصولن داستاننویسی را پیش برده یا کارهای شما؟ میخواستم برای
حسن ختام، شروع و انتهای داستان «مرگ و شهرزاد» شما را بیاورم که در مجلهی رودکی
چاپ شده. اما از آن گذشتهام چون قرار است یکی از جوانهای خیلی جوان نقدی بنويسد
دربارهی «مرگ و شهرزاد» شما و «هزار و سومین شب شهرزاد» من یعنی محمد ایوبی که ۴،
۵ ماهی پیش در نشریهی جنوبی میرزا چاپ شده، و نگاه من و شما و هستهی اصلی قصهها
را بسنجد با آوردن نمونه از هر دو کار. مطمئن باشید این قلمزدنها برای ضعیفتر
نشدن عدالت است، پس من و شما تا رسیدن به مفاهمهای انسانی مینویسیم و نقد میکنیم
تا سیهروی شوم ـ به قول حافظ ـ چون باید آن که در او غش باشد، به سیهرویی قانع
شود.