پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


پشت‌بام

کوروش فهیم


بعد از آن روز که آن منظره را کشف کرده بودم برای چندمين بار بود که به پشت‌بام آپارتمان می‌رفتم. آن‌جا خودم را پشت جان‌پناه لبه‌ی حياط خلوت پنهان می‌کردم و سرم را با احتياط می‌آوردم بالا. و از آن‌جا می‌توانستم خيلی خوب و واضح تمام ماجرايی را که در اتاق خواب آخرين طبقه‌ی آپارتمان اتفاق می‌افتاد ببينم.

اولين بار خيلی اتفاقی اين جريان پيش آمد. من آمده بودم که به دستور پدرم آنتن تلويزيون را بچرخانم. و بعد ديدم که خيلی راحت می‌شود داخل اتاق خواب آقای مردانی را ديد. ديدم که خانم مردانی پشت دراور نشسته است. و دارد موهايش را سشوار می‌کشد. تازه از حمام آمده بود بيرون. آستين هوله‌ی لباس‌مانندش مزاحم سشوار کشيدنش می‌شد. و بعد خيلی واضح ديدم که خانم مردانی دست‌هايش را از آستين هوله آورد بيرون و هوله از کمرش سر خورد و افتاد پشت باسنش. ناگهان احساس کردم که تمام صورتم داغ شده است. نفسم بند آمده و قلبم گروپ‌گروپ دارد می‌زند. خودم را بيش‌تر پشت جان‌پناه پشت‌بام قايم کردم. چشم‌هايم انگار سوی بيش‌تری پيدا کرده بود: من برای اولين بار نيم‌تنه‌ی لخت يک زن را می‌ديدم. شانه‌های سفيدی که بر روی آن يک خرمن موی قهوه‌ای ريخته بود. دست‌های اسطوره‌ای و باريکی که يکی سشوار را گرفته بود و ديگری يک دسته از آن خرمن را جدا می‌کرد و می‌گذاشت زير باد گرم سشوار در هوا برقصد. و يک تورفتگی خط‌مانندی که از پشت گردنش شروع می‌شد، روی کمر امتداد می‌يافت و تا لب باسنش می‌رفت. و آن پايين هوله اجازه داده بود که من قسمت خيلی کوچکی از شکاف باسنش را هم ببينم. چشم‌هايم را تيزتر کردم تا بتوانم کمی به عمق باسنش نزديک‌تر شوم. اما امکانش نبود.

بعد ديدم که چطور خانم مردانی زير بغلش اسپری می‌زند. خرمن موهايش را با دست جابه‌جا می‌کند تا دقيقن سر جای اصلی خود قرار بگيرد. و بعد يک آرايش مختصر: لب‌هايش را ماتيک می‌کشد. زير چشم‌هايش خط می‌اندازد. و کمی کرم پودر روی گونه‌هايش می‌مالد.

لحظه ای که من ديگر تعادلم را از دست دادم وقتی بود که خانم مردانی بلند شد. صندلی کنار دراور را دور زد و به سمت تختش آمد. هوله از باسنش سر خورد و افتاد روی زمين. پاهايش را کمی بالا آورد تا آن را از داخل هوله در بياورد. مثل حالتی که فرد تقلا می‌کند تا پاهايش را از شر مکش يک باتلاق غليظ رها کند. من صورتش را می‌ديدم. و يک زن کاملن برهنه جلوی چشمانم قد علم کرده بود. ديگر چشم‌هايم سياهی رفت. چرخيدم. روی آسفالت پشت‌بام چمباتمه زدم، پشتم را به ديوار کوتاه جان‌پناه تکيه دادم، دست راستم را داخل شلوارم کردم و با شديدترين فرکانس ممکن شروع به خودارضايی کردم. چيزی نگذشت که انگار تمام شلوارم خيس شد. و يک احساس سردی دلنشين ران پاهايم را قلقلک می‌داد. تاق‌باز افتادم روی زمين. آسمان جلوی چشم‌هايم تاب می‌خورد. و من برای چند دقيقه در اوج لذت بودم. لذتی که تا آن روز مزه‌اش را در زندگی‌ام نچشيده بودم. هيچ چيز را احساس نمی‌کردم. جز يک لذت نامتناهی.


من ديگر فهميده بودم که خانم مردانی هر روز ساعت نه شب حمام می‌کند. نه و نيم از حمام بيرون می‌آيد و آن سکانس کذايی نيم ساعت در اتاق خوابش ادامه پيدا می‌کند. و عجيب اين بود که حرکات و کارهای خانم مردانی در هر روز با ديگر روزها مو نمی‌زد. از حمام بيرون می‌آمد، خودش را خشک می‌کرد و با حوله می‌نشست جلوی ميز توالت، سشوار می‌کشيد و آرايش می‌کرد، در حالی که نيم‌تنه‌ی بالايش عريان بود. و بعد بلند می‌شد. هوله از بدنش سر می‌خورد و من بدن برهنه‌اش را کاملن می‌ديدم. لباس زيرش را می‌پوشيد و يک دست لباس تميز از کمد دراور درمی‌آورد.

انگار آن پنجره صفحه‌ی يک تلويزيون بود که هر روز رأس ساعت نه و نيم، می‌شد آن فيلم را در آن‌جا ديد. يک فيلم تکراری که برای من در آن چند دفعه هيچ‌وقت خسته‌کننده نشد و هر دفعه انگار برای اولين بار است که آن فيلم را می‌بينم. با همان هيجان اوليه، با همان سياهی رفتن چشم‌ها و با همان ميل به خودارضايی.

من هر روز در آن لحظه‌های آخر به اوج لذت می‌رسيدم و ديگر عادت کرده بودم که هر روز پس از ديدن آن ماجرايی که در اتاق خواب می‌گذشت خودارضايی کنم. وقتی که کارم تمام می‌شد بی توجه به تميز نبودن کف پشت‌بام، روی آن دراز می‌کشيدم و در يک خلسه‌ی وصف‌ناپذير فرو می‌رفتم. احساس می‌کردم ديگر بزرگ شده‌ام. اين احساس بيش‌تر از آن جهت بود که هر بار پس از آن ماجرا شلوارم خيس می‌شد. اين جريان تازگی‌ها اتفاق می‌افتاد. من به آن چيزی که همه اسمش را بلوغ می‌گذارند رسيده بودم. معلم حرفه‌وفن سال سوم راهنمايی ما در کمال تعجب شاگردان و برای بار اول در عمری که به مدرسه می‌رفتيم يک جلسه را به موضوعات جنسی اختصاص داده بود و رک و بی‌پرده خيلی از مسائل را توضيح داده بود. هر چند که در مضرات خودارضايی تعصب بسياری داشت. اما من هم شاگرد خودسری بودم و در ماجراهای پشت‌بام نمی‌توانستم به نصايح سخت‌گيرانه‌ی معلم‌مان گوش بدهم.


انگار همه چيز برای آن چند بار بر وفق مراد بود. به جز يک احساس عذاب وجدان کوچک که سعی می‌کردم به آن توجه نکنم. و البته يک نوع حس انتقام‌گيری هم در من وجود داشت. من هر موقع در راه‌پله‌ها خانم مردانی را می‌ديدم و به او سلام می‌کردم به زور جوابم را می‌داد. نيم‌نگاهی به من می‌انداخت و سرش را مقداری تکان می‌داد. آقای مردانی هم تقريبن به همين صورت جواب سلام می‌داد. تنها وجه تفاوت‌شان اين بود که آقای مردانی می‌گفت: به بابات سلام برسون. هر بار که خانم مردانی بدون هيچ کلامی و تنها با يک تکان سر جواب سلامم را می‌داد بيش‌تر احساس حقارت می‌کردم. بيش‌تر احساس بچگی می‌کردم. و آرزو می‌کردم که هر چه زودتر بزرگ شوم، زن بگيرم، شغل پيدا کنم. به نظر من تنها آن‌گاه بود که تيپ‌هايی مثل آقا و خانم مردانی مرا محترم می‌شمرند و با احترام جواب سلامم را می‌دهند.

به همين خاطر از آن پس که بدن عريان خانم مردانی را کشف کرده بودم، احساس می‌کردم که ديگر برتری با من است. صبح‌ها که به مدرسه می‌رفتم و آن دو را در راه‌پله می‌ديدم، در دلم به‌شان می‌خنديدم؛ احساس لذتی انتقام‌جويانه داشتم.


پنج روز از اولين باری که اين قضيه را کشف کرده بودم می‌گذشت. ساعت نه شب مثل هميشه به بهانه‌ی اين که پيش دوستانم بروم از خانه آمدم بيرون و به پشت‌بام رفتم. پدرم مثل هميشه روی کاناپه لم داده بود و تلويزيون نگاه می‌کرد. مادرم در آشپزخانه ظرف می‌شست و خواهرم (که از من هفت سال بزرگ‌تر بود) ظرف‌ها را خشک می‌کرد و داخل کابينت می‌گذاشت. به ديوار کوتاه جان‌پناه پشت‌بام تکيه داده بودم و ساعت مچی‌ام را نگاه می‌کردم. ده دقيقه صبر کردم. هوا کاملن تاريک شده بود. تا آن‌که نور ملايمی پشت‌بام را روشن کرد. خانم مردانی برق اتاق خواب را روشن کرده بود. من برگشتم، سرم را با احتياط کمی بالا آوردم و دوباره مشغول نگاه کردن آن موجود استثنائی شدم. آن الهه‌ی وصف‌ناپذير. با تمام خطوط چهره‌اش و تمام برجستگی‌های اندامش. من کم‌تر احتياط را رعايت می‌کردم. چون به اين قانون طبيعی پی برده بودم که آن‌ها در آن اتاق روشن نمی‌توانند منی را که در پشت‌بام تاريک قرار گرفته‌ام ببينند. ناگهان اتفاق تازه‌ای افتاد که برای من قابل پيش‌بينی نبود. آقای مردانی به اتاق خواب آمد. خانم مردانی به آن مرحله رسيده بود که هوله را از پاهايش می‌کند و لخت و عريان به طرف دراور لباس می‌رفت. آقای مردانی يک شلوارک طوسی و يک پيراهن صورتی آستين‌حلقه‌ای تنش بود. بلندقد و خوش‌تيپ. تنومند و برازنده‌ی شهبانويی که در آن اتاق بود. تعجبم از اين بود که آقای مردانی بدون هيچ مقدمه‌ای دستش را دور بغل خانمش حلقه زد و لبانش را روی لبان او گذاشت. اين اولين باری بود که من تجربه می‌کردم يک مرد و زن چگونه با همديگر در اتاق خواب‌شان رفتار می‌کنند. و به نوعی سعی می‌کردم به جنبه‌ی آموزشی اين موضوع هم توجه کنم که چگونه بايد با زن آينده‌ام اين‌گونه مراسم را به جا بياورم. من زانوهايم را روی زمين گذاشته و دست‌هايم را روی سنگ بالای جان‌پناه تکيه داده بودم. و بدون هيچ ابايی از مشاهده شدن، به آن منظره نگاه می‌کردم. می‌خواستم که حس شهوت به اوج خودش برسد و آن‌وقت خودارضايی را شروع کنم. بعد آن دو روی تخت خوابيدند. آقای مردانی شلوارکش را درآورد و بعد شرتش را. قلب من داشت از قفسه‌ی سينه‌ام به بيرون پرت می‌شد. کمی سرم را بالاتر بردم. زاويه‌اش را کج کردم تا بهترين منظره را از آن اتاق داشته باشم. يک کادر عالی از منظره‌ی تخت. و بعد همان ماجرايی اتفاق افتاد که بچه‌های هم‌مدرسه‌ای تعريفش را می‌کردند و معلم حرفه‌وفن ما هم برای‌مان تشريح کرده بود. و من ديگر از خود بيخود شده بودم. شلوارم را کاملن پايين کشيدم تا مزاحم کارم نشود. شرتم را به سمت پايين سر دادم. ايستاده بودم و خودم را خم کرده تا منظره را بهتر ببينم. اين‌بار با تمام آن پنج بار پيش فرق داشت. اين‌بار به حدی احساساتم شدت يافته بود که پاهايم به زور می‌توانست وزن بدنم را تحمل کند. زانوهايم با بسامد زيادی می‌لرزيدند. نفس‌های کوتاه متناوب. لايه‌ای از عرق سرد روی پيشانی و تمام پوست بدنم نشسته بود. من مشغول کار خود بودم و هيچ کنشی نمی‌توانست در من توليد واکنشی کند. مثل سگ بولداگ شهوت‌طلبی که جنس مؤنث خود را می‌بيند. يا مثل گاوی که با ديدن يک مادينه هيچ چيز جلودارش نخواهد بود.

در يک لحظه احساس کردم تغيير ملموسی در آن لوکيشن بوجود آمد. لامپ پشت‌بام که روی خرپشته نصب شده بود روشن شد. يک شعاع از نورش مستقيمن بر روی بدن و صورت من افتاد. مثل دلقکی که يک پروژکتور از بالا حرکات او را بر روی صحنه‌ی سيرک تعقيب می‌کند. کسی که لامپ را روشن کرد خواهر بيست‌ساله‌ام بود که بعدها فهميدم برای چرخاندن آنتن تلويزيون به آن‌جا آمده است. نمی‌توانم انکار کنم که متوجه روشن شدن لامپ شدم. ولی گويا نرون‌های مغزم قادر به تحليل اين اتفاق نبودند. مثل شخص کوری که چشمانش سالم است ولی مغزش نمی‌تواند تصاوير را درک کند. خواهرم کنار من قرار داشت. من هنوز در دنيايی ديگر بودم. تا اين که جيغ بلند و ممتدی طناب اتصالم را با آن دنيا پاره کرد. من آلت تناسلی‌ام را چنگ انداخته بودم و نفس‌نفس می‌زدم. تمام وجودم پيدا و عريان بود. شلوار و شرتم روی زانوهايم گير کرده بود. پايين تی‌شرتم را بين چانه و گردنم گير داده بودم تا مزاحم کارم نشود. خشکم زد. نگاهی به خواهرم انداختم. و بعد رويم را برگرداندم و داخل اتاق خواب را ديدم. خانم و آقای مردانی برهنه بودند و داشتند مرا نگاه می‌کردند. خانم مردانی هم جيغ بلند و ممتدی کشيد. آقای مردانی را ديدم که دارد با عجله لباس‌هايش را می‌پوشد. چشمم افتاد به چشمان آقای مردانی. صورتش از شدت خشم قرمز شده بود. و مرا نگاه می‌کرد و نفس‌های تندی می‌زد. خواهرم اين‌طرف کنار من داشت گريه می‌کرد و جيغ می‌زد. صدای به هم کوبيدن در آپارتمان از راه‌پله شنيده شد. عربده‌های آقای مردانی و فحش‌هايی که می‌داد به راحتی شنيده می‌شد. من خودم را خيس کردم. در حالی که هنوز عريان بودم. مغز من گويا دچار ترديد شده بود. شايد فکر می‌کردم اين جريان چيزی در حد يک خواب باشد. و حماقت به خرج دادم که حداقل در آن لحظه شلوارم را بالا نکشيدم و دکمه‌ی آن را نبستم. برای يک لحظه آقای مردانی جلوی در خرپشته ظاهر شد و به طرف من هجوم آورد. خواهرم خودش را عقب کشيد و به جيغ زدنش ادامه داد. ناگهان خود را زير ضربه‌های مشت و لگد آقای مردانی ديدم. من مثل يک موجود بی‌دفاع کنار ديوار نشسته و آقای مردانی با مشت و لگد افتاده بود به جان من. فحش‌های رکيک می‌داد و به طرفم تف پرتاب می‌کرد. چند لحظه‌ی بعد صدای گريه‌ی مادرم را هم شنيدم که به پدرم عجز و لابه می‌کرد که جلوی کتک‌خوردن مرا بگيرد. و صدای گريه‌ی يک مرد. گويا پدرم بود که داشت گريه می‌کرد. مثل اين که تمام خانواده‌ی آقای اسکندری ديگر ساکن آپارتمان هم آن‌جا جمع شده بودند. و اما من هيچ چيز نمی‌ديدم. فقط صداهايی درهم و برهم که می‌شد در پس‌زمينه‌ی فحش‌های آقای مردانی شنيد. و فقط يک حس بر من غالب شده بود. درد. دردی وصف‌ناپذير که گويی با يک دستگاه پرس بر تمام بدنم وارد می‌شد. مادرم گريه‌کنان می‌خواست مرا بغل کند و از زير دست و پای آقای مردانی بيرون بکشد. در عرض دو يا سه دقيقه من زير بمب‌باران مشت‌ها و لگدهای آقای مردانی به يک موجود نيمه‌جان تبديل شده بودم. مثل يک تکه گوشت خون‌آلود که بر روی خاک بغلتانندش. موجودی که از دماغ و دهانش خون جاری شود و جراحت‌های عميقی روی صورت و سر و بدنش وارد شده باشد.

آقای اسکندری و پسرش وارد ميدان شدند و هر کدام يکی از دست‌های آقای مردانی را گرفتند و به عقب کشاندندش. آن موجود هيولامانند لگد می‌پراند و تقلا می‌کرد خودش را از آن دو برهاند. مادرم بود که در آن لحظه بغلم کرد، يک‌تنه مرا بلند کرد و فورن به پايينم برد. در حالی که ضجه می‌زد.من گريه می‌کردم و لابه می‌کشيدم.


سه روز از اين ماجرا گذشته، حالم بهتر شده بود. لنگ‌لنگان راه می‌رفتم. آن شب کذايی مرا به بيمارستان بردند و صورتم را چهل و پنج بخيه زدند. در خانه سکوتی وحشتناک حکم‌فرما بود. پدر پشت تلويزيون لم می‌داد و ديگر با هيچ کسی حرف نمی‌زد. خطوط چهره‌ی مادر و خواهرم تغيير کرده بود و غمگين می‌نمود. تنها جملاتی ساده بين آن‌ها رد و بدل می‌شد. آن هم پس از ساعات طولانی سکوت: «دستمال سفره اون‌جاست»، «جارو رو برام بيار»، «فقط سه پيمونه برنج».

مادرم شب‌ها گريه می‌کرد. و خواهرم طوری به من نگاه می‌انداخت که گويی يک جنايت‌کار جنگی‌ام. و اما شب روز سوم بعد از آن ماجرا. من در گوشه‌ای از اتاق کز کرده؛ به خطوط داخل کتاب علومم نگاه می‌کردم و فکرم در دنيايی ديگر پر و بال می‌زد. ديدم در باز شد. پدرم بود. در را بست و از پشت قفل کرد. هيچ حرفی نمی‌زد. در چشم‌هايش خون جمع شده بود. و در دست راستش يک تسمه‌ی پلاستيکی را مچاله کرده بود. بدون هيچ کلمه‌ای آمد طرفم. تسمه را راست کرد. سرش را گرفت. به عقب برد. و به سمت من فرود آورد. اول صدای جيغ کوتاهی که تسمه هنگام شکافتن هوا ايجاد می‌کرد. و بعد صدای شقی که وقتی تسمه روی گوشت بدنم می‌چسبيد بلند می‌شد. انگار اين کار توقف نداشت. و من فقط سکوت کرده بودم. اشک از چشم‌هايم جريان داشت ولی گريه نمی‌کردم. مرد شده بودم. و تمام آن سوزش را تحمل می‌کردم. سرم را به پايين انداخته، بدنم را سفت کرده و مثل يک قهرمان مقاومت می‌کردم. پدرم هم هيچ حرفی نمی‌زد. فضا گويی فضايی مقدس بود. يا يک فضای روحانی. جيغ کوچک تسمه و صدای شق آن.

مادر و خواهرم يک ربع بعد، از ماجرا سر درآوردند. آن موقع پدرم بی‌تفاوت روی مبل لم داده بود و داشت تلويزيون نگاه می‌کرد. مثل اين که خيلی قيافه‌ام ترحم‌برانگيز شده بود. مادرم گريه می‌کرد و خواهرم سعی می‌کرد پيراهنم را طوری از بدنم خارج کند که به زخم‌ها نچسپد. وقتی که به شکم و دست‌هايم نگاه کردم مثل تکه کاغذی شده بودند که به دست بچه‌ای بدهند و او با يک خودکار قرمز تمامش را خط‌خطی کند. وقتی که صورتم را هم نگاه کردم همين‌طور. بخيه‌هايم انگار داشتند پاره می‌شدند.


چهار روز در خانه ماندم تا حالم بهتر شود. پدرم گويی گفته بود که چند روزی در خانه بمانم تا سر و وضع فلاکت‌بارم بهتر شود. و بعد از آن به مدرسه رفتم. صبح، ساعات مدرسه‌رفتنم به دستور مادر طوری بود که با ساعت بيرون‌آمدن آقا و خانم مردانی تلاقی نداشته باشد.

با اين حال صورتم هم‌چنان همان حالت را داشت. بچه‌های مدرسه چندش‌شان می‌شد. و ناظم مدرسه‌مان به حال پدرم تأسف می‌خورد. من سرم را پايين می‌انداختم تا معلم‌ها ديرتر متوجه اين موضوع شوند. چندين بخيه روی گونه‌ی سمت راستم. کبودی بزرگ زير چشم‌هايم و چندين خط زخم که تسمه آن‌ها را آفريده بودند. سکوت و نظم جديد من در مدرسه برای همه عجيب بود. منی که پيش از آن، يکی از پرجنب‌وجوش‌ترين شاگردان مدرسه بودم.

ولی دو يا سه روز بعد اتفاقی، وقتی از مدرسه برگشته بودم و از پله‌ها بالا می‌رفتم خانم مردانی تنها و بدون شوهرش جلوی رويم ظاهر شد. من سرم را پايين انداخته بودم و داشتم از گوشه‌ی پله‌ها بالا می‌رفتم. خانم مردانی کمی اين‌طرف‌تر آمد، جلوی من ايستاد و مانع شد که بالاتر بروم. من آمدم سمت راست تا از آن‌جا به راهم ادامه بدهم. اما خانم مردانی هم همراه من به سمت راست آمد تا باز جلويم را بگيرد. من همان‌جا ايستادم و سرم را پايين نگه داشتم. بوی عطرش در دماغم پيچيده، اما من حالم سر جای خودش بود. دستش را انداخت زير چانه‌ام و سرم را به طرف بالا چرخاند. به محض اين که صورت آشفته و آش‌ولاشم را ديد تمام خطوط چهره‌اش به هم ريخت. کمی نگاهم کرد. چند قطره اشک از چشمانش به پايين سر خورد. دولا شد، و مرا بغل کرد.

* * *

الان حدود هفده سال از آن ماجرا می‌گذرد. از آقا و خانم مردانی خبری ندارم. ده سالی می‌شود که از آپارتمان رفته‌اند. ولی ما هنوز اين‌جا هستيم. پدرم بازنشسته شده است و پشت ماهواره می‌نشيند و کانال‌ها را جابه‌جا می‌کند. خواهرم خيلی وقت است ازدواج کرده و دو تا پسر دارد. کم‌تر پيش ما می‌آيد. مادرم موهايش سفيد شده و حدود چهار سال است که افسردگی گرفته. علت افسردگی‌اش به خاطر غصه‌ها و گريه‌های مداومش است. به اين خاطر که پسرش يک همجنس‌باز است و نمی‌خواهد با زنی ازدواج کند.