همهی مخاطبان محترم ما بخوانند. اما مخاطبان ناراضی این دو، سه ماههی اخیر،
دقیقتر بخوانند. شاید شبحی از اشباح فراوان بازدارنده را بیشتر بشناسند.
اول: بارهای بار در داستانهایم، مقالاتم و طنزجات!! بیشتر گریهآور و دور از خندههای
لاابالی غیرلازمم این نکته را نوشتهام که: پدرم ــ روحش شاد ــ تکیهکلامی داشت که
در نوجوانی بس که شنیده بودیم، احساس دشمنی میکردیم با آن، بزرگتر که شدیم، من
یکی دریافتم، چه ستمی به خویش و کلمات بهجا و دگرگونکننده به سمت آرامش و نکویی،
روا داشتهام. شاید این همه تکرار، عذرخواهی پوشیدهام باشد به همان نکته.
تا عرصهی مادی بر پدر تنگ میشد، سر تکان میداد و میگفت: جوانکی لابد برای حرصدادن
پدر، از او پرسید: پدر! تو که خوب میاندیشی و کتابها خواندهای بفرما که: بیپولی
بدتر است، یا عاشقی؟ و پدر (عین پدر خدابیامرز من) سر تکان داد و جواب داد: فرزند!
گرسنگی نکشیدهای تا عاشقی فراموش کنی؟
این نکته را داشته باشیم فعلن.
دوم: من و همراهانم در خزه، بدون هیچ اگر و امایی، اعتراف میکنیم، دو، سه ماهی هست
که «خزه» افت کرده، کار خوب مثل قدیمتر کم دارد و گاه نه تنها کار خوب ندارد که
اسیر سکون میشود، درست مثل برکهای زلال که سکون و گرمای آفتاب به باتلاقی عفن
تبدیلش میکند. و مسلم است که آبگیر بویناک، غیر از شامهآزاری و دلگیری، برای
مخاطب ندارد. به قول آن بزرگوار جمالالدین اصفهانی:
«ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول؟
زین هواهای عفن، وین آبهای ناگوار؟»
لکن مسئله چرا بدین جا کشید؟ «گرسنگی جانم! گرسنگی دل و دماغ آدمی را میگیرد». و
یادمان باشد گرسنگی، تنها خالیماندن معده نیست که ثمرهاش دلضعفه باشد، این
گرسنگی با لقمه نانی حتا خشک رفع و رجوع میگردد که به قول سعدی بزرگ:
«ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید
معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است!»
سوم: گرسنگی معنوی است، که درمانش ساده نیست. ( توضیح میخواهد؟ چشم!) وقتی ناگزیر،
خود را اسیر و عبیر بیزبانی میبینی چه باید بکنی؟ نه که زبانت نباشد، آنقدر
محرومیتها بر تو تحمیل میشوند که زبان به کارت نمیآید؟! وقتی پا را برمیداری که
بروی، صدایی مجبورت میکند بمانی: این راه، راهی است بسته و قدغن! راه دیگر نیز و
راههای دیگر نیز. لاجرم درمیمانی که از چه سخن بگویی؟ و این گرسنگی است که اهل
کتاب و نوشتن را به سکوت ناخواسته میکشاند.
جایی که تازی را بستهاند، حرامی در آرامش کامل، انبان خویش را از اموال دزدی پر میکند.
گیرم برای حفظ ظاهر به تازیهای زبانبسته به هزار زبان تند به دشنام برآید که: بیعرضه
بگیر! تازی ترسو، مگر دزد را نمیبینی؟ تو که روزگاری بوی حرامی به جستوخیز و
درنهایت دنبالکردنت وامیداشت! آن هم با چه سرعتی! (گوینده به خویش ایراد نمیگیرد
که: من تازی بیچاره را بستهام)!
نوشتن، چه در نشریات و چه در فضای مجازی سایت و اینترنت، به یک چیز بیشتر نیاز
ندارد و آن هم آزاد گفتن است و نوشتن. این آزادی، محترمتر از آن است که چنین ساده
نامش را بیاورم. این آزادی، همان است که قرنهای پیش کسی دربارهاش گفت:
«با اندیشه و سخنانت سخت دشمنام و ضد، لکن من با تمام دشمنی و تضادم با اندیشه و
گفتههایت، جانم را نثار میکنم تا تو حرفت را آزادانه بزنی.»
چهارم: قبول کنید فضا برای ابراز عقیده مهیا که نباشد، کمکمک نویسنده، سر میخورد،
گرسنگی معنوی دم به دم در او بیشتر و بیشتر میشود تا میانجامد به غدهای سرطانی
که بیا و ببین چه رشدی مییابد و چه زود از پا میاندازد نویسنده و هر اهل قلمی را.
واقعن این دو، سه ماههی اخیر، افتاده بودیم به مرداب، فرو میرفتیم چون به سرمان
میزد که چه؟ قرار نیست که پایگاه پر بشود از حرفهای تکراری؟ از سخنان صد من یک
غاز؟ چنین اندیشهای سیاهی میگیرد و میرسد به آنجا که: «به من چه؟ من چه
کارهام؟ مگر آدمیان عقل و درایت ندارند؟» بیشترشان که مدعیاند مشکلترین
مسئلهها را فوری و فوتی حل میکنند، حتا اگر چندمجهولی باشد. دیدیم رسیدهایم
به... نه ما را رسانده بودند به جایی که نه میتوانستی از شعر پستمدرن!! مثلن
ایراد بگیری، یا فیلمها که هر گروه، عین هم کار میکنند. گروهی فقط برای گیشه و
گروهی فقط برای جایزه بردن در کشورهای دیگر، آن هم کشورهایی که هر روز با بانگی
بلندتر، از تروریست بودنمان و نادانیمان حرف میزنند.
پنجم: اما به حرف نهایی برسیم، به کاری که قرار است پیشه کنیم و صدالبته با کمک و
مساعدت شما. صدالبته، این برنامهی همیشگی نیست، میدانید که هر برنامه اگر برای
همیشه باشد خیلی زود پیر و لاجرم تکراری میشود و همین زبان و خط تکراری نیز لکنت
میگیرد. پس باید که هر دو ماهی در کارمان تجدیدنظر کنیم. در این قسمت است که
تذکرات و نظریات و راهنماییهای سازندهی شما میتواند حسابی کارساز شود. اما قرار
است که:
۱ ـ هر هفته دستکم دو مطلب تازه داشته باشیم. این مطالب میتوانند بیشتر داستان،
نقد داستان، مقاله، مقالههایی تخصصی دربارهی هنرها، ترجمهی داستان و مقاله و...
و کمتر شعر باشند، البته ترجمهی شعر جایش روی چشم خزه خواهد بود اگر اصولن قائل
به داشتن چشمی برای یک پایگاه ادبی هنری باشیم.
۲ ـ واقعن نمیرسیم پاسخ تکتک کارهای رسیده را بدهیم (به علت بسیاری مطالب رسیده).
تنها برای جبران نکتهی مدرسی میتوانیم هر دو هفته یک بار (و شاید وقت کنیم هر
هفته) یکی از کارهای رسیده را بدون نام بردن از نویسنده و خالقش به طور اصولی نقد
کنیم و جواب بدهیم، البته تا جایی که خودمان با اصول اصلی آشنا باشیم، چرا که «همه
چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزادهاند»، به قول خواجه نظامالملک
گویا.
دیگر حرفی نمیماند جز یادآوری این مهم که چشم به یاری شما داریم. چون پایگاه را
برای دل و عشق خود و شما نگه داشتهایم و این نکتهی همیشگی که: تا حد ممکن
مطالبتان را کوتاه کنید و بفرستید.
ای برادر طفل طفل چشم توست
کام خود موقوف زاری دادن نخست
گر همی خواهی که آن خلعت رسد
پس بگریان طفل دیده بر جسد