اشاره: البته نوشتهی زیر، نقد فیلم نیست، تنها حسی است متبرک از نوجوانی که قلمش ناخواسته در دست احساس اوست و همین نوشته را قابل خواندن و دلنشین میکند. جوانی اهل مطالعه و دیدن فیلم، خونبازی را با محیط خود مقایسه میکند. محیطی که خود او هم در آن نفس میکشد و هراسی پنهان که هر جوان با دیدن خونبازی در خویش حس میکند، چرا که بلا دامنگیر است، آن هم دامنگیر جوانان متأسفانه، پس حق دارد این هراس پنهان را در حسی آشکار بپیچد.
* * *
یادداشتی بر فیلم خونبازی
در سینمای ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب فیلمهای زیادی دربارهی معتادان و
عوارض مصرف مواد مخدر ساخته شده است. پیش از «خونبازی»، فیلم «شمعی در باد» ــ
پوران درخشنده، ۱۳۸۲-۱۳۸۳ ــ آخرین فیلمی بود که در این باره ساخته شد. «شمعی در
باد» بیش از اینکه یک فیلم برای ضد تبلیغ قرصهای x باشد به یک کلیپ ضد اعتیاد
شبیه بود. شبیه به یک صفحه از روزنامههای زرد حوادث. یک اتفاق، یک حادثه.
«خونبازی» توانسته است مشکل کلیپبودن این فیلمها را حل کند. جدیدترین ساختهی
رخشان بنیاعتماد _ مانند دیگر فیلم هایش _ فیلمی نیمهمستند است، داستانی روایت
میشود که در عین حال مخاطب صحنههایی طبیعی و کاملن واقعی را مشاهده میکند.
«خونبازی» فیلمی اپیزودیک است. چند فصلی بودن فیلم، فیلم را جذابتر کرده. بخش اول
معرفی افراد است. «آرش» در تورنتو. «سارا» معتاد و متزلزل اجتماعی. مادر سارا یک
مادر. «شهر» شهری بزرگ و کثیف. بخش دوم: مشکلات سارا. جنسی که به او میاندازند.
دعوای سارا با مادرش. بخش سوم آزادی: در جاده بودن. حرفزدن سارا با آرش. بخش چهارم
پدر. دعوای مادر و پدر. پدری دائمالخمر. بخش پنجم: خفت و خواری سارا. لجن. بخش
ششم: پایان خوش!
در سکانس اول فیلم پسری را میبینیم که کرکرهها را کنار میکشد. در کرکرهی آخر
برج تورنتو نمایان میشود، پسر به طرف دوربین میآید، فارسی حرف میزند، او با
معشوقهاش حرف میزند، با یک لباس عروس تمرین رقص میکند. با همهی این جوانب
میفهمیم که: این پسر ایرانی که یک معشوقه دارد در تورنتو زندگی میکند. این
سادهترین راه شناساندن یک شخصیت فیلم به مخاطب است. در یک سکانس کوتاه و مفید.
دختری در کنار مادرش نشسته و فیلم را تماشا میکنند. لباس عروس را هم در اینجا
میبینیم. پس سارا معشوقهی آرش است و عروس هم خود اوست. به همین ترتیب میبینیم که
پرداخت فیلم قدرتمند جلو میرود.
بعضی از کارگردانها اعتقاد دارند که نویسندهی فیلمنامه همیشه باید یک نفر
باشد. «خونبازی» مثال نقض خوبی بر این ادعا است. رخشان بنیاعتماد، فرید مصطفوی،
محسن عبدالوهاب و نغمه ثمینی چهار فیلمنامهنویس این فیلم هستند. این فیلم یک کار
گروهی است و در تیتراژ هم میبینیم که از هر چهار نفر به عنوان فیلمنامهنویس یاد
شده و نه دستیار فیلمنامهنویس.
اگر قرار باشد ایرادی بزرگ به خون بازی بگیرم، این ایراد سکتهای است که در وسط
فیلم و در میانههای راه رخ میدهد. این سکته پدر سارا است (با بازی مسعود رایگان).
تا پیش از آن زمزمههایی از حضور پدر در فیلم به گوش میخورد، ولی اصلن جدی به نظر
نمیآیند تا که به یکباره سارا همانطور که پشت فرمان است میگوید: «یه سر هم بریم
خونهی بابا...» اینجا بود که از خودم پرسیدم: مگر پدر... مگر پدر بود... چی شد؟!
فکر میکنم که اگر پدر به نحوی در دقیقهی ۲۱ معرفی میشد بهتر بود از دقیقهی ۶۱
(کل فیلم ۸۱ دقیقه است). برداشت دیگری که میتوان از این حادثهی رخداده در
فیلمنامه داشت این است که شاید فیلمنامهنویسان چنین عمل کردهاند که تأکیدی باشد
بر شخصیت سست و معلق سارا. در صحنههایی از فیلم ما سستبودن شخصیت سارا را مشاهده
میکنیم: دوست پسر او در تورنتو که از جعبهی بستهی تلویزیون با او صحبت میکند.
خانهی ویلایی پدر در بیرون از شهر. نامشخص بودن درمانگر سارا (لیلا). خود پدر که
فردی ضعیف و بیمار است.
دیگر بحثی که در خون بازی توجهمان را جلب میکند، لوکیشنهای فوقالعاده از
فضای آلودهی شهر است. صدای بوق میآید، بوی دود و ماشین. سارا لب پنجره ایستاده و
سیگار میکشد. ساختمانهای غولپیکر و کوچکبودن آدمها در مقابل آنها. در فصل بعد
اوضاع این صحنهها عوض میشود و خوشآیند. بوی خوشی به مشام میرسد. بیرون آمدن از
تونل ــ که میتواند کنایهای باشد از آزادی ــ و رفتن به فید سفید. سارا خوابیده و
صخرههای زیبا را بر صورتش میبینیم. فیلم قالبش سیاه و سفید است، ولی در بعضی از
صحنهها سرخی خون را میبینیم و یا سبزی لجن را. «خونبازی» نمونهی کوچک و البته
قویای است از فیلمهایی مانند «اروپا» (ساختهی فون تریر).
به هر حال ساختن فیلمی با انگیزههای هنری و نمایش دادن آن در این کشور از شکستن
شاخ غول هم سختتر است. فیلمی تقریبن بینقص که در این فضای آلوده و لودهگریهای
مکرر سینمای ایران قابل توجه است.