مرد بسیار
بسیار بیمار
اتاق
وین سقف قاطع
و پروانه بر بیگاه تنهاییام شمع میشود
که سوختم!
آه سوختم
ز شعلهی شهامتم از اشرار این و آن
و پروانه!
بر بیگاه تنهاییام
و روان
در روان
پران
میپرد
میچروکد و میچرخد
میچرخد به دور شمع که پروانه است
که پروانه بود!
و واژههایی از اوج شعر
که نسیم از دور
از دریا
میچسبد
به استشمام خوابآلوده آوایم
اما آه!
بهتر آن است
عطر مولانا باشد
بلغزد در خلال این خشم خودانگیز
که گیج و گزنده این سو و آن سو به دیوار و در دکور،
میل و میل بیپایان و سترگم به صفای چوپانانه،
بزرگوار و
تناور و بویناک
میساید، میسراید و میتراود
آه، سماع سعادتافزا
کجاست رو سحر آور خلسه؟
آه، فقر مهربان و بیآبروی
در کنج هم اکنون که غریبام و مغروق
چاهی کو؟
میطلبد
که تا باقی عمر
بر خویش خامشم
خیره شوم!