«ما هيچ نبوده ايم،
جز انبوهي واژه در سلسله ي اندوه»
ــ احمد رضا غفاري
«پيش درآمدي بر استبدادسالاري در ايران»
نوشته ي دكتر احمد سيف
چاپ اول: بهار 1379 - تهران
ناشر: نشر چشمه
بها: 1500 تومان
«براي اينكه مردم دادگري و برابري را دوست داشته باشند نيازمند به فضايل بزرگ
نيستند فقط كافي است خودشان را دوست داشته باشند.»
ــ روبسپير
آقاي دكتر احمد سيف در كتابي كه با عنوان «پيش درآمدي بر استبدادسالاري در ايران»
به بازار كتاب عرضه كرده است با نگاهي موشكافانه به دنبال كشف مجموعه عواملي است كه
در طول تاريخ در جهت پيدايش و سخت جاني فرهنگي استبداد سالار عمل كرده اند و از سوي
ديگر دليلي بر ايستايي فرهنگ و عدم رشد و شكوفايي كشور شده اند. در واقع او با كاوش
در لايه هاي ذهن «من ايراني» سعي در تبيين عناصري دارد كه در طول تاريخ ديرپاي اين
سرزمين در دل فرهنگ و روابط اجتماعي نهادينه شده و همچنان سلسله وار به تداوم
فرهنگي استبدادپرور توان و نيرو بخشيده اند. عناصري كه با توجه به كهنسالي تاريخ
اين مملكت آنچنان در تار و پود هستي يكايک ما رسوخ كرده اند كه بازيابي و شناسايي
آن ها كار چندان ساده اي به نظر نمي رسد هر چند تأثير حضور آن ها در تمام حوزه هاي
فرهنگي، اجتماعي، سياسي و هنري كاملاً ملموس و قابل مشاهده است. تا آنجا كه حضور
نامريي اين عناصر هم در رفتار و كردار عامي ترين افراد جامعه خود را نشان مي دهد و
هم به شكل هاي گوناگون در اذهان و تفكرات روشنفكران متقدم و متأخر حضور خود را
اعلام كرده و مي كند.
آقاي سيف در كتاب مذكور به خواننده بينشي وسيع ارايه مي دهد. او در اثر درخشان خود
سنت ها، بينش ها، مناسبات اجتماعي و شخصيت ها را بازبيني و بازشناسي مي كند و كليه
ي عواملي را كه در تداوم چنين فرهنگي مؤثر بوده اند به زير ذره بين نقد مي برد و از
اين رهگذر جانانه مي كوشد ـ و تا حد زيادي هم موفق مي شود ـ كه سره را از ناسره
بازشناساند.
در واقع او، تمام پيشينه ي تاريخي ما را با همه ي گرانباري اش در ترازوي نقد مي
گذارد و از خواننده مي خواهد تا با نگاهي ديگرگونه و رها از پيرايه هاي ارزشي و
تعصبات ملي و مذهبي به بازشناسي و تحليل فرهنگ حاكم بر سرزمينش همت گمارد.
و لذا با توجه به مواردي كه بيان شد ـ و نيز با عنايت به اينكه اگر يكي از وظايف
روشنفكر در جامعه سنت شكني و نقد گذشته با توجه به نيازهاي زمانه ي خويش باشد به
طوري كه بتواند عوامل پيش برنده اي را در جهت رشد و توسعه ي فرهنگ به مخاطبينش
بازشناساند ـ پديدآورنده ي كتاب حاضر از انجام اين وظيفه نسبتاً سر بلند بيرون
آمده است. اما موارد قابل ذكري هم در اين كتاب وجود دارد كه قابل بررسي و تعمق مي
باشند كه در اين جُستار به آن ها اشاره خواهد شد.
حال ببينيم آن مجموعه عوامل كدامند؟
مشكلات كتاب به عقيده ي من در دو دسته ي كلي به شرح زير قابل توضيحند:
نكته ي اول اينكه نويسنده در اين كتاب براي تبيين و تفسير ديدگاه خود سخن از عواملي
مي گويد كه به نظر مي رسد خودشان عوامل دست دومي ـ و يا در خوشبينانه ترين حالت
عوامل كامل كننده در كنار عناصر ديگر باشند. به عنوان نمونه در صفحه ي سيزده كتاب
اولين پيش شرط پيدا شدن فرهنگي استبدادسالار «عدم فرديت» بيان شده است. نگارنده
عوامل مؤثر ديگري را نيز در اين كتاب ذكر كرده كه به نظر وي به ترتيب، پذيرش
نابرابري و شيوه ي نگرش حاكم بر جامعه اندكه اين مورد يعني شيوه ي نگرش بر جامعه را
به دو بخش كلي تقسيم مي كند:
الف) نگرش سكولار كه حامي سلطنت مطلقه است.
ب) نگرش ايمان سالار كه مبلغ پوچي اين جهان و زندگي دنيوي است.
ضعف نفس در انسان ايراني، ترس، عدم رشد و تكامل زبان در حوزه هاي فرهنگ، سياست و
هنر كه اين عامل خود منجر به پيدايش عوامل ديگر شده كه از آن ها با عناوين محافظه
كاري در عرصه هاي سياست، فرهنگ و عدم رشد انديشه ياد گرديده است.
اما هنگامي كه به مجموعه عوامل مطرح شده در كتاب نگاهي اجمالي مي اندازيم درمي
يابيم كه اين عوامل نه در عرض هم بلكه همگي در يک طول قرار مي گيرند، به طوري كه هر
كدام مي توانند دليل بوجود آمدن عوامل ديگر باشند. در پايان نتيجه اين خواهد شد كه
در اين كتاب براي درک اين معضل تاريخي نقطه ي ثقل مشخصي به خواننده شناسانده نمي
شود يعني مؤلف در كل كتاب تنها به صورت جسته گريخته عناصري را بيان مي كند كه هر
كدام مي توانند به تنهايي دست كم يكي از عوامل مؤثر در قوام بخشيدن چنين فرهنگي
باشند و همين طور است اگر بر اساس اين منطق يک رشته عوامل ديگري را نيز رديف كنيم
كه از آن جمله اند خودسانسوري، عدم كار فكري، عدم رشد عقلانيت و عقل ستيزي، عدم
پيدايش كلان شهرها و نهايتاً عدم رشد مدنيت. و لذا با وجود چنين نقصي است كه در
نهايت خواننده نمي تواند به نتيجه اي قطعي برسد.
و نكته ي دوم:
بعضي از عوامل مطرح شده از سوي مؤلف با هم متضاد هستند. يعني در واقع از دو ديدگاه
متفاوت و مختلف سرچشمه مي گيرند كه نمي توان آن ها را با هم جمع كرد. به عنوان
نمونه در صفحه ي سيزده كتاب اولين پيش شرط اينگونه بيان مي شود:
«پيش شرط پيدا شدن فرهنگي استبدادسالار اين است كه در جامعه، فرد فرديت نداشته
باشد.»
و سپس يكي ديگر از عوامل را در همان صفحه بدينگونه معرفي مي كند:
«يكي ديگر از مقدماتش پذيرش نابرابري است.»
و از همين ابتدا خواننده ي كتاب با دو مفهوم متضاد روبرو مي شود. همانگونه كه نبودن
فرديت زمينه ساز استبدادسالاري است، وجود آن نيز مي تواند زمينه ساز ليبراليسم باشد
و به نظر مي رسد كه آقاي سيف انتظار داشته از همان ابتدا در كشور به جاي ظهور
استبدادسالاري، نوعي ليبراليسم شكل بگيرد كه در نهايت با توجه به استنباط ايشان،
آنچه كه موضوع را بيشتر متناقض مي كند بيان شرط دوم، يعني «نابرابري» در برابر «عدم
فرديت» است. همانگونه كه نويسنده معتقد است «واژگان نيز جان دارند.» (ص 17)، ما نيز
معتقديم كه هر واژه بار معنايي خاصي را در ذهن تداعي مي كند، لذا آنچه كه اين دو
واژه در فرهنگ واژگان سياسي به دنبال خود دارند از دو تفكر كاملاً متضاد حكايت مي
كنند و هر كدام متعلق به پايگاه فكري خاصي هستند.
نيازي به گفتن نيست كه «فرديت» زمينه ساز ليبراليسم است و بحث نابرابري و عدالت
اجتماعي را بايد در باورهاي سوسياليستي جستجو كرد كه با اين توصيف نمي توان اين دو
شرط را در كنار يكديگر قرار داد.
در صفحه ي چهارده كتاب عامل ديگر اينگونه ذكر مي شود:
«با دو شيوه ي نگرش و ديدگاه روبرو بوده ايم كه هر كدام به سهم خويش در تدارک زمينه
ي پذيرش استبداد و قوام بخشيدن به آن كارساز بوده اند، از يكسو در نگرش غيرمذهبي
يا سكولار، نگرش سلطنت مطلقه را داشته ايم كه موجوديت فرد را در شاه خلاصه مي كرد،
[و] از سوي ديگر مي توان به نگرش ايمان سالاران اشاره كرد كه مبلغ پوچي اين زندگي
بوده است.» (ص 14)
مسأله اي كه ممكن است در هنگام مواجهه با واژگاني چون سكولار و ايمان سالار، ذهن
خواننده را با مشكل روبرو كند كاربرد اين واژه هاست. يعني اينكه به نظر مي رسد
نويسنده از اين كلمات استفاده ي به جا نكرده باشد. چون اينطور استنباط مي شود كه
نگرش سكولار صرفاً معناي حمايت از سلطنت مطلقه را مي دهد و همه ي ايمان سالاران نيز
مبلغ پوچي اين دنيا هستند. اما اين نكته را نبايد به فراموشي بسپاريم كه در طول
تاريخ در ايران، ما به هيچ وجه با قدرت حاكمه ي سكولار مواجه نبوده ايم و هميشه
شاهان تحت نفوذ شديد مذهبيون بوده اند. كه در اثر انجام چنين فرآيندي مي بينيم كه
فرديت انسان ايراني يا در سايه ي اهريمني يک شاه قدر قدرت به باد فنا رفته است و يا
در مجموعه اي از بينش ها و اعتقادات خرافي محو و نابود شده است. نويسنده عوامل
ديگري را نيز در ادامه خاطر نشان كرده كه عبارتند از ترس و عدم يا ضعف اعتماد به
نفس در انسان ايراني، كه در توضيح آن ها چنين مي نويسد:
«دليري قبل از هرچيز و بيش از هرچيز اعتماد به نفس لازم دارد كه با هيچ بودن همگاني
جور در نمي آيد.» (ص 16).
و باز در ادامه مي نويسد: «مادام كه ترس نريزد، چيزي دگرگون نمي شود و به اعتقاد من
اين يكي از زمينه هاي ايستايي تاريخ ما است.» (ص 16).
با توجه به عامل نخست (عدم فرديت) كه توسط مؤلف به عنوان عاملي مهم معرفي شده مي
توان نتيجه گرفت كه عامل ترس و ضعف اعتماد به نفس مي توانند از همين عامل يعني عدم
فرديت بوجود آمده باشند. اما در همين زمينه نكته ي قابل ذكر اين است كه تاريخ اين
سرزمين شاهد مبارزات بي امان و طولاني مدت بر عليه مستبدين بوده است و در اين
مبارزات مردم هميشه مستبدي را رانده اند و سر بر آستان مستبد ديگري نهاده اند. پس
در يک مقطع خاص ترس مبدل به دليري و ضعف نفس تبديل به كرامت نفس شده است، اما مسأله
ي اصلي اينجاست كه اين حركت نمي تواند به صورت خلق الساعه پديد آمده باشد بلكه ريشه
در عامل ديگري دارد كه نويسنده چندان به آن نپرداخته است و به نظر راقم اين سطور آن
عامل عدم رشد عقلانيت و يا به عبارت ديگر عقل ستيزي نهفته در دل فرهنگ ماست. چرا كه
در هركجا كه خردگرايي رشد و توسعه پيدا نكند مجموع اعمال آن جامعه بر احساسات و
حركت هاي توده وار متكي خواهد بود و اساساً در اثر نبود چنين عامل گرانبها و سترگي
است كه حركت هاي انقلابي در اينگونه جوامع يا عقيم هستند و يا اينكه حاصل تلاش
جمعي توده هاي مردم در جهت رشد و توسعه قرار نخواهند گرفت و اينجا نبايد از ارزش و
اهميت كار فكري غافل بود كه اگر انجام نگيرد، تثبيت و تداوم فرهنگ استبدادسالار و
استبدادپرور نيز به تبع آن گريزناپذير خواهد بود.
و بالاخره نكته ي پاياني قابل ذکر در مورد اين اثر، عدم ترتيب و توالي عوامل ذكر
شده است. يعني در واقع مي توان هركدام از عوامل مطرح شده را بر ديگري مقدم دانست و
در نتيجه خواننده با اين پرسش مواجه مي شود كه كدام يک از عوامل عامل اصلي و نقطه ي
ثقل ايجاد و تداوم فرهنگ استبدادسالار در اين كشور بوده است.
به عنوان آخرين نكته در پايان اين مقاله بيان اين حقيقت ضروري است كه براي رفع
معضلات به مطالعه و كار فكري نيازي سوزان داريم و جامعه ي ايراني بشدت به دليري و
رشادت در عرصه ي فرهنگ محتاج است تا بتواند در حين نقد گذشته ي تاريخي خود به
راهكارهاي تازه اي در جهت رشد و توسعه ي جامعه در حوزه هاي مختلف دست يابد.