پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


گم که می‌شوی!

الهام خيرانديش
Kheirandish_e@yahoo.com


رنگ ديوارها خاکستری‌ است. چيزی‌ شبيه سنگ. دور و برم پر است از صداهای‌ درهم و آدم‌هايی‌ که می‌شناسم، هر کس در گوشه‌ای‌ مشغول کاری. پسربچه‌ها کنار ديوار حياط دنبال هم می‌دوند. چند نفر توی‌ تاريکی‌ روی‌ زمين نشسته‌اند و پچ‌پچ می‌کنند. گوشه‌ی حياط ديگ گذاشته‌اند، دود و خاکستر از آتش زير ديگ‌ها زبانه می‌کشد. من بی‌خيال ميان جمعيت چرخ می‌زنم.

کنار در ايستاده‌ام. آن طرف ديوار، مردم پر از صدا و هياهو می‌گذرند. چرخ لبوفروش قژقژکنان از جلوی‌ پايم رد می‌شود. چراغ‌های‌ زنبوری‌ توی‌ کوچه خاموش و روشن می‌شوند. کسی‌ آن‌طرف‌تر شيشکی‌ می‌بندد. زن کولی‌ کودکی‌ در آغوش دارد. جلو می‌آيد، کودک را لای‌ پارچه رنگ و رورفته‌ای‌ پيچيده است. از من می‌خواهد کودک را به عماد برسانم. می‌گويد: «بچه مريض است. از ديشب بدحال شده.» می‌گويد: «عماد شفا می‌دهد». صورت عماد توی‌ سرم لبخند می‌زند. کودک را در آغوش می‌گيرم، سبک است. قرار است عماد شفايش دهد. دور حياط می‌چرخم. از آدم‌هايی‌ که چهره‌هاشان هيچ شبيه ديروز نيست، سراغ عماد را می‌گيرم. آخرين بار عماد را توی‌ درگاهی‌ حياط پشتی‌ ديده‌ام، آن‌جا می‌روم. کودک در آغوشم است. از عماد می‌پرسم. هيچ‌کس عماد را نمی‌شناسد. گرمای‌ تن کودک را روی‌ دست‌هايم حس می‌کنم. خسته شده‌ام، کلافه‌ام. وسط حياط می‌ايستم. داد می‌ زنم: «عماد!» هيچ‌کس از فرياد من برنمی‌گردد. کسی‌ جوابم را نمی‌دهد. چهره‌ی کودک سياه و درهم پيچيده است. زن کولی‌ گفت عماد شفايش می‌دهد.

عماد را پيدا نمی‌کنم. توی‌ حجره‌های‌ تودرتو و تاريک سرک می‌کشم. از پسری‌ با چشم‌های‌ آبی‌ می‌پرسم: «عماد از اقوام تو بود. حالا کجاست؟» او با چشم‌های‌ گرد آبی‌اش خيره نگاه می‌کند، می‌رود.

کودک در آغوشم است. تنش داغ است. در گوشه‌ای‌ از حياط می‌نشينم. حوض وسط حياط پر از آب است، آب از اين حوض توی‌ جوی‌ها دالان به دالان پيش می‌رود. مشتم را پر از آب می‌کنم و توی‌ دهان کودک می‌ريزم. صورتش باز می‌شود. ديگر چشم‌هايش را تنگ در هم فشار نمی‌دهد، زمين می‌گذارمش. مسير يکی‌ از جوی‌ها را می‌گيرم و می‌روم.
ديوارهای‌ حياط به باروهای‌ قلعه می‌ماند. آسمان سياه است. ديوارها خاکستری، اتاق‌ها تودرتو. نزديک ديوارها که می‌شوم مردم شبيه کولی‌ها می‌شوند. ياد کودک می‌افتم. چند وقت است که تنها توی‌ آخرين حياط رهايش کرده‌ام؟ چند روز، چند ساعت؟ خاطرم نمی‌آيد. تمام حياط‌ها را می‌دوم. تمام دالان‌های‌ پيچ در پيچ. پله‌های‌ سنگی‌ را رد می‌کنم. هندوانه‌ای‌ روی‌ پله‌های‌ خاکستری‌ به زمين می‌افتد. چراغ‌های‌ زنبوری‌ تکان تکان می‌خورند. به حياط آخر که می‌رسم ديگر نفس ندارم. هن‌هن‌کنان کودک لای‌ پتو را در آغوش می‌گيرم. چهره‌ی کودک کبود شده، چشم‌هايش از حدقه در آمده، دهانش باز است، انگار دارد فرياد می‌کشد اما من صدايی‌ نمی‌شنوم. چشم‌هايش دريده‌تر می‌شوند. دست‌هايش را توی‌ شکم جمع کرده، درد می‌کشد. بدن سفت و مچاله‌اش را به سينه‌ام می‌فشارم فرياد می‌زنم: «دارد می‌ميرد!» داد می‌زنم، کمک می‌خواهم. پشتم می‌لرزد. کودک را به قلبم می‌فشارم تا صورت وحشتزده‌اش را نبينم. توی‌ حياط‌های‌ تودرتو می‌دوم، توی‌ همه‌ی حياط‌ها داد می‌زنم: «دارد می‌ميرد!... من آب دادم، من عماد را پيدا نکردم... دارد از درد می‌ميرد! من آب دادم...» به ديوارها می‌رسم، رنگ آدم‌ها فرق می‌کند. عماد را صدا می‌زنم کسی‌ جوابم نمی‌دهد. بچه را روی‌ دست می‌گيرم، سرش متلاشی‌ شده. کودک قطره قطره نه، مثل سيل از لای‌ پتو به روی‌ خاک خاکستری‌ می‌ريزد. من داد می‌زنم، من با تمام وجود هوار می‌کشم: «بچه مرد! بچه‌ام مرد.» لاشه‌ای‌ مرده لای‌ پتو توی‌ دستانم است. لاشه‌ای‌ به کوچکی‌ يک موش مرده. پوستش زير چشم‌ها و زير گونه‌ها چين خورده، مثل پيرزن‌های‌ سال‌خورده. لايه لايه چروک برداشته. جنازه‌ی‌ کودک توی‌ دستانم لای‌ پتوست. کسی‌ توی‌ باغچه‌ی‌ روبه‌رويم گل می‌کارد. آدم‌ها، کوچک و بزرگ، آشنا رد می‌شوند. کسی‌ صدايم را نشنيده است. کودکم را، بچه‌اکم را، کجا دفن کنم؟