توضيح خزه:
مقالهی زير در سال ۱۳۴۸، در مجلهی «فردوسی» منتشر شده است. برای آگاهی از مناسبت
انتشار مجدد آن در خزه، به مقالهی زير مراجعه کنيد:
دايرةالمعارفنويسی
ايرانی، نوشتهی محمد ايوبی
* * *
... و خطابههای تدفین است
توضیحی دربارهی «شبهای تماشا و گل زرد»، مجموعهی داستان از جمال میرصادقی
نوشتهی قاسم هاشمینژاد
!woof! woof! woof... آدم را به فریاد میآورد این اثر. عاصی میکند. به ستوه میآورد
و با کلام چاپی عقیم و عایق و اختهاش به گلاویزی میکشاند. مرگنامه است این،
خطابهی تدفین است و مبتذل و بیمایه است. و آدمی را به رقت میآورد. و دست آخر آن
که «هیچ» است.
با این همه از همین هیچ است که سخن میخواهم بگویم و اگر از قلمرو «نقد» گریختهام
و به خشم میدان دادهام، برای آن است که این اثر مطلقن در قلمرو نقد نمیگنجد. چرا
که هر اثر هنری با تولد خوبش، معیارهای ارزیابیاش را نیز به دنیا میآورد، و نقد
هر اثر نوزادی، به مثابهی «جفت»، سایه و همزاد آن است. به تعبیر دیگر هر اثری
شایستهی چنان ارزیابی است که از آن میشود، اگرچه آخرین ارزیابی نباشد. و «شبهای
تماشا و گل زرد» از آن جهت در قلمرو نقد نمیگنجد که اساسن پرت از رسم و راه قصهنویسی
است. این کتاب از عمق یک نیاز اصیل و یک تجربهی کامل برنخاسته است تا از «من»، «دیگر»
سازد. این داستانها نوشته شده است تا اسمی که به برکت پر و بال دادن روزنامهها در
لانهی قصهنویسی امروز افتاده است، پیش چشم کشانده شود. تا تذکری باشد برای فراموشکاران
و یحتمل خار چشمی برای من و تو که به افسانهها باور نداریم و اگر من در این جا سخن
از «شبهای تماشا...» میرانم، برای دریدن پردهی پرنقش این افسانههای موهوم است.
«میرصادقی» هر از گاهی، با انتشار یک کتاب قصه میخواهد مختصات خود را در قصهنویسی
معاصر یادآور شود ـ غافل از آن که چون مور، در تاس تکرار و بیهودگی و ابتذال افتاده
است.
«جمال میرصادقی» نویسندهی فرصتباختهای است و چنگ در هوا میزند. در اساطیر یونان،
مظهر فرصت ناپایدار و تندگذر، مردی است به اسم kairos، و از پسرزادگان زئوس، با
زلفی دراز و انبوه که بر بالای پیشانی او آویخته، اما در پس سر بی مو است. «فرصت»
تنها یکبار به دیدار تو میآید و لمحهای نمیپاید و اگر هشیار باشی باید، ناغافل،
دستت را دراز کنی و مویش را در چنگ بگیری، وگرنه «فرصت» در چشم بههمزدنی پشتش را
به تو میکند و دیگر برای بازیافتش دستآویزی نخواهی داشت...
از «برفها، سگها، کلاغها» تا «شبهای تماشا...» چند سال فاصله افتاده است؟ ده
سال، دوازده سال، پانزده سال؟ میرصادقی فرصت «کایروسی» را از دست داده است و حال
بیهوده در هوا چنگ میاندازد. اما زمان به سود اوست. زمان به سود میرصادقیها است.
وقتی انتشارات «N.I.L» کتابت را انتشار دهد باید به خود ببالی. چه گفتی؟ N.R.F؟ آه،
بله. چنین انتشاراتی هم از قضا هست. اما از خصوصیات کتاب رشته انتشارات اولی آن است
که باید نثر و تفکرت عقیم و عایق باشد و سخنانت در حروفی سترون و بیحالت که محمل
هیچ احساس و عاطفهی پایداری نیست، پیچیده شود ـ و اگر از صافی «دانش و هنر و
ادبیات» هم گذشته باشد، چه بهتر. بله. میدانم، قصهنویسهای مستعدی هم هستند که «با
نفقهی اوقاف سینمايی...» ولی شهرت را فراموش کردهای. اصلن چرا اینها باید دستمال
به سربی دردشان ببندند؟ چه کارشان به قصهنویسی. بروند همان فیلم ببینند. بنشینند
داستان بخوانند. از همین داستانهای...
«شبهای تماشا و گل زرد» با فقدان کامل «شعور ادبی» ساخته شده است ـ اگر این تعریف
تأملانگیز «سارتر» را از شعور بپذیریم که: «شعور، رخنهیی است در وجود.» میرصادقی
که به تصلب شرائین گرفتار آمده، هرگز به مرحلهی خودآگاهیای ـ که هگل نظر دارد ـ
نرسیده است. درستتر آن که «میرصادقی» در این کتابش و در این لحظه از زمان با
خویشتن خویش صادق نیست. او فریبخوردهای ترحمانگیز است که Blake دربارهشان میگوید:
«با چشم سر میبینند، نه با چشم دل.»
نه، میرصادقی حتا عکاس رهگذر هم نیست. لوح بیخاصیتی است، افتاده در گذرگاهی شلوغ
که هر دستی بر آن خطی به یادگار، یا از سر هوس میکشد. از مجموعهی این خطهاست که
او با قلمی که «شیوهی درستنویسی را به خوبی میداند» یک داستان صد در صد عقیم، صد
در صد عایق میسازد. همین فردا او داستانی به آن اختصاص خواهد داد تا چشم Macleish
کور شود ـ چرا که داستان او خود یک مقالهی شیرین است در ستایش دانش و تکنیک و
شهامت بشری. و اگر روزی همهی حرفها، به خاطر دامنزدن روزنامههای جنجالی بر سر
مسایل معتادین و «شیطان سپید» بود، داستان او نام مجرد دیدهفریبی خواهد داشت، «شب،
شبی تاریک»؛ و اگر روزی دیگر مسئلهی دختران و پسران «فاسد»ی که در دیار فرنگ یللی
تللی میخوانند در روزنامهها علم شود، داستان او «از پشت پردههای مه» خواهد بود.
چه کند، نویسنده تصمیم گرفته است گزارشگر جامعهیی باشد که در آن میزید و چه کند
که داستانهایش نه داستان، که گزارشوارههای مفلوک و بیخاصیتی است. و اگر داستانهای
میرصادقی کسی را نمیگریاند، برای آن است که از زبان بیگانهای نقل میشود. بیگانهیی
که کسی را به همدردی نمیخواند چرا که زبانش از سر بیدردی به سخن باز شده است.
میرصادقی قادر نیست حتا تمثیلها را ـ که خوشایند او نیز هست ـ به درست به کار گیرد.
تمثیلسازی او، در حد تمثیلسازیهای احساساتی و رمانتیکمآب بیست سال پیش و تمثیلسازیهای
داستانهای وسط مجلهای امروز است. و تو گویی در این فاصله، زمانی بر نویسنده
نگذشته است و تو گویی میرصادقی از تجربههای قصهنویسی ایران بیخبر است یا خود را
به بیخبری میزند. میرصادقی که توانایی بهکارگیری تمثیلها را به نحو آگاهانه در
بافت قصههایش ندارد، به ترتیب خوشاحوالی یا بداحوالی قهرمانان قصهاش، اشیاء و
عناصر بیرونی و عینی را در هالهیی از احساسات و عواطف باسمهای و غیر اصیل رنگ میزند.
مثلن نمونه بیاورم. نگاه کنید به قصهی «جویبار» که قهرمان داستان مردی اداری است،
«سنگین و منگ» از در خانه بیرون میآید و «قدمهایش خسته و سست او را به جلو» میبرد.
و آنگاه:
«هوای بیرون سرد و گزنده بود. تکهپارههای کبود ابر، آسمان را سراسر پوشانده بود.
برگهای خشک، زیر پایش خرد میشد: خششش. صدایش چندشانگیز بود. کسی توی کوچه نبود.
کوچه با برگهای خزانزده، تنها مانده بود.» (ص ۷۸)
که استفادهای بدون «شعور ادبی» از تمثیلها، قصه را تا حد خاطرهای که یک نوجوان
احساساتی نگاشته باشد، پائین میآورد. و زمانی که میخواهد خوشحالی قهرمانانش را
در عناصر و اشیاء بیرونی منعکس کند، نتیجهی کار چنین چیزی از آب درمیآید:
«پروین چشمهای خوشحال و درخشان خود را به او دوخت... باران تند و یکریز میریخت،
روی قیر ریز خیابان و پیادهروها جویهای آب راه افتاده بود. باد قطرههای درخشان
باران را مثل چتر بلورینی بر فراز خیابان پرواز میداد و زیر شیروانیها میغرید و
سوت میکشید.»
با این همه، میرصادقی، قادر نیست خوانندهاش را در درک و همبستگی با احساسات و
عواطف قهرمانان قصهاش یاری کند. چون که به رغم بیان احساساتی و حتا گاه مضحک و
خندهآورش، توصیفات او از شور افتاده است و فضای مناسب به کمک آنها آفریده نمیشود.
چرا که به گفتهی Colerige: «حتا مقدسترین عاطفههای انسانی نمیتوانند هیچ گونه
تأثیری بر ما بگذارند مگر آن که بتوانیم در جریان سلسله وقایعی که کنجکاوی ما را
برمیانگیزانند، به آن عواطف دست یابیم.»
میرصادقی اما در آفریدن یک سلسله وقایع انتظامیافته و منسجم که درونمایه (Theme)
و شگرد (تکنیک) هر دو را، به کار گرفته باشد ناتوان است. قصههای او فاقد یک بینش
عمیق است و لاجرم فاقد اوج ماجرایی و کشاکش ماجرایی است. مثلن نگاهی میافکنم به «از
پشت پردههای مه» مثلن، نگاهی میافکنم به «فاجعه» مثلن، نگاهی میافکنم به «باران»،
به «جویبار»، و تقریبن به همه و میبینم که میرصادقی از ابتداییترین شگردهای قصهنویسی
بیاطلاع است. برای او فقط بازگويی حکایت مهم است و برای آن که خواننده را نسبت به
قهرمانان حکایتش علاقهمند و مأنوس کند ـ و اصلن در این راه موفق نمیشود ـ به شرح
و توصیفهای احساساتی دست میزند و بدین گونه قصههایش فاقد فضایی اصیل و مناسب بهجا
میماند.
قالبی که میرصادقی برای قصهپردازی میشناسد، سادهترین قالب بیان قصه است که هر
روایتگر عامی بدان آگاه است و در مکالمات روزمرهی عوام شاید بارها به کار رود. و
آن بیان واقعهای است که بر قهرمان داستان میگذرد، در زمان حال ـ یا گذشته ـ و سپس
بازگشت به حوادثی که در گذشته، گذشته ـ یا زمان حال ـ و سپس بههمآوردن سر و ته
روایت در زمان حال ـ یا گذشته. و این قالب در تمام قصههای «شبهای تماشا...» به
کار گرفته شده است. برای آن که این قالب ابتدایی را نشان بدهم، تأملی در داستان «ماه،
چراغ صحرا» را ضروری میدانم که داستان جمعوجورتری است، وگرنه هر داستانی را میتوان
از میان ۸ داستان مجموعه انتخاب کرد.
آنچه که درسطح قصه میگذرد ــ مگر قصه عمقی هم دارد؟ مگر محور درونمایه بر روی
چیست؟ چربیدن کفهی عاطفهی مادری بر کفهی احساسات زنانه؟ ــ این است که
«امالبنین» بچهاش را از دست میدهد، در حالی که پستانش رگ میکند و صدای گریهی
هر بچهای که میشنود، خیال برش میدارد که نکند بچهی خودش باشد و امالبنین که
شوهرش مرده در خانهی اربابش کلفتی میکند. اما وقتی یک شب با پسر مباشر گیرش
میآورند، دیگر مردها ولش نمیکنند و آخرش، پایش به نجیبخانه باز میشود و قصه در
گیرودار یک مهمانی دو نفره به انجام میرسد.
حال نگاهی، از سر نو، به قصه میافکنم و تحلیل کوتاهی با شکافتن قالب آن میکنم.
قصه از اینجا شروع میشود که:
۱) امالبنین، بچهی خانمش، میترا، را به بغل گرفته است و نویسنده، طبق معمول، با
تمثیلسازی توصیفات کلیشهای را همراهی میکند: «دست امالبنین با مهربانی شروع به
نوازش موهای نرم دخترک کرد. قربانصدقهی او رفت. چشمهای دخترک بههم رفته بود و
لبهایش همچنان پستان او را مک میزد.» نویسنده، پس از تشریح علاقهی مادرانهی
امالبنین، با یک برش، قصه را در زمان حال شروع میکند:
۲) امالبنین به همراهی پسربچهای چراغ به دست به سراغ «مهمان» میروند. امالبنین
ناگهان با شنیدن صدای گریهی بچهای، به یاد بچهی ازدسترفتهاش میافتد. و وقتی
که به «مهمان» که درحقیقت «میزبان» اوست میرسد:
۳) با درد دل مستانهای موقعیت گذشتهی زندگیاش و مرگ شوهر و بچهاش را روایت
میکند.
۴) و بعد شور مستانهی امالبنین است و سر در پی او کردن مهمان یا میزبان، بعد به
هیجان آمدن امالبنین است و مرد خواستنش و ناتوانی مرد. تا بار دیگر طنین صدای
گریهی بچه است و گل کردن احساسات مادرانهی امالبنین و پسزدن تمایلات زنانهاش:
«... پستان خود را بیرون آورد و لرزان کنار تخت نوزاد زانو زد و بچه را با اشتیاقی
سوزان در بغل فشرد و پستان را به دهان او گذاشت.»
حال وقتی در قالب گسیخته و منتزع مینگرم، درمییابم که طرح این داستان، به علت
محدودیت قالب و عدم آگاهی نویسنده از گسترش و تکامل داستان، با تجربهی خالص حاصل
از زندگی تطبیق نمیکند. و قالب در پیچ و خم داستان، فاقد آن تقارن، هماهنگی و آن
توالی آگاهانهای است که منجر به ساختن یک رشته حادثه و در نهایت یک داستان
یکپارچه میشود. چرا که تأکید روی صدای گریهی بچه و ظهور بچه، خود یک تمهید و یا
درستتر حیلهی ناموفقی است که بهاصطلاح «نمیگیرد». و داستان، یک داستان موفق
نیست زیرا که پارهی اول کاملن زیادی است. چون میخواهد تأکیدی بر این نکته باشد که
برای امالبنین بچهی خودش و بچهی دیگری توفیری ندارد. و هر دو، میتوانند به طور
دربست احساسات مادری او را ارضاء کنند. در همین پارهی اول، اگر مقصود بازسازی فضای
خانهی اربابی باشد، باز هم در آفرینش آن توفیقی به دست نیامده است. چرا که با
چنین استدلالی داستان میتوانست با مناسبات امالبنین با شوهرش مشروح شود یا با
بچهی واقعی خودش. و این دلیل همانقدر حقانیت دارد که دلایل دیگر. در حالی که
اساسن قصه را باید طوری نوشت که جز آن نتوانش نوشت. در پارهی سوم داستان، که
امالبنین مجبور است سرگذشتش را بیان کند تا خواننده نسبت به گذشتهاش آگاهی حاصل
کند، این ضعف یاد شده، کاملن برجسته و نمایان میشود. و دست آخر آن که انتقال
احساسات مادری امالبنین، که درونمایهی محوری داستان است، بیاثر میماند. چرا که
نویسنده حتا با استفاده از توضیحات کلیشهای و احساسات رمانتیکمآبانه قادر نیست از
مقابلهی آدمها، کشاکشی هیجانی بیافریند، و درستتر که نوشته شود به صورت مقالهای
در مدح احساسات مادرانه و تشویق مادران باقی میماند، و داستان در نهایت فاقد
ساختمانبندی، هماهنگی، تقارن، تعادل و یکدستی است و به شکل خطوط شکستهی مبهمی در
فضا آویخته است. حال آن که داستان به گفتهی Daiches، باید درستی میزانهای سمفونی
بتهوون را داشته باشد. میتوانید مرا متهم کنید که چشمها را در برابر بعضی از
تمثیلها بسته بودم، مثلن پسربچهی چراغ به دست، میتواند نشانهی رستگاری
امالبنین در پایان داستان باشد. یا... من به حرف شما میخندم، چرا که نویسنده ـ
میرصادقی ـ چنان دور از این عوالم است که این حرفها از شکل توهمات دلخوشکنندهی
خودتان فراتر نمیرود. داستان در بنای خود خراب است و قابلیت سکونت و پذیرش
قهرمانان را در قالب وارفتهاش ندارد...
از همین جا است اگر میگویم که میرصادقی اساسن پرت از رسم و راه قصهنویسی سبز جوان
بالندهی امروز است. از همین جاست اگر میگویم که میرصادقی قصهنویسی را دست کم
گرفته است و تصور میکند که میتواند چون «مستعان»ها با بهکارگیری کلمات شسته و
رفته و توصیفات بسیار شنیدهی نازیبا، اما هنوز گولزنک، فضای قصهای را بیافریند.
و از همین جاست که خوانندهی به خشم آمدهی داستانهای او که در جایی از روحش به
ترحم و درد آمده است، زوزه سر میدهد: «!Woof! woof! woof...»
خرداد ۱۳۴۸